اراك "سرزمین هیچ كس" نیست
برخی دوستان همچون یوسف نیك فام عزیز، از نام ما پرسیده اند؛ ما ـ مجموعه نخستین برج شیشه ـ چند تنیم در اراك و گوشه هایی دیگر از جهان كه بزرگترین حلقه واسطمان نام مقدس این شهر بوده است. هم از آغاز بی حرمتی و بی ادبی نسبت به اراك را خوش نمی داشتیم. بر آن شدیم تا برج شیشه را همچون بنایی از یاد رفته كه نماد بودنمان بوده است بر آوریم و به دست برگشاییم. میدانیم كه اعتماد در جهان مجازی پیوسته و وابسته است به شناخت. اما ای دوست! نام ما پیش نام بزرگ اراك محلی ندارد. مسلم بدانید كه ما نیز همچون شما و دیگرانِ همدل دل در گرو این شهر داریم و همین بهانه برای كنار هم بودنمان كافی است. بگذارید نام این شهر، بلند و بالا، بالای سر همه نامهای دیگر و ایضاً نام ما باشد. وانگهی چنانكه گفتیم اكنون شما نیز در شمار نامهای بی شمار برج شیشه هستید. سال اراك بی یاری یك یك شما دوستان شكل نخواهد گرفت. در این یک ماه و اندی كه از مطلب سال اراك میگذرد، طرح ها و راه های انجام این مهم را بررسی كرده ایم. اینك نیز كه این اندازه همدلی را از شما به چشم دیدیم، میخواهیم (همچون رضا در بخش نظرات مطلب پیشین) راهكارهای عملی خود را با دوستانتان در میان بگذارید. نقش شهرمان در چشمان تست. چشم انتظار پیشنهادهای شما هستیم.
تكمله:
1-سرزمین هیچ كس نام فیلمی است از دانیس تانویچ كارگردان یوگوسلاو درباره جنگ بوسنی. اساس فیلم براین نكته تكیه دارد كه جنگ بوسنی میان قومها و قبیله ها در گرفته است و همه بی آنكه به سرزمینشان بیندیشند، در پی صلاح قوم و قبیله خویشند. خرسندیم كه اراك، دیگر "سرزمین هیچ كس" نیست.
2-نخستین گام در راه شكلگیری سال اراك آنست كه همگان ـ در جهان مجازی و خارج از آن ـ از چنین رویدادی آگاه شوند. از شما دوست همدل و همراه میخواهیم كه تا سر حد امكان نسبت به اطلاع رسانی این رویداد همكاری فرمایید. خود را یك به یك، اعضای برج شیشه بدانید و اطرافیان خویش را از این مهم آگاه گردانید:
الف) یكی از راهكارهای عملی جهت انجام این امر، پرداختن به موضوع سال اراك در جهان مجازی است. دوستانی كه به ابزار ارزنده وبلاگ یا وبسایت دسترسی دارند یا در محیطهای ارتباطی همچون Facebook،Cloob،Twitter،Goodreads عضوند، میتوانند طی مطالبی نسبت به آگاه سازی دیگران اقدام فرمایند.
ب) راهكاری دیگر، ارسال پیامهای تبریك قبل از تحویل سال جدید خورشیدی (1389) به مناسبت فرا رسیدن سال اراك است. هیچ منعی ندارد كه در تماسهای خود ـ چه به صورت گفتاری و چه در قالب پیامك ـ دویستمین سالگرد تولد شهرمان یا همانا سال اراك را به دیگران تبریك بگوییم.
سال اراک
طاقتمان طاق شده است. سرمایه صبرمان سرآمده است. به فریادی فکر می کنیم که سالهاست در پستوی تحملمان نهفته ایم. خاموشی چاره ما نیست! تا چند بر مدار مدارا گشتن و زبان بستن! خصم زبون زبان نبسته است و به ویرانی این عزیز، این بزرگ، این شهرِ گرانمایه می اندیشد. بی شمار زخم، بی حساب درد، کرور کرور دشنام و دشمن دارد این شهر. نه، خاموشی چاره ما نیست! خاموشان شریک دزدند و رفیق قافله. نمی خواهیم با قصور مدام خویش، همدستِ تقصیر دشمن باشیم. صبر ما عفونت این زخمهای کهن را بار خواهد داد. هم از این روی بامداد بزرگ، ما ـ من و تو ـ را بیدارباشی اینچنین فرموده بود:
... عفونتت از صبری است
که پیشه کرده ای
به هاویه وهن.
تو ایوبی
که از این پیش اگر
به پای
برخاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه چمنی
به خاک
می گسترد،
و بادِ دامانت
تندبادی
تا نظمِ کاغذینِ گلبوته های خار
بروبد...

بر حسب روایت دهخدا، بنیان شهر عزیزمان اراک را در سال 1189 خورشیدی گذاشته اند. بر این اساس، سال خورشیدی آینده، با دویستمین سال میلادی و میلاد اراک مصادف خواهد بود. اعضای برج شیشه بر آن شدند که سال پیشِ روی را سال اراک نام نهند. این اقدام کوچکترین گامی است که در راه ادای دین به میهن مهربان و صبورمان می توان برداشت. نیز دست در کار آیینی هستیم در پاسداشت اراک عزیز؛ جشنی بایسته و شایسته در یکی از روزهای سال اراک. این کار اما بی یاری تو دوست همدل و همدرد، ممکن و میسور نخواهد بود. ایوب من، برادر توأمان دردهای من، خواهر مهربان همزاد و بوم! به پای خیز! خصم، گلبوته خارست، خوارست. بگذار بزرگ بدانیم و بداریم آنچه را که او کوچک می شمارد. همراه شو، در سال پیشِ روی، سال اراک؛ کاری کارستان می خواهد این شهر تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد، تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد....
تکمله:
1-شعر متن، از دفتر ابراهیم در آتش شاملوست.
2-اگر به همکاری در مراسم جشن اراک و نیز فعالیتهای دیگر در سال اراک مایلید، با ایمیل برج شیشه borjeshishe@gmail.com تماس بگیرید. لطفاً به طور مشخص مرقوم فرمایید که در کدام یک از حوزه های ذیل تمایل به همکاری دارید: فرهنگی و پژوهشی، اجرایی، مالی.
3-خانم نفیسه (nafiseh) از دوستان همدل، در بخش نظرات مطالبی فرموده بودند. متأسفانه نظر ایشان به اشتباه حذف شده است. ایمیل یا نشانی دیگری از این دوست محترم ـ که ظاهراً فرسنگها از اراک و ایران دورند ـ نداشتیم. از ایشان صمیمانه عذر می خواهیم. تقاضا داریم که در بخشهای بعد ما را از همفکریهای خویش محروم نکنند.
همشهریان عقلایی
آقای مدیر مسئول لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!
دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. ساعت هشت و نیم است. چند شب پیش دوستی که "پاسخ به شبهات پیش آمده" را نوشته بود، تماس گرفت. گفت: "دوستان متن بعد را از تو می خواهند. در این فاصله سفرنامه ناصرالدین شاه را می گذاریم. اما باید زودتر متنت را برسانی...." عهد کرده بودم که امشب بالأخره دست به قلم شوم. کلیات کار را می دانستم. قرار بود متنی بنویسم راجع به فیلمی از پاراژانوف. از کار خیلی خوشم آمد. فیلم را هم دیده بودم. اما این چند روزه نوشتن جن شده بود و من بسم الله. انگار قلم توی دستم یا کلمه توی ذهنم سر می خورد. مثل ماهی سفره هفت سین که بعد از عید هم بماند و یک روز وقتی آب تنگ را عوض می کنی، یکهو بی هوا روی زمین بیفتد. دست که می بری تا ماهی را به تنگی، پارچ آبی، چیزی برسانی، آن زبان بسته از دستت در می رود و تو دست پاچه از هول و ولای نکند بمیرد، هی تقلا می کنی. دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. مغازه های سه راه تا باغ ملی را هول هولکی و با نگاه برانداز می کنم. نگاهی هم در آن گیر و دار به نایلون خریدهایم می اندازم: ناگت مرغ، برنج، وایتکس و ... دوباره نگاهم را به سمت مغازه ها برمی گردانم تا اگر چیزی از قلم افتاده باشد یا من فراموش کرده باشم، رخ بنمایاند. در کثرت مردمانی که همچون من به قصد خرید یا سیر آفاق و انفس هنوز دست از سر این خیابانها برنداشته اند، ناگهان نگاه مردی قاب شده بر دیوار مرا به خواندن می خواند: تقی عقلایی...
