نامه در تقبیح صدا و سیمای اراک
چند ماه پیش و در نامه ای اعتراض آمیز از مدیریت صدا و سیمای اراک خواستیم در کردار و گفتار آن رسانه محترم نسبت به اراک و اراکی ها تجدید نظر فرمایند و حتی الامکان از حجم توهینها و بی احترامی ها بکاهند. در این مدت اصلاح و بهبودی در کرد و کار ایشان به چشم نیامد. از همین رو بهتر دیدیم که این نامه را در معرض قضاوت شما همشهری گرامی قرار دهیم. نسخه ای از این نامه را به نشریات محلی نیز ارسال کرده ایم. به امید روزی که همگان ادب و احترام بایسته و شایسته شهروندی را بیاموزند و به کار گیرند.
مدیریت محترم و فرهیخته صدا و سیمای استان مرکزی
با سلام؛
بی مقدمه خدمتتان عرض می کنیم که در سازمان تحت نظارت شما نسبت به شهر عزیزمان جفاهای بسیاری روا داشته می شود. شما به عنوان مدیر آن مجموعه، یا از عملکرد زیردستانتان آگاهید یا ناآگاه. آگاهی شما نشانِ موافقت جنابعالی با حجم توهینها و تحقیرهایی است که نسبت به شهرمان صورت می گیرد. چنین مبادا! اگر نیز از بی ادبیهای رایج در رسانه تحت مدیریتتان ناآگاهید، توصیه می کنیم یک شب در برنامه های تلویزیون نازنین یا یک روز در برنامه های رادیوی گرامیِ آفتاب تأمل فرمایید؛ دیر زمانی نخواهد گذشت تا دریابید شهرمان صدمات فراوانی از جانب آن رسانه نارسا متحمل می شود. دوستانی که در مجموعه شبکه آفتاب به فعالیت می پردازند، ظاهراً عشق و عرقی به اراک ندارند. اساساً فلسفه وجودی صدا و سیمای هر منطقه ای، نمایاندن و بروز تواناییهای فرهنگی و یاری رساندن به توسعه فرهنگی آن منطقه است. در تمامی تلویزیونها و رادیوهای بومی، بر قابلیتهای فرهنگی استان یا شهرستان متبوع تأکید می شود. اگر چنین رسالتی تحقق نیابد، شکل گیری این رسانه بومی از اساس، جدّ و جهدی بیهوده خواهد بود. حال آیا شبکه محترم آفتاب در این راه توفیقی یافته است؟ آیا اساساً چنین هدفی را دنبال می کند؟ اصلاً آیا شخص شما ـ یا مجموعه فعالان صدا و سیما ـ به این شهر علاقمندید یا از آن بیزارید؟ بگذارید پاسخ تمام این پرسشها را نه از سویدای وجود شما، که از لابلای گفتار و کردار تلویزیونیها و رادیوییهای شهرمان دریابیم. ما به درون ذهن شما و دیگر دوستان راه نداریم. شاید شما حقیقتاً دوستدار این شهر باشید، اما قطعاً شیوه سلوک با آن را نمی دانید. به هر روی نحوه برخورد دوستان با این شهر یا همشهریان، بسیار دور از انصاف بوده است. اگر موافق باشید، برخی از مصادیق این امر را به حضورتان عرض می کنیم: در یکی از برنامه های شبانه سیما، انسانی ابله، ساده لوح و ندانم کار، نماینده مردمانی فرهیخته و فرهنگی قرار می گیرد. از کجا می توان دریافت که این شخص نماینده مردم اراک است؟ از لهجه نامبارکی که دستاویزی مناسب برای تمسخر این مردم فراهم می آورد. گویی دوستان از تمام فرهنگ این شهر، فقط همین لهجه را می شناسند. حتی عنوان برنامه که "شو نشینی" است و توسط هنرمندانی بی هنر اداره و اراده می شود، مبین همین بی ادبیها تواند بود. در یک برنامه خانوادگی رادیو نیز زن و شوهری سفیه با همین لهجه نطق می کنند. ظاهراً هر اندازه این زوج نامیمون در انتقال بلاهت از طریق این لهجه ساختگی بیشتر توفیق یابند، پسندیده تر خواهد بود!