فکر نوشتن بدجوری آزارم می دهد. با خود می گویم اگر چیزی هم از یاد برده باشم، می گذارم برای فردا و فرداها. عجالتاً چیزی که بیش از همه فوریت دارد، آن متن موعود برج شیشه است. تا بخواهد سر و ته این فکرها به هم وصل شود، رسیده ام به ایستگاه تاکسی. در تاکسی ناگهان دوباره همان اسمِ بر دیوار در ذهنم زنده می شود: تقی عقلایی. این عقلایی همان پیرمرد کتابفروش گوشه باغ ملی نیست؟ هشت کتاب سهراب را با لبخندی شادی آفرین رو به من گرفت و پرسید: "پسر جان! مگر تو چند سال داری؟" من که یازده سال بیشتر نداشتم ـ اما مقصود و مفهوم حرفها را خوب می فهمیدم ـ بادی به غبغب انداختم و گفتم: "بزرگم." پیرمرد از حاضر جوابی من به خنده افتاد. هرچه اصرار کردم، نیمی از پول کتاب را بیشتر نگرفت. گفت: "پسرم! فردا شما باید چرخ فرهنگ این شهر را بچرخانید." در این چندین و چند سال کتابهای دیگری نیز از کتابفروشی عقلایی خریدم. با همین کتابها بزرگ شدم و حالا بیش از هر وقت دیگری حرف عقلایی را میفهمم. او خود سالیان درازی ـ در کنار بسیاری از بزرگان دیگر ـ چراغ فرهنگ این شهر را روشن نگه داشته بود. پدر می گفت عقلایی اولین کتابفروش یا جزو اولین کتابفروشهای اراک بوده است.
به خانه که می رسم، حس می کنم که حال نوشتن در من نیست. به خیالم می رسد که اگر عقلایی اکنون از من می پرسید چند سال داری، می گفتم کوچکم؛ کوچکم پیش بزرگی ها و سازندگی های امثال شما همشهریان عقلایی. با بی حوصلگی سری به سایتهای دلخواهم می زنم و پیش از همه عطاءالله مهاجرانی. او نیز همچون من به یاد عقلایی است: "من حاج تقی را مثل پدرم دوست داشته و دارم... درخشانترین مقطع عمرم که همان سالهای دهه دوم زندگی و نوجوانی و جوانی است، با آشنایی با آقای عقلایی و کتابفروشی ایشان به سر رفت. شصت سال تمام در کتابفروشی شان کتاب فروختند و با اهل کتاب دم زدند... هر وقت گذارم به اراک می افتاد، در هر مقام و موقعیتی که بودم، به عقلایی سر می زدم...." از پشت رایانه بلند می شوم و آن سوی اتاق، سمت پنجره را در پیش می گیرم. روزنامه ای را که روی مبل لم داده است، برمی دارم. یک آن یکه می خورم از افاضات مدیر مسئول محترم در صفحه آغازین. ایشان (مدیر مسئول نشریه موسوم به ع. ی.) از زبان دوستی(!) نوشته اند: "ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم...." ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم؟! در این هنگام نامهای فراوانی به خاطرم خطور می کند؛ از خود می پرسم ـ نه بگذارید از جناب مدیر مسئول بپرسیم ـ آیا عقلایی استادِ کار خراب کردن بود؟ واروژ کریم مسیحی، همشهری فیلمساز ما، در فاصله بیست سال دو فیلم ساخت که هر دو ( پرده آخر و تردید) جایزه بهترین فیلم فجر را از آنِ خود کردند و ساختند بخشی بزرگ از سینمای کلاسیک ایران را. آیا واروژ استادِ کار خراب کردن است؟ مدیر مسئول محترم به اصطلاح اصلاح طلبند؛ آیا در خیل اصلاح طلبان شخصیتهایی سازنده تر از عطاءالله مهاجرانی و مرحوم احمد بورقانی (معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در دولت اصلاحات) سراغ دارید؟ مگر شما با تمام اراکی ها برخورد داشته اید تا به این تعمیم بزرگ و اساسی برسید؟ از آبرو و احترام این شهر خرج نکنید؛ شاید شما و همپالکیانتان استادِ کار خراب کردن باشید. اما حق ندارید که اینچنین وقیحانه به تمامی مردم یک شهر توهین کنید. در یک کلام: آقای مدیر مسئول! لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!
تکمله:
1-حیفمان آمد که در کنار نامهای بزرگی همچون عقلایی، مهاجرانی، واروژ کریم مسیحی و احمد بورقانی اسم آن نشریه کذایی و مدیر مسئولش را به صورت کامل بیاوریم. پوزش ما را بپذیرید.
2- در شماره اخیر این نشریه، مطلبی درباره عقلایی به نگارش درآمده است. از قضا مسئولان نشریه مزبور به همان نوشته مهاجرانی ارجاع داده اند، اما جالب آنجاست که جمله آخر متنِ دکتر را برگزیده اند و در مقام عنوان مطلب خود به کار گرفته اند: "اراک برای ما باغ ملی تعریف میشد و کتابفروشی عقلاییش." این جمله به تنهایی فحوایی تحقیر آمیز دارد. همین گزینش از سوی این افراد، نگرش مخرب ایشان را نشان می دهد.
شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 3- به سمت اراک
مدتی این مثنوی تأخیر شد...
چند ماه پیشتر، شرح سفرنامه ناصرالدین شاه را به اراک آغاز کردیم. تنها دو بخش از این سفرنامه به رؤیت مخاطبان رسید. زیرا بدذاتی های برخی از معاندان این شهر، موجب شد تا فقراتی از برج شیشه را به مسایل اخیر اراک اختصاص دهیم. از فحوای دو بخش پیشین ـ و نیز بخش حاضر ـ در خواهیم یافت که اراکِ آن روزگار، محاط در جنگلهایی درهم و انبوه بوده است با وحوش و طیور فراوان. این جنگلها به قدری متراکم بوده اند که ملازمان سلطان گاه راه گم می کرده اند ـ امروز شوربختانه از آن جنگلهای درهم و انبوه نامی و نشانی در میان نیست... شاه هنر دوست را ـ که به سمت اراک راه می سپرد ـ در انبوهیِ این جنگلها رها کرده بودیم. از شما مخاطب گرامی به واسطه تأخیرِ پیش آمده عذر می خواهیم. از این پس می کوشیم تا با فواصلی کوتاهتر، شرح سفر ناصرالدین شاه را به حضرت بزرگوار همشهریان عرضه داریم.
صبح سوار شدیم. داراب ـ شكارچی ظل السلطان ـ هم همراه بود. رو به جنوب شرقی راندیم، بدون اینكه بلدی داشته باشیم. خودمان رفتیم، دره كمكم تنگ شد و از گردنه ای بالا رفتیم. پیشخدمتها هم در ركاب بودند. مجدالدوله و جلال الملك هم امروز از راه میان كوه كه خیلی بد راهی است، به طرف لته در به شكار رفتهاند. خلاصه هر چه میرفتیم، كوههای اینجا سبز و خرم شد. اما آب نداشت. یك كوره راهی را گرفته رفتیم تا رسیدیم به دره ای كه رو به مشرق می رفت و خیلی این دره شبیه بود به دره شراغول جاجرود. اما این دره قدری وسیعتر و طولانیتر بود. مجرای سیل را گرفته رفتیم. به قدر نیم فرسنگ هم كه از این دره طی راه شد، از سختان گذشته رسیدیم به كوههای نرمان و از طرف دست راست رفتیم بالا. مجدالدوله و همراهان او را هم در كوه دست چپ دیدیم بالای تیغه كوه نشستهاند. ما هم روی همین تپه دست راست به نهار افتادیم. ابتدا نمیدانستیم كه به اینجا خواهیم رسید. فتحالله خان هم بالاتر از ما پیاده شده قدری آنجاها را نگاه كرد، شكاری ندید. بعد آمده رفت به كوه طرف مقابل كه آنجاها را سر بكشد. میرشكار بعد از فتحالله خان آمده به جای او نشست و دوربین انداخته یك دسته شكار دید كه آن طرف مقابل رو به روی ما میچرند، شكارها هم ما را دیده فرار كردند. بعد از نهار سوار شده رفتیم رو به مشرق. كوههای سمت شرقی هم سختان دارد و هم اسب رو است كه به هر كجا اسب بخواهد میرود. كوههای بزرگ و كوچك و دامنههای وسیع دارد. لته در هم یك مزرعهای است كه در میان همین كوهها واقع است كه همه این كوهها با هم لته در نامیده میشود؛ قدری كم آبست ـ اگر آب داشت عجب جای با صفائی بود. رفتیم تا سر تیغه. میرشكار دوربین انداخته دوباره شكارها را پیدا كرد و به ما هم نشان داد. دیدیم یك میش توی كوه خوابیده است. بعد میرزا محمد خان هم دوربین انداخته عرض كرد یك میش زیادتر است ـ میشهای اینجا اغلب سیاه رنگ است. در این بین كه در خیال این بودیم كه از كجا به مارق رفته بزنیم، شكارها ملتفت ما شده گریختند. دیدیم زیاد هستند. اما همه میش و برهاند كه به قدر سی چهل تا به نظر آمدند. دیدیم دیگر دست ما به آنها نمیرسد، سوار شده باز رو به مشرق راندیم.
كوههای پر گل و سبزهای است؛ گل میمون زرد و "كما" و "والك" زیادی دارد كه حالا گل كرده است. از نهارگاه كه سوار شدیم، اعتماد الحضره را فرمودیم چای و عصرانه را برد زیر درختهای بیدی كه طرف دست چپ، توی دره بود و این دره منتهی میشد به همان راه میان كوه كه میرود به بالاسرِ انجدان. میخواستیم این راه را هم ببینیم چطور است. چون راهی كه صبح آمده بودیم دور بود، نخواستیم از آن راه مراجعت كنیم. خلاصه آمدیم تا رسیدیم به قله كوهی كه از همه بلندتر بود كه دیگر بلندی به انتها رسیده و از آن طرف سراشیب میشد. آنطرف كوه همه درههای كوچك بود و به نظر میآمد كه چشمه های كوچك دارد. گوسفند زیادی هم میچریدند. از این قله، قصبه محلات و آن جلگه كه آن روز به اره میرفتیم و در آنجا نهار خوردیم و همان نهارگاه ما تمام پیدا بود. قدری كه از قله رو به پائین رفتیم، به وسعت گاهی رسیدیم كه گل زیادی داشت از قبیل گل روغنی زردِ لار و گلهای لاله كه در دوشان تپه هم میروید. یك قطعه برف بزرگی هم بود. وجود برف را غنیمت شمرده آبی با برف خوردیم و از خستگی در آمدیم. آن وقت یك دره را ـ كه میرفت و منتهی به همان بیدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند میشد و دره وسیع خوبی بود ـ گرفته سرازیر شدیم. درختهای جنگلی زیاد داشت. كبك زیادی هم پرواز [می]كرد. اكبر خان نایب ناظر و اغلبی از پیشخدمتها تیر برای كبك انداختند، نخورد. همه جا آمدیم تا سرچشمه و بیدستان و فرمودیم آفتابگردان ما را كه یك میدان دورتر از اینجا در سرچشمه دیگر زده بودند، كنده آوردند اینجا ـ كه با صفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بودیم ـ زدند. پیاده شده چای و عصرانه خوردیم. جای خوشی برای استراحت بود. اما چون سه ساعت بیشتر به غروب نمانده بود و لابد باید به منزل برویم، استراحت نكرده نماز خواندیم. یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد؛ به خط كوفی بود. حاجی آقا پسر حاجی آقا اسمعیل با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنه ستین و اربعمأه ـ كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد ـ تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.
خلاصه دو ساعت و ده دقیقه به غروب مانده بود كه سوار شده همه جا از كنار نهر چشمه آمدیم رو به منزل. این چشمه زاینده رود است؛ گاهی فرو میرود و گاهی بیرون میآید، تا این اواخر كه به قدر دو سنگ آب داشت. آمدیم تا نزدیك گردنه. اینجا چهار سد از عهد قدیم بستهاند كه این آبها توی آن سدها جمع شده فرو برود و از انجدان بیرون آید. در یكی از آن سدها كه درست بود، آب جمع شده بود. اما سه سد دیگر خراب و بیآب بود. بعد از ملاحظه سدها، از گردنه سربالا راندیم. قدری كه رفتیم، دیدیم راه خیلی بد و همه پلهپله است. پیاده شده قدری از این راه پرتگاه ناهموار را پیاده آمدیم تا نزدیك درختی كه در حوالی ده بود. آنجا سوار شده از دست چپ ده دور زده وقت غروب وارد سراپرده شدیم. امروز هشت ساعت تمام راه رفتیم و شب را خسته بودیم. مجدالدوله و جلال الملك هم كه به شكار رفته بودند ـ مجدالدوله چیزی نزده اما جلال الملك یك قوچ زده بود. امروز بعضی از غلامها از توی دره راهی غیر از آن راه گردنه بدی كه ما پیاده آمدیم، پیدا كرده قدری كه رفته بودند راه نبوده یكی از آنها خودش با اسب به قدر ده ذرع راه پرت شده بود. اما نه خودش و نه اسبش هیچكدام عیب نكرده بودند. باقی غلامها هم كه اینطور دیده بودند از آن راه برگشته بودند. كوههای انجدان هیچ نوع سنگ معدنی ندارد...
ما آدمِِ اراکیم
پاسخ به شبهات پیش آمده در مورد نامه به شورا
می ترسیم، چون می خواهیم بگوییم اراک را دوست می داریم. و آنگاه به ناچار باید برای آنان که همواره از نام این شهر کیسه ها برای خود دوخته اند ثابت کنیم که آدمِ دکتر کریمی نیستیم. از گفتنش عار داریم. و شرمسار از اینکه باید هفت قرآن به میان آوریم که هنوز شهردار را ندیده ایم و برایمان فرقی نمی کند که مرد است یا زن، پولدار است یا بی پول، اصلاح طلب است یا اصولگرا، مسلمان است یا کافر. می دانیم برای این جماعت باورش سخت است که کسی بی هیچ چشم داشتی اینجا را دوست بدارد و به همین بهانه رودرروی عده ای بایستد و دست عده ای دیگر را بفشارد.
برای برج شیشه هیچ کس و هیچ چیز به خودی خود نه خوب است نه بد. هرآنکس را که گامی در راه اعتلای نام این شهر و مردمانش بر می دارد، عزیز می شماریم و خوب. و هرکس را که در حقش خیانت میکند و چوب لای چرخش می گذارد، رذل و پست می خوانیم و در برابرش می ایستیم. برای ما هدف تنها اراک است و هر وسیله ای که برای این هدف به کار آید، مغتنم و مطلوب. اگر از برکناری شهردار کریمی گلایه میکنیم، تنها بدین سبب است که او را موافـق خواسته ها و نیازهای شهر می دانیم. او را دوست میداریم، چون تا به امروز هیچ مدیری را به یاد نمی آوریم که به خاطر محدودیت های ناشی از آبادانی شهر از مردم عذرخواهی کرده باشد.

در این سالها او تنها شهرداری بود که حرمت و احترام شهروندان را نگاه می داشت و برای همشهریانش ارزشی در خور ایشان قائل بود. او برای خدمت به این شهر اصرار و ابرام داشت و به همین دلیل مورد لعن و نفرین نویسنده یکی از نشریات قرار گرفت. نویسنده محترم گفته بود: «اگر شهردار سابق اصراری بر ماندن ندارند(!) و اگر هدفی جز خدمت به مردم ندارند، چرا اینهمه پافشاری برای بازگشتن به پست شهرداری دارند؟!»
البته باز هم تأکید می کنیم اگر کسی فکر می کند که تصور ما نسبت به کریمی اشتباه بوده، درخواست میکنیم مستندات خود را برای ما بازگو کند.