می دانیم که احتمالاً فهم این مطلب که طرح لهجه اصطلاحاً اراکی چه عیبی دارد، چندان آسان نیست. اما امیدواریم توضیح ذیل در این راه به شما کمک رساند: شاید لهجه هر شهری را جزئی از فرهنگ آن شهر بدانید. اما میان لهجه موسوم به "اراکی" و سایر لهجه ها تفاوتی بنیادین در کارست؛ لهجه مردمان دیگر شهرها عموماً با صفات "شیرین" و "دوست داشتنی" و ... شناخته می شود و بسیاری از آن مردمان بر حفظ لهجه خویش تأکید می ورزند. اما اراک وضع و حالی دیگر دارد؛ از قضا خیل کثیری که با فرهنگ این شهر و مردمانش دشمنی دارند، عمدتاً به تمسخر این لهجه می پردازند. بدینسان عنصری که می تواند به فرهنگ سازی کمک رساند، به ابزاری مناسب برای فرهنگ سوزی بدل می شود. صدا و سیما نیز با برنامه های آنچنانیش در این جرم و جفا شریک بوده و هست. وانگهی آنچه از طریق این لهجه منتقل می شود، سخنانی حکیمانه و بزرگمنشانه نیست. در صدا و سیمای تحت مدیریت شما کسانی که با این لهجه سخن می گویند و مثلاً شیرین زبانی می کنند، چیزی بیش از مهملات به زبان نمی آورند. روشن است که لهجه به قول شما "اراکی" مصداق بلاهت و حماقت محسوب می شود! تمام سخن ما آن است که باید شرایط این شهر را بشناسید و در صورت لزوم مشاورانی بی غرض و اراک دوست در اختیار بگیرید.
مصداقی دیگر از جفاکاری و بی حرمتی صدا و سیمای محترم: گزارشگر این شبکه با اشخاصی از شهرهای دیگر ـ که در اراک اقامت دارند و از برکت این شهر نان می خورند ـ به گفتگو می پردازد. گزارشگر ناآگاه ما، از اشخاص مذکور می پرسد که اراک چه اندازه تا رسیدن به استانداردهای شهر شما فاصله دارد!!! طرف مصاحبه بادی به غبغب می اندازد و چنین پاسخ می گوید: "حالا حالاها فاصله دارد!" گیریم که حقیقتاً اراک چنین وضعیتی داشته باشد. آیا نفسِ پرسش این گزارشگر، تخریبی و ناشی از خاکساری و خاک بر سری نیست؟ چرا این اندازه نسبت به مردمان دیگر شهرها گردن کج می کنیم و ایشان را معیار می دانیم؟ تا به کی می خواهیم در مقابل بی ادبیهای این جماعت لب فرو ببندیم و مؤید نگاه ناپاکشان باشیم؟ خود را دریابیم! این دوستان، عمدتاً (و نه همگی) میهمانانی سفره خالی کن و ناسپاسند که تنها فحش و نفرینشان به این شهر می رسد. مصداق نمک خوردن و نمکدان شکستن، ایشانند. حال صدا و سیمای استان ما، به جای آنکه آداب ادب را به دیگرانِ نااهل بیاموزد، با ایشان دست در یک کاسه می کند و حق این شهر را خوب به جای می آورد!
گزارشگری دیگر درباره طرحهای عمرانی شهر از همشهریان سؤال می کند. می توانی حدس بزنی که در لابلای پاسخها چه خواهی شنید. چشم داری که مسؤولان محترم صدا و سیما، توهینهایی را که احیاناً از دهان این و آن به زبان می آید، به قول خودمان سانسور کنند. انتظاری بیهوده می کشی، چرا که ناگهان از جوانی رعنا و رشید، اما بی مایه، چنین می شنوی:"این طرحها خوبند. اراک قبلاً روستا بود، الآن کمی به شهر شبیه شده است!" می مانی که چگونه حتی هنگامی که سخن از سازندگی است، این شهر نصیبی جز دشنام و دهن کجی ندارد! صدا و سیما این توهین و تحقیر یا امثال آن را علنی و به قول خودش رسانه ای می کند.
اشتباه نگیرید آقای مدیر! نمیگوییم نقایص و معایب بازگو نشوند، می گوییم انتقاد و سعی در اصلاح با توهین و تمسخر تفاوت دارد. صدا و سیما رسانه ای گسترده است با مخاطبانی فراوان که می تواند تأثیری عظیم در ذهنیت همشهریان داشته باشد. برخی از دوستداران اراک زحماتی فراوان میکشند تا نگرش مردمان را نسبت به اراک بهبود بخشند. اما ممکن است شما با پخش نمایشی ابلهانه، سخیف و توهین آمیز درباره زادبوم عزیزمان، به یکباره تمام آن زحمات را بر باد دهید. یک کلام، ختم کلام؛ جناب مدیر! فرهنگ سازی دیگر است و فرهنگ سوزی دیگر! به اراک کمک کنید تا زخمهایش التیام یابند. دشمن جانش نباشید. اراک را دوست بدارید. باید دوست بدارید! توهین و تخریب موقوف! درود بر اراک!
با احترام
برج شیشه
تکمله:
از تعداد 197شرکت کننده در نظرسنجی ما 36نفر (18.28درصد آرا) موافق و 161نفر (81.72درصد آرا) مخالف برکناری دکتر کریمی از مسند شهرداری اراک بوده اند. با سپاس از شرکت کنندگان گرامی. لطفاً در نظرسنجی جدید برج شیشه نیز شرکت فرمایید.
سفرنامه ناصرالدین شاه به اراک4- ورود به اراک
در این مدخل باز هم با ناصرالدین شاه، شاه هنرپرور قاجار، همعنان خواهیم شد. توشه سفر شاه، چشمانی تیزبین است که از زیباییها و ظرافتهای اطراف اراک، همچون دشت میقان و طبیعت وحش پیرامون، غافل نمی ماند. تاریخ و چگونگی شکل گیری برخی از دهات نزدیک اراک نیز از زبان و به بیان ایشان شنیدنی و خواندنی است. آنچه در این متن باید به تأکید و تکرار گفته شود، اشارت شاه است به سلطان آبادِ آن روزگار در مقام یک شهر و نه روستا. این نکته را جهت آگاهی دوستانی بازگفتیم که از این نام برای تحقیر و تخفیف اراک بهره می جویند. بلند و بی گزند باد نام اراک ...
به سعید عزیز و پرفسور منو و دیگر بزرگواران اطمینان می دهیم که پی جوی مسأله آب انبار سپهداری و اهمال مسئولان در حراست از بافت تاریخی اراک خواهیم بود.
روز دوشنبه ـ دهم
امروز باید برویم به سلطان آباد عراق. صبح برخاسته از سراپرده آمدیم بیرون. ساعدالدوله سردار قشون عراق، محمدخان سرتیپ بزچلو را كه باید با فوجش به عربستان برود، به حضور آورده بود، مرخص شده رفت. جناب امین السلطان هم رفع كسالتش شده امروز احوالش خوب بود و دم در سراپرده به حضور رسید. بعد سوار كالسكه شده راندیم و افتادیم به همان راهی كه روز آمدن به انجدان آمده بودیم. قدری رو به جنوب رفته تا رسیدیم به همان راهی كه آن روز ما میانبر كردیم. از آنجا راه رو به مغرب شد و قدری كه راندیم كمكم اطراف راه دره و ماهور شد. رسیدیم به ده امان آباد كه امان الله خان سرتیپ سه سال است احداث و آباد كرده است. ده خیلی معتبری است، قلعه محكم و خانوار زیاد و زراعت بسیاری داشت. از دره و ماهورها كه گذشتیم به جلگه وسیعی رسیدیم كه طرف دست چپ آن جلگه ای در دامنه كوه ده انجیرآباد واقع بود. این ده، ملك صمصام الملك و جزو كزاز است. چون وقت نهار بود، سوار اسب شده راندیم به طرف تپه كه در دست راست بود و فرمودیم روی تپه آفتاب گردان زدند. به نهار افتادیم. طرف دست چپ این جلگه كزاز است و دست راست فراهان. دهات زیادی دارد كه هر چه نگاه میكردیم آبادی روی آبادی بود. به مسافت دو فرسنگ از اینجا كویر نمكی پیدا بود كه بعضی از جاهای كویر هم نمك داشت. در وسطهای كویر آبی به نظرمان آمد به قدر یكی از دریاچههای كویر قم. دوربین انداخته دیدیم مثل اینكه در صحرا چادرهای پوش قلندری زده باشند. از دور سفیدیهای متعدد پیدا بود و بعد پرسیدیم، معلوم شد آنها نمك است كه بیرون آورده جا به جا تل كردهاند. نمك اینجا خیلی معطر و خوب است و به سلطان آباد و اطراف عراق همه جا میبرند. دهات ملك آباد و موت آباد و احمد آباد كنار این دریاچه واقعند. این جلگه آنچه به نظر میآید یا زراعت است یا بوته و سبزه خود روی. خیلی منظر خوبی دارد. اما هوا چون خیلی گرم بود، شخص میل به تفرج صحرا نمی كرد. قریه امیرآباد هم كه ده سال است صمصام الملك آباد كرده و به قدر نیم فرسنگ از اینجا دور بود، قریه آبادی است و قلعه معتبری دارد كه از طرف مقابل نمایان بود. پسر رعیتی در اینجا پیدا شد كه یك بچه آهوی بزرگی را زنده گرفته برای ما آورده بود. فرمودیم از كجا گرفتی، عرض كرد اینجا خفته بود. افتادم رویش گرفتم خیلی پسر با مزه ای بود. گفتیم آهو را در آبدارخانه نگاه داشته بعد رها كنند برود. در بین نهار بودیم كه یكدفعه قال و مقال شده گفتند آهو دررفت. برخاسته نگاه كردیم، دیدیم بره آهو فرار كرده و از بغله كوه با كمال سرعت میدود. بعد از نهار پیاده آمدیم تا پایین كوه و سوار كالسكه شده راندیم. قدری كه رفتیم رسیدیم به دره بغدادی كه دهی است آباد و قدری از آن، مال حاجی آقا محسن مجتهد است. جای خوبی بود، پنج شش نفر پسرهای حاجی آقا محسن آمدند دم كالسكه به حضور رسیدند. بعد از دیدن آنها باز رانده قدری كه رفتیم حكیم الممالك كه از شهر آمده بود، به حضور رسید. آمدیم تا رسیدیم به دسته جات سوار و قزاق. سواره قزاق جلو افتادند و سایر سوارها از عقب. جمعیت زیادی هم از ملتزمین ركاب و معارف شهر بودند. نزدیك شهر سوار اسب شدیم. بیرون شهر ازدحام كثیری از مرد و زن بود كه از شهر بیرون آمده سر راه ایستاده بودند و وقت ورود ما دعا میكردند. متجاوز از بیست هزار نفر جمعیت به نظر آمدند. همه جا آمدیم تا وارد عمارت حكومتی شدیم. همان عمارت قدیم است، اما حالا حكیم الممالك خیلی خوب تعمیر كرده است. هوای روز عراق و شهر سلطان آباد خیلی گرم است، اما شبها سرد و خوش است. وقت عصر رفتیم بالای برج عمارت جای تماشائی است و چشمانداز خیلی خوبی دارد. شب هوا صاف و آرام و مهتاب بود، اما به قدری سرد بود كه سرداری خز پوشیدیم...
تنها بازار دوطبقه ایران در اراک
حوالی همین روزها در بهار 1388، از پنهانی های بی شمار شهرمان یکی پیدا شد. شنیده ای که همچنان و پس از گذشت یک سال در حد همان شنیده باقی ماند، اما عکسهایی که یکی از دوستان برج شیشه در اختیارمان گذاشت، کفه را به سمت حقیقتِ این شنیده سنگین می کند؛ بازار اراک دوطبقه است. زیر همین ظاهری که از بازار می بینیم ـ بی آنکه خود بازاریها نیز بدانند ـ بازاری دیگر نهفته است؛ خواهر دوقلوی این بالایی. از ظرافتی که بیشتر می بینی، می توانی بفهمی که آن پایینی خواهر است و این بالایی برادر. انگار عکس بازار در آب افتاده باشد. اگر از بازاریها بپرسی می گویند در زیر حجره، رواق ـ و کاروانسرایشان حتی ـ نوعی انباری تعبیه شده است. بر پایه همین پندارِ ناصواب هرچه زباله و زایده داشته اند، در حلق خواهرِ توأمان بازار فرو کرده اند. حالا وقتی عکسهای آن پایینی را می بینی، از حجم این زباله ها و زایده ها به درد می آیی. اگر مواجهه مسئولان را با این حقیقت پنهان بدانی، بیشتر به درد خواهی آمد. یادت هست که تا همین سال پیش، شهرداری یا میراث فرهنگی به بهانه ترمیم، کف بازار را می تراشید و می خراشید؟ یادت هست که از همین رهگذر، صورت سنتی بازار را به هم زدند و کف پوشی امروزین بر بازار پوشاندند؟ در جریانِ یکی از همین تراشیدنها و خراشیدنها، گوشه هایی از بازار زیرزمینی سر برآورد. تا مسئولان به خود بیایند و درِ این رازِ حالا هویدا را درز بگیرند، عکاس ما به درون بازار خزیده بود. عکسهای حیرت آفرین بازار زیرین اراک، از مآل اندیشیها و آینده نگریهای پدران ما حکایت دارد. فکر کن! یوسف خان گرجی تدارک بنیان بنایی را دیده بود که لابد حالا پس از دویست سال ما فرزندان ناخلف و نابکار بر دستگاه دستکار و درستکار پیشینیانمان ببالیم؛ طاقها طوری طراحی شده اند که گویی گنبدین هستند