نامه به شورا در حمایت از شهردار حقیقی اراک
هفته پیش و در جلسه شورای اسلامی شهر، شهردار اراک برکنار شد. بازتاب این خبر در میان مردم مساعد نبود. همگان چشم داشتند که شخصیت موفق، بومی و از همه مهمتر اراک دوستِ کریمی بر مسند شهرداری باقی بماند و چون گذشته کاروان پیشرفت اراک را پیش برد. تنها آنان که از موهبت بینایی و شنوایی محروم باشند، سیمای تحول را در شهر به چشم نمی بینند و صدای تغییر را به گوش نمی شنوند. (شاید نیز جماعتی خود را به خوابِ ندیدن و نشنیدن زده باشند....) اهالی برج شیشه، همچون اکثریت مردم این شهر و در مقام شهروند، حضور دکتر کریمی را غنیمتی بزرگ می دانند و خواهان بازگشت ایشان هستند. آنچه در پی می آید، صدای شهروندان صبور ماست در حمایت از شهردار حقیقی اراک.
این نامه علاوه بر شورای شهر به شهرداری اراک، شهرداریهای مناطق، دفتر امام جمعه، استانداری مرکزی، فرمانداری اراک و برخی خبرگزاریها و نشریات محلی نیز ارسال شده است. امیدواریم که اعضای شورا خود را در مقابل مردم قرار ندهند و عشق و عرقشان را به اراک ثابت کنند. در غیر اینصورت مسأله را از طریق مراجع و ارگانهای سراسری پی گیری خواهیم کرد. با اینهمه از همشهریان محترم نیز تقاضا داریم که علاوه بر شرکت در نظرسنجی ما، در صورت مخالفت با برکناری دکتر کریمی به نشانی الکترونیکی ما borjeshishe@gmail.com پیغامی ارسال کنند. (لطفاً در مقابل گزینه Subject واژه shahrdar را مرقوم فرمایید.)

اعضای محترم شورای شهر اراک
سلام علیکم؛
متأسفانه باخبر شدیم که این شهر و مردمانش یکی از یاران خدوم و زحمتکش خود را از دست داده اند. گویی سرشت و سرنوشت اراک عزیز چنان رقم خورده است که هر روز ظلمی را ـ از جانب دوست یا دشمن ـ تاب آورد. گاه، شاید از سر ناآگاهی، ما و شما که باید خود را فرزندان این شهر بدانیم، صلمه و صدمه ای جبران ناپذیر بر پیکر مادر مهربان و صبورمان وارد می کنیم. بی تردید تصمیم شما در برکناری دکتر کریمی نیز از همین زمره است.
دلمان خوش بود که شهرمان شهرداری حق و حقیقی یافته است. پیش از این و درباره شهرداران پیشین، به شوخی تلخ و گزنده ای می گفتیم "این بنده خدا، شهردار هرکجا باشد، شهردار اراک نیست!" ناحق نیز نمی گفتیم. شاهدمان بر این سخن زحماتی بی شائبه بود که آن "بندگان خدا" در حق شهرهای دیگر ـ و نه اراک ـ متحمل می شدند....
کریمی اما لعبتی دیگر بود؛ یگانه شهرداری که به درستی، خود را خادم اراک و اراکیها می دانست. باد به غبغب نمی انداخت که "اراک عقب ماندگیهای فراوانی دارد" یا برخلاف قریب به اتفاق مسئولان شهر، مردم اراک را نیز بی فرهنگ یا چیزهایی از این دست خطاب نمی کرد. بی گمان این مایه شعور در چنته کریمی بود که به جای آن لحن اهریمنی، نغمه ای اهورایی سردهد و بگوید "اراک با مشکلاتی مواجه است."
کریمی جایگاه و پایگاه همشهریانش را نیز بالا و والا می انگاشت. ما و باقی مردمان اراک، حرمتِ احترامی را که شهردار برایمان قائل بود، نگاه خواهیم داشت. هیچگاه اعلانهای عذرخواهی کریمی را بابت "مشکلات و محدودیتهای" ناشی از انجام عملیات عمرانی از یاد نخواهیم برد.
از شما سروران گرامی و گرانمایه چشم داریم که به عنوان منتخبان این مردم، با انصراف از برکناری دکتر کریمی نامی نیک از خود به جای بگذارید. اگر نیز خبط و خطایی نابخشودنی (در حق این شهر) از دست شهردار سر زده است، صریح و صادقانه ـ و بر حسب وظیفه ـ با مردم بازگو کنید.
از یاد نبرید که تاریخ، شما را به قضاوت خواهد نشست. شما در قبال این شهر، مردم، خدا و پیامبر شریفش مسئولید؛ بی گمان از آن بزرگوار شنیده اید که "حب الوطن من الایمان" (مگر آنکه همچون بسیاری دیگر، "وطن" را خارج از دروازه های این شهر بپندارید! امید که چنین نباشد.)
اراک و مردمان شریفش را وجه المصالحه حب و بغضهای گذرنده خویش قرار ندهید. برای این شهر حرمت قائل شوید و سراسر سرباز وطن باشید. به اسم آسمانی خدا قسم، اگر چنین کنید شما نیز همچون جناب کریمی در میان خلق الله، عزیز خواهید شد. در یک کلام؛ اعضای محترم شورای شهر اراک، اعضای محترم شورای شهر "اراک" باشید!
با احترام
برج شیشه
بانوی تصویر به تصویر پیوست

به یاد بهجت صدر و برای دختران شهرمان
چه دنیایی می شد آن دنیا که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. آنها که رنج را رج می زنند و از پس خاموشی، هیابانگ هزار پنجره را می گشایند. به قول نیچه نازنین "اگر هنر نبود، حقیقت ما را می کشت." ما به هنر بی تابانه محتاجیم. حالا آن دنیای نیست و نابوده را تصور کنید که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. هر چیز و همه چیز بر سرانگشتان تابنده تخیل می گشت. مثلاً همین بهجت صدر خودمان. اگر دنیا چنان سعادتی می داشت، الان تازه سال 85 میلادی را از سر گذرانده بودیم. دنیا چقدر جوان بود، ما چقدر جوان بودیم. حالا چقدر کار نکرده داشتیم و چقدر راه نرفته پیش پایمان بود. زمین برق می زد از بس که تازه بود!
هنر دلت را روشن می کند، جانت را جلا می دهد، چه غمنامه تیره و تار ون گوک ـ یعنی سیب زمینی خورها ـ باشد و چه دشنام روشنایی بخش بهجت صدر خودمان به بی سوادی. هر دو دلت را روشن می کنند، جانت را جلا می دهند.
طوری می گویم و می نویسم "بهجت صدر خودمان" که انگار من و شما ـ شما که بیرون برج شیشه ایستاده اید ـ به قول تلویزیونیها سالها با او زلف گره زده ایم! بهجت صدر را نمی شناسید، می دانم! حالا از آن طورِ خوب و خواستنی به دوریم. حالا زمین طور دیگری تاب می خورد. حالا دنیا وارونه است؛ الهگان هنر مبدأ تاریخ نیستند. حتی شما بهجت صدر را نمی شناسید. نابغه نواندیش شهرمان را نمی شناسید. نقاش نوگرای نازک خیالمان را نمی شناسید. در شهر بهجت صدر یک میدان، یک خیابان، یک کوچه حتی، به نام بهجت صدر نیست!
بارها و بارها با خود اندیشیده ام که چه سرّی در سویدای این شهر پنهان است!؟ اراک را می توان ته تغاری شهرهای ایران دانست، آخرین و خردسالترین فرزند. اما شگفتا که هماره اولینهای جهان جدید، از این آخرین سر برآورده اند: اولین روان شناس جدید، اولین گردآورنده دستور زبان جدید، اولین زمین شناس جدید... و حالا اولین نقاش نوگرای ایرانی، بهجت صدر، مادر نقش و رنگ، بانوی تصویر. بانوی تصویر به تصویر پیوست...
کوچک که بود، رویای جهانی بزرگ را در سر داشت. بزرگ شد و "واپسین وحشت جانش، ناآگاهی از سرنوشت ستاره" بود. در نقاشیهایش درد زنان و زنانگی را، کودکان را، افتادگان را می توانستی ببینی و حس کنی. آهنگ جهان را ـ آنگونه که بود ـ نمی خواست. پی جوی آن بود که با نیش قلم، نتهای این ترانه بزرگ را بتراشد و وزنی بایسته بخشد، خاصه آنکه بانوی تصویر با آقای موسیقی پیوند خورده بود. مرتضی حنانه را می گویم، می شناسیدَش. آهنگساز جاویدان و جادوی "هزار دستان" را می گویم. نقش موسیقی بر پرده تصویر نشست؛ نقاشیهای صدر جان گرفتند. شدند موسیقی مجسم. حتی اگر شاخساری بی بر بود، هر لحظه گمان می بردی که نتهای بازیگوش، بازیگوشانه بر آن می نشینند و به بازیش می گیرند.
و چنین بود که وزنی نو در جانِ روحبخش نقاشیها وزیدن گرفت. و بهجت صدر شد اولین نقاش نوگرای ایرانی.
نقاشیهایش ایرانی اند و انسانی. چشم در چشم رنگ و نقشهایش که می شوی، انگار آهنگ حنین حنانه را می شنوی یا معجزه فروغ را از سر می خوانی؛ تا یادم نرفته بگویم صدر استاد نقاشی فروغ هم بود.
گواهی می دهم به نور، به سایه، به سایه روشن، به آینه، به آهی که بر سینه بوم کشیده ای، به طرحی که از آفتاب نقش کرده ای که تو زنده ای در رنگ، در درنگ، در نتهای بی انتهای حنانه، در شعر فروغ، در پنجرهای که رهایی را به خانه هدیه می دهد، در کوچه کوچه شهرمان ـ حتی اگر نامی از تو نشنیده باشند.
تو زنده ای و حالا زمین فقط خواب بانوی تصویر را قاب گرفته است؛ آنچه در خاک فرانسه، فرانسه بالزاک، هوگو، الوار و هدایت کاشته ایم، بهجت صدر نیست، ققنوسی هزار آواست که در هزار رنگ و نقش ـ از دل و ذهن دختران فرزانه شهرم ـ سر بر خواهد آورد و بر خواهد داد. شک ندارم.
اعتراف
پلشتی و نابکاری روزگار آنقدر بوده که اکنون بتوانم بی عذر و بهانه ای بیایم اینجا و بگویم که ننوشتم، نگفتم و با صراحت اعتراف کنم، ترسیده بودم و می ترسم هنوز شاید، چون به غیر انسان من نیز چیزی نگفته بودم.
پیمان بسته بودم که از خاکم بنویسم، از شهرم، از مردمانم؛ عهد کرده بودم که جبروت انسان را بر دیواره ها و سنگ ها بسرایم و این سرود جاوید را تا رستاخیز بزرگ هلهله کنم.
پس حق داشته ام که گِزگِز ریسمانی را بر کف پایم حس کنم، نه از آن رو که بندبازم که شاید هم باشم، نمی دانم...
ولی چه دل خوشی می خواهد این کارزار که نمی دانی "فردا وقتی"، چگونه تو را بر همان دیواری به صلیب می برند و می کشند که بر آن نوشته بودی، خاکم را، وطنم را، شهرم را، مردمانم را دوست دارم و از همه این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها چه خوش رقصم!
شما و برج شیشه 4- پاسخ به "امیر الکسی"
دوستی که خود را "امیر الکسی" معرفی کرده اند، در بخش نظرات چنین نوشته اند:
باید یکی بشیم باید پشت هم باشیم باید با هم باشیم ، ولی افسوس که این مزرعه را آفت زده
اتفاقاً یکی از آفات ویرانگری که امیر به این مزرعه نسبت می دهند، ذکر مکرر همین قسم ناامیدی هاست. امیر و امثال او نمی دانند که با این ناله سر دادن ها گرهی از مشکلات شهر نمی گشایند و برعکس مجال سوء استفاده را به دشمنانش می دهند. صریح تر بگوییم گفتار امیر ـ بی آنکه خود چنین نیتی در سر داشته باشند ـ عملاً از جنس و سنخ سخنان بی شرمانه و قبیح بیگانگان و غاصبان اراک است. دور دور ناامیدی و انفعال نیست... توضیح ذیل پاسخ برج شیشه است به "امیر الکسی" و دیگرانی که همچون او می اندیشند:
تنها به خاطر آنان که این روزها امید خود را از دست می دهند، نور امید در دلهای ما تابیدن گرفته است
والتر بنیامین
امیر الکسی عزیز
سلام
افسوست از سر دردی ست که همه ما را می آزارد، خون ما را به جوش می آورد و رگ غیرتمان باد می کند. گاه تند و گاه خسته، بیمها و امیدها را فریاد می زنیم. با شادی این مردمان و لبخند شهر زندگی را نغمه ای تازه می کنیم و گاه چون امروز جدایی از اصل خویش را ناله ای در نی می سازیم و شکایتها سر می دهیم. و این همه رواست بر من و تو تا بغضهای فرو خفته را اشکی سازیم و شادی ها را لبخندی. به حکم احساس انسانی این همه رواست، اما کافی نیست؛ تو تنها درد را واگویه کرده ای، بی آنکه بدانی این ناله خود بر درد ما می افزاید و از آن نمی کاهد. وانگهی ما نیز از درد آگاهیم. اگر دردی نمی بود، پی جویی درمان منطقاً وجهی نمی داشت. بیان درد تنها از آن جهت که نهیبی بر ماست، مفید خواهد بود تا در پی راهی باشیم. وگرنه خود بر نومیدی این روزها می افزاید و ما را در خیل کسانی قرار می دهد که چاره را در بد و بیراه گفتن به این شهر و مردمانش دیده اند و تنها زخم را کاری تر کرده اند.
مزرعه آفت زده را باغبانانی امیدوار سزاست. گرچه از هر سو دست فریبی برآید و گلهای باغمان را برچیند، سخن شومی ندای غیبی شود که «اراک را چه به این حرفها! مگر می شود؟!»
دشمنی چنین اثیری را که در دشمنیش ذره ای تردید ندارد و مدام چون ننه سرمای حسود آتش و دودی می کند، حریفی عاقل و دردمند باید. بذر امید بیش از هر زمان دیگری نیازمند مراقبت است.
نومید مباش. همراهی من و تو با این موج نومیدی همان چیزی است که طبع اهریمن می پسندد. شگفت آنکه اهریمن پلید ـ گرچه می داند که آدمی را از طبیعتش جدا کردن دشوار است ـ هیچ گاه نومیدی در دل راه نمی دهد. اما ما تنها به یادآوری نیازمندیم. کافی ست دوباره انسانیت را فریاد کنیم. آنگاه گلستان شهرمان باز رخ می نمایاند. ما را دل به این طبع و طبیعت انسانی گرم است. گرچه خاری در گلو داریم و استخوانی لای زخم.
شاد و امیدوار باشی
با احترام
برج شیشه
شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 2- در انجدان
آقای یوسف نیک فام ـ از دوستان برج شیشه ـ در بخش نظرات توضیح داده اند که سفرنامه ناصرالدین شاه به عراق عجم اخیراً در انتشارات اطلاعات منتشر شده است. از ایشان سپاسگزاریم. البته منبع مورد استفاده ما همچنان چاپ پیشین این کتاب خواهد بود.

روز شنبه ـ هشتم
امروز به واسطه خستگی دیروز سوار نشده در منزل ماندیم، نهار خورده بعد از نهار قدری استراحت كرده برخاستیم چای و عصرانه خوردیم. جناب امینالسلطنه هنوز كسالت دارد و امروز دوا خورده است. حكیم الممالك بعضی سادات و علما و پیروان صاحب نفس اهل انجدان را به حضور آورد. حاجی خلیل نامی نیز با آنها بود كه مردی مسن و شكارچی است. یك سید پیری هم بود كه عرض میكرد رحلت آقا محمدشاه را به خاطر دارد. بایستی اقلاً صد و ده سال داشته باشد. اما بُنیه خوبی داشت و عرض میكرد میخواهم برای پسرم عروسی كنم، انعامی برای عروسی پسرش دادیم. دو ساعت به غروب مانده سوار شده رفتیم به تماشای ده انجدان و اطراف آن. جلالالدوله و مجدالدوله و سایر پیشخدمتها هم در ركاب بودند. حاصل زراعتهای اینجا هنوز سبز است. هوای اینجا شبیه به هوای لواسان بزرگ ـ كه از ییلاقات طهران است ـ میباشد. بالای ده راهی است كه میرود به لته در، اما خیلی سخت است. به معتضد السلطنه فرمودیم از این راه برود تا بالای كوه ببیند چطور راهی است و خبر بیاورد. او رفت و ما از طرف صحرا راندیم. جلالالدوله خیلی خوب تفنگ میاندازد. یك كشكرك نشسته بود اسب انداخت و در سر تاخت زد. ما همه جا آمدیم از پشت ده و از دامنه ای كه مشرف به ده بود بالا رفته تماشای ده را كردیم. دهِ خوبِ آبادی است. دو محله دارد: محله بالا و محله پایین. یك چشمه آبی از میانه این دو محله بیرون میآید كه باغات و محصول اینجا را تماماً مشروب میسازد. رفتیم سر چشمه. آبِ خیلی خوب صاف گوارایی به قدر چهار سنگ از چشمه بیرون میآید ـ برخلاف آب محلات كه چندان گوارا نبود. مسجدی هم نزدیك این چشمه است و ایوانی در جلو دارد كه زن و دختر زیادی برای تماشا آنجا نشسته بودند. در اطراف ازدحامی از مرد و زن بود. نزدیك چشمه خانه ای بود كه در آنجا قالی بافی میكردند. پیاده شده رفتیم توی خانه دیدیم در اطاق تاریكی كارگاهی به دیوار تكیه داده و چند نفر دختر نشسته قالی میبافند. حكیم الممالك عرض میكرد كه انجدان قالی بافی زیاد دارد. بعد از تماشا سوار شده از دوره ده گذشتیم و یكسر رفتیم تا نزدیك چادر جناب امین السلطان. سواره ایستادیم، جناب امین السلطان را خواسته قدری با او فرمایش كردیم و بعد پیاده شده رفتیم به سراپرده. شب، بعد از شام حكیم الممالك آتش بازی هم حاضر كرده بود و آتش زدند، تماشا كردیم. موزیك هم میزدند. بعد از اتمام رفتیم به سراپرده خوابیدیم...
تبریک و شادباش

همشهریان گرامی! تبریک و شادباشِ برج شیشه را به مناسبت صعود غرورآفرین تیم آلومینیوم به لیگ برتر بسکتبال بپذیرید.
به امید پیروزیهای روزافزون این تیم اراکی
باش تا صــــبح دولتت بدمـد
کاین هنوز از نتایج سحر است...
شهر نو، عراق عجم، اراک آری، سلطان آباد هرگز!
شهر ما حدود 200 سال پیش و به دستور فتحعلیشاه قاجار پای به عرصه هستی نهاد. این سرزمین از آن روزگار تا کنون نامهای متفاوت و متنوعی به خود گرفته و دیده است: شهر نو، عراق عجم، سلطان آباد، عراق و نهایتاً اراک. نام "شهر نو" از حقیقتی مهم و مغفول پرده برمی دارد: اراک هیچگاه روستایی نبوده است که به شهر بدل شود. از همان آغاز شهر ـ و شما بگویید قلعه نظامی ـ بوده است و نه روستا.
برخی دوستان که از تبار برج شیشه نیستند، از میان این خیلِ نامها تنها یکی را بر زبان می آورند و می شناسند: سلطان آباد. این نام در ذات خود عیب و علتی ندارد و به گمان ما بسیار زیباست. در اسناد تاریخی نیز به این نام بر می خوریم (از آن جمله سفرنامه ناصرالدین شاه که در این وبلاگ خواهد آمد) اما چرا این دوستان بر نام سلطان آباد انگشتِ تأکید می نهند؟ آیا تکریم و تعظیم این شهر را در نظر دارند و واجب می دانند؟ ما و شما همگی پاسخ را می دانیم. نیت و خواست ایشان چیزی جز به سُخره گرفتن اراک نیست. همین نام زیبا و فریبا به تیری بدل شده است که تحقیرگران و توهین کنندگان به اراک در ترکش دارند. برداشت اهریمنی ایشان از این نام موجب شده است که تنها و تنها بخش دوم آن ـ یعنی "آباد" ـ را برگیرند و دست مایه ای برای تحقیرها و توهینهای خویش قرار دهند. صد البته برداشتی اهورایی نیز از این نام ممکن است؛ سلطان آباد یعنی جایگاه شاه، شاه نشین و .... اما شوربختانه در وضعیت کنونی این نام برداشت اهریمنی دوستان را می نمایاند و بس.

با اینهمه برخی دوستان همدل نیز بی آنکه عمدی داشته باشند، نام سلطان آباد را بر شهر ما اطلاق می کنند. این عزیزان غافلند از اینکه آب در آسیاب معاندان اراک می ریزند و ناخواسته با ایشان همراه می شوند. نمونه بارز و برجسته چنین خبطی، افتتاح "قلعه سلطان آباد" در ایام نوروز بود. قطعاً قصد و غرض شهردار محترم اراک به عنوان متولی این کار جز نمایاندن گذشته اراک و آشنایی همشهریان و مسافران نوروزی با آن نبوده است. اما جناب آقای دکتر کریمی! آیا زحمات بی شائبه شما نتیجه ای عکس در پی نداشت؟ بی گمان تلاشهای شما برای زیباسازی شهر در طی چندین سال اخیر بی نظیر بوده است. سپاس گرم ما و دیگر دوستان نثارتان باد. اما نگاهی به پیامدهای افتتاح این قلعه بیندازید. بگذریم از همه متلکهایی که بار این شهر می شد ـ از جمله اینکه مثلاً برای اراک آثار باستانی ساخته اند! نام سلطان آباد نیز بی آنکه بر اعتبار و احترام این شهر بیفزاید، دوباره در ذهنها جان گرفت. این نام دیگربار بهانه ای شد برای تحقیر و تخفیف اراک. ای کاش تمهیدی می اندیشیدید و با این بی تدبیری زحمات گرانبهای خویش را بر باد نمی دادید. قلعه می توانست نامی دیگر داشته باشد، برازنده و بایسته همچون "اراک قدیم" یا "عراق عجم". این غفلت را به پای ناآگاهیتان می نویسیم. امید آنکه دیگر شاهد چنین غفلتهایی از سوی شما دوست گرامی و ارجمند و دیگرانِ همدل نباشیم. شهر نو، عراق عجم، اراک آری. سلطان آباد هرگز!
شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 1- سفر به انجدان
دوستان گرامی
از این پس بخش تازه ای به وبلاگ برج شیشه افزوده خواهد شد. در این بخش شرح سفر ناصرالدین شاه را به اراک و حوالی آن بازگو خواهیم کرد. ناصرالدین شاه، حاکم خوش ذوق و هنر دوست قاجاری، علاوه بر شعر و عکاسی دستی نیز در نگارش سفرنامه داشته است. از امتیازات سفرنامه های وی، سادگی و روانی آنها و نیز دقت نظری است که در شرح وقایع و توصیف شهرها، روستاها، ابنیه و مناظر طبیعی مشاهده می کنیم.
مطالعه سفرنامه ناصرالدین شاه ـ به ویژه برای ما اراکی ها ـ خالی از لطف نخواهد بود. چرا که با گذشته این شهر و طبیعت درون و بیرون آن آشنا خواهیم شد. ضمناً این اثر در بهار 1362 به وسیله انتشارات تیراژه و تحت نام سفرنامه عراق عجم به چاپ رسیده است. در برج شیشه علایم نگارشی همچون نقطه، ویرگول و ... به متن اصلی افزوده شده اند تا مطالعه آن برای خواننده امروزی آسانتر باشد.

روز جمعه ـ هفتم
امروز حكیمالممالك عرض كرد كه از چوگان باید به انجدان برویم. یك راهی از چنار به انجدان میرود كه خیلی نزدیك است كه اگر میرفتیم به چنار نهار میخوردیم و قدری استراحت كرده، بعد یك بلد همراه میآمد و عصر به منزل میرسیدیم. منتها از چنار به انجدان دو ساعت راه است، یك راه هم راه كالسكه است كه كالسكه چیِ ما را برده به دستورالعمل او راه ساختهاند كه قریب هفت فرسنگ است. چون ما میخواستیم با كالسكه برویم، این بود كه از این راهِ دور رفتیم. خلاصه آمدیم بیرون. ظلالسلطان آمد به حضور و مرخص شد كه به اصفهان مراجعت كند و امشب هم میرود به خمین دارالحكومه كمره كه از آنجا به اصفهان برود. بعد سوار كالسكه شده راندیم قدری كه رفتیم، دست چپ به فاصله كمی سه ده بود: ماهورزان و زنجیرك و نصیرآباد، از آنها گذشتیم. انجدان در شمال اینجا واقع است، اما دیدیم كالسكهچی ما رو به جنوب میرود. فرمودیم كجا میروید، عرض كردند راه كالسكه از پایین میرود و ما از كالسكه پیاده شده سوار اسب شدیم و فرمودیم كالسكه را ببرند توی راه هر جا به جلو ما برخورد، سوار میشویم و سواره راندیم رو به شمال. قدری از راه، جلگه بود و بعد تپه و ماهور شد. هوای اینجاها خیلی سرد و ییلاق است. به قول فرنگیها "پلاتو" است، یعنی صحرای مرتفع زنبق و گلهای اول بهاری كه در جاهای دیگر حالا خشك و تمام شده، اینجا الحال وقت وفور آنست. آهوی زیادی هم دارد، بره آهو هم، اهل اردو خیلی گرفتهاند. آمدیم تا رسیدیم به چشمه كوچك آبی. فرمودیم همانجا آفتابگردان زدند به نهار افتادیم. اعتماد السلطنه و پیشخدمتها هم از قبیل فخرالملك و معتضد السلطنه و ادیب الملك و غیره و غیره همه حاضر شدند. نهار خوردیم. بعد از نهار اسب آوردند كه سوار شویم. یكدفعه كالسكهچی حاضر شده عرض كرد كالسكه ما را آورده است و عرض كردند قدری كه رو به مغرب رفته میافتیم به راه و میرویم به انجدان. ما هم سوار كالسكه شده راندیم رو به جنوب و مغرب. راه دور و درازی بود همه دره و ماهور، اما سبز و خرم و پر گل. در طرف دست چپ از دور توی دره دهات سیان علیا و پندرجان و آشیانه پیدا بودند كه باغات زیادی هم داشتند. در این بین كه میرفتیم، یكدفعه دیدیم یك آهو از نزدیك كالسكه برخاست و فرار كرد. قدری كه رفت ایستاد. چون خواب بوده و از خواب برخاسته بود گیج بود، نمیدانست به كجا برود و اگر تفنگ دستمان بود از همان توی كالسكه میزدیم. اما تا میرزا محمد خان تفنگ را از توی جلد در آورد، آهو رفته بود. قدری هم پیاده عقبش رفتیم، نتوانستیم تفنگ بیندازیم. باز برگشته به كالسكه نشسته راندیم. راه كمكم بد شد. گاهی رو به شمال میرفتیم، گاهی رو به جنوب و گاهی به طرف مغرب. دره و ماهور هم زیاد بود، بعضی جاها راه را هم نساخته بودند و طبیعی بود.
از یك جائی هم كه بغلۀ پرتگاه و زیر دستش هم نهر آب بود كه خطر پرت شدن كالسكه را داشت، كالسكۀ ما را به سرعت گذراندند. بحمدالله بی خطر گذشت. چون دیدیم راه كالسكه خوب نیست، سوار اسب شده راندیم. قدری كه رفتیم، آبادی پیدا شد. نزدیك آنجا رفته دیدیم مزرعهای ست، چند درخت تبریزی و بید و دو سه قطعه باغ موستان دارد. فرمودیم آنجا آفتابگردان زدند كه پیاده شده قدری استراحت كنیم و فرستادیم یك نفر رعیت پیرمردی را پیدا كرده آوردند. تحقیق منزل را از او نموده و اسم آن مزرعه را پرسیدیم. عرض كرد اسم اینجا كاریز و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. فرمودیم تا انجدان چقدر راه است؟ عرض كرد از اینجا تا رود بارین راهی نیست و از آنجا هم تا انجدان یك فرسنگ است. خلاصه پیاده شده غلیانی كشیدیم و چون منزل نزدیك بود، دیگر استراحتی نكرده سوار شده راندیم. به قدر نیم فرسنگی كه آمدیم به رود بارین رسیدیم كه باغی هم داشت، از كاریز اولِ خاك عراق است. قدری كه رفتیم دیدیم راه كالسكه خیلی دور میشود و باید دور زده رو به دماغه برگشت كه از آنجا رو به انجدان میرود. فرمودیم چه لازم است آنقدر راه دور كنیم و به كالسكهچی گفتیم از میانبر مستقیماً به طرف آن دماغه برود و سوار كالسكه شده راندیم. صحرای صاف بوتهزار خوبی بود. بیش از یك دره كوچك در راه نبود كه از آن دره هم كالسكه را به خوبی گذراندند. باز همه جا صحرای هموار بود. یك مسافتی كه رفتیم، آبادی از دور پیدا شد. آدمی به آن آبادی فرستاده، رفت و آمد. عرض كرد مزرعه معتبری ست دو سنگ آب دارد و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. از طرف دست راست هم كاروانسرای شاه عباسی پیدا بود. بالاتر از كاروانسرا هم باز آبادی بزرگ معتبری بود. خلاصه رفتیم تا رسیدیم به دماغه. در حقیقت این تدبیر ما یك فرسنگ و نیم راه ما را نزدیك كرد. از این دماغه كه گذشتیم، راه برگشت رو به شمال و از آنجا تا انجدان باز یك فرسنگ و نیم راه است. حالا سه ساعت هم بیشتر به غروب نمانده، یكسر راندیم تا یك ساعت و نیم به غروب مانده وارد انجدان شدیم. حكیم الممالك حاكم عراق به حضور رسید. جناب امین السلطان هم كه امروز قدری كسالت داشته و با كالسكه از همین راه دور آمده بود، تب كرده خوابیده است. ما هم امروز ازین راه خیلی خسته شدیم. سراپردۀ ما را در سر قناتی زدهاند كه آب جاری خوبی دارد. قریه انجدان در میان دره ای واقع شده كه تقریباً هزار ذرع عرض دارد و طرفین آن كوههای سخت است كه اسب نمیرود. میگویند شكار هم دارد. لتّه در، شكارگاه معروف هم پشت همین كوههای شمالی است. آبادی انجدان در دامنه كوه سمت شمالی واقع است و مثل محلات چشمه آب عظیمی دارد كه تمام محصولات و باغات اینجا را مشروب میسازد، اما آبادیش كوچكتر از محلات است و تقریباً دویست و پنجاه خانوار رعیت دارد.
تلگرافی از طهران رسید كه شاهزاده سام میرزای شمسالشعراء كه تقریباً هفتاد و پنج سال عمر داشت، فوت شده است...
شما و برج شیشه 3- پاسخ به "لادن"
در بخش نظرات و از دوستی به نام "لادن" مطلبی می خوانیم با این مضمون:
با این حرف که آدم باید خودش تغییر کنه و سازگار بشه هم موافق و هم مخالفم..... اما واقعا آیا میشه به این راحتی فرهنگ مردم رو عوض کرد؟؟؟!!!
نوشته ذیل پاسخ به لادن و شُمایی است که همچون وی می اندیشید.
دوست عزیز. بابت حسن نظر و توجهتان به وبلاگ برج شیشه سپاسگزاریم. ورود شما و دوستان دیگر به گفتگویی صریح و بی پرده، امکان می دهد که غبارِ نشسته بر چهرۀ این شهر و ایضاً چشم خویش را بزداییم و بی حجابِ آن غبار در این دیار بنگریم. به همین دلیل گفتگو با شما را غنیمتی بزرگ می شماریم.
اگر در پاسخ به "اراکی" ـ این بار دقیقتر و موشکافانه ترـ تأمل فرمایید، درمی یابید که مقصود و مطلوب سخن ما به هیچ روی همسانی و همانندی با دیگران نیست. اساساً چنین امری با تغییر و دگرگونی سازگاری ندارد. سخن ما آنست که دیگرگونی باید از خویشتنِ ما آغاز شود. اگر آنگونه که شما اظهار داشته اید، چنین تغییری در نگرش مردمان چندان سهل و ساده نباشد، دست کم می توان گفت که بدون تغییر در ذهنیت شخصیِ خودمان قادر به تغییر ایشان نخواهیم بود.
فرض کنید که آحاد مردمِ اراک از خودشان شروع کنند و ذهن و زبانشان را تغییر دهند، از این پس دربارۀ شهر خودشان با تکریم سخن بگویند و از توهینِ دیگران نسبت به اراک دل آزرده شوند ( نه آنکه خود با لغات و جملاتی ناشایست رخسار این مادر دوست داشتنی را مغموم کنند). در آنصورت قطعاً همگی برای شهرشان و شهرمان قدم برخواهند داشت و به عمران و آبادانیش خواهند کوشید. به گمان برج شیشه مردم اراک هیچ عیب و علتی ندارند که فقط خاص خودشان باشد و اسباب سرافکندگیشان را فراهم آورد، جز آنکه خود در پوستین خود می افتند و هر عیبِ داشته و نداشته را به خود می بندند.
تغییری که می توانیم و باید در خودمان پدید آوریم، احترام به اراک و اراکی ها ـ یعنی خودمان ـ است. اگر از چرخۀ توهینها و تحقیرها به در آییم و شهرمان را عزیز بداریم، نخستین قدم را در راه اعتلایش برداشته ایم. اگر زخمی بر چهرۀ این عزیز نشسته، با مرهمِ دل و جان خویش ببندیم و تیمارش بداریم، نه آنکه نیش و نشتر به جانش زنیم و جذام خورده و ناسورش کنیم ( غالب وبلاگهایی که به اصطلاح پی جوی اصلاح اراکند، بیشتر کار دوم را انجام می دهند! )
خانمِ لادن! می بینید که تغییر مورد نظر ما چندان بزرگ نیست و آنقدرها هم که شما فرموده اید، دشوار نخواهد بود. جسارتاً نمونۀ این تغییر را در شخصِ شما می توان یافت: در اولین نظری که نسبت به مطالب وبلاگ اظهار داشته اید، از همان لحن و بیان توهین آمیز در حق اراک و اراکی ها بهره برده اید( این اراک خراب شده ...) اما در نقد و نظرِ دومتان بسیار محترمانه و غرور انگیز سخن گفته اید. نمی گوییم این تغییر در اثر مطالعه وبلاگ ما صورت پذیرفته، اما به هر روی دومین بیانتان را ترجیح می دهیم و با شخصیت و منشِ ارجمندتان سازگارتر می یابیم. بر خود می بالیم که همشهریانی چون شما داریم. درود بر شما دخترِ فرهیخته و فرزانۀ شهرمان. منتظر همفکریهای شما هستیم.
با احترام
برج شیشه
شما و برج شیشه 2- پاسخ به "اراکی"
یکی از مخاطبان برج شیشه که خود را "اراکی" معرفی کرده اند، در بخش نظرات چنین نوشته اند:
خانه از پای بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
سلام
آقا کل ایران دگرگون شده. شما فکر می کنید اراک اینجوریه.
افسوس ...
متن ذیل پاسخ به این دوست گرامی و تمامی عزیزانی است که همچون ایشان می اندیشند
لابد حکایت آن مرد را شنیده اید که بر دروازه خروجی زندگی با دوستان چنین گفت:
«کودکی بالنده بودم و سودای تغییر جهان را در سر می پروراندم. از فقر و فلاکت، جنگ، بیماری، ظلمِ انسان بر انسان و ... به تنگ آمده بودم. می پنداشتم که عزمی جزم باید داشت و جهان را به تمامی دیگرگون کرد. تمام همّ خویش را بر این مهم گذاشتم. آرزو می کردم که در بزرگسالی جهان را به دست خویش دیگرگونه ببینم. سالیانی گذشت و به نوجوانی رسیدم. دیدم جهان بزرگتر از آنست که در مخیله کودکیهای من می گنجید. اروپاییها، آفریقاییها، آمریکاییها هرکدام ساز خودشان را می زنند و هرکدام به مرام و مسلکی دل خوش دارند. گستره فعالیتها و آرزوهای خویش را کوچکتر کردم؛ با خود اندیشیدم دست کم می توانم قاره ای را که بر آن می زیم، تغییر دهم. این تاب و توان در من هست. هر چه باشد، مردم دیگر ممالک آسیا نیز همچون ما شرقی هستند. در طبقه بندی آدمیان همگی ما آسیاییها زرد پوست خوانده می شویم، عرفان و دین و ... نیز از مشترکات ماست. پس می توانم قاره ای دیگر بسازم و به ساخته خویش ببالم. سالیانی دیگر گذشت و روزگار جوانی به من آموخت که باید همچنان دایره خواست خویش را تنگتر کنم. چینیها به زبانی سخن می گویند که آموختنش عمر می خواهد، هندیها مرده هایشان را می سوزانند. چقدر ما با دیگر مردمان قاره فرق داریم! اما در هر حال سرزمین مادریمان، کشور سربلند و یگانه ما پر از مردمانِ هم زبان و هم فرهنگ ماست. این مردمان همچون ما لباس می پوشند، همچون ما غذا می خورند و همچون ما می اندیشند. پس بیایم و حق کشوری را که در آن عمر به سر برده ام، ادا کنم.
اما ای دریغ که در سالیانی بعد و به میانسالی این امید را نیز بر باد رفته دیدم؛ این سرزمین نیز بزرگتر از آنست که می اندیشیدم. تعدد و تکثر اقوام و فرهنگها بیش از تصور من است. با نومیدی پرسیدم: آیا می توانم مردمان شهر یا دست کم خانواده خویش را به فرجامی برسانم و در ایشان تفاوت و توفیری ایجاد کنم؟ هرچه می گذشت، توان من در ایجاد تغییر کمتر می شد و دایره آرزوهای من تنگتر. اکنون و در آستانه مرگ اما حقیقتی یگانه را کشف کرده ام. نمی دانم از این کشف خرسند باشم یا از دیر آمدنش آزرده خاطر و رنجور: من می توانستم و می بایست خود را تغییر دهم. اگر خود، انسانی بزرگ و برازنده می شدم، می توانستم برای خانواده و همشهریان خویش الگویی بایسته باشم و از این رهگذر ایشان را دیگرگون سازم. خانواده و همشهریان و شهر من که دیگرگون می شدند، دیگر مردمان و مردمان دیگر شهرها نیز از ما چگونه زیستن را می آموختند. بدینسان کشورم دیگرگون می شد. مردمان دیگر کشورهای این پهن قاره نیز از هموطنان ما درس انسانیت و نوعدوستی می گرفتند. قاره ما نیز پرچمدار تغییر و اصلاح جهان می شد. آنگاه جهانی می داشتیم آرمانی و خواستنی. اما افسوس که اکنون نه توانی در بازوان من هست نه زمانی برای دیگرگونگی. این حقیقت یگانه را چه دیر یافتم!»
حالا حکایت ماست. دوستانی ملامتمان می کنند که در این وانفسا و واویلای جهانی ـ یا ایرانی ـ شما چسبیده اید به قطعه ای از زمین! مگر مرکز جهان اینجاست که چنین بر بهبودش اصرار می ورزید؟ اکنون و در زمانه جهان وطنی چرا اراک و چرا اینجا؟ در پاسخ باید گفت که اولاً دیگرگونی جهان به این سهولت میسور و مقدور نیست. ما داستان فوق را نیز چیزی بیش از حکایت نمی دانیم، ورنه حتی اگر راه و روندِ پیشنهادیِ آن موجود تیره بخت و رو به مرگ را نیز بپذیریم، جهان همچنان بزرگتر از تصورات و تواناییهای ماست. اما اصلاح شهری که در آنیم و دوستش می داریم، از ما بر می آید و می ارزد که عمر خویش را مصروف آن بداریم.
ثانیاً تأکید برج شیشه همواره بر انسانیت است، ما به اقتضای انسانیتمان قطعه زمینی را که در آن بالیده ایم، دوست می داریم و از قطعات دیگر زمین دوست تر می داریم. نیاز جهان به بهبود و اصلاح با نیاز این شهر منافاتی ندارد. میل به اعتلای اراک عزیز، الزاماً مترادف با نفی جهان وطنی نیست. می توان هر دو میل و مهر را در دل داشت. از قضا غالب دوستانی که چنین بر جهان وطنی تأکید می ورزند، تمام قطعات زمین ـ جز اراک ـ را وطن خویش می پندارند و می انگارند. اگر فلان و بهمانی در شهر و دیاری دیگر عشق و عرق از حد بگذرانند، هیچ کس ایشان را به تنگ نظری متهم نمی کند، اما به محض آنکه یکی از همشهریان ما چنین مهری را ابراز دارد، بی درنگ کج فهم و کوته نگر خوانده می شود. ما حق خود می دانیم که صرفنظر از همه بحرانها و خلجانهای جهانی، بهبود در کار اراک عزیز را نیز پی بگیریم.
تبلیغات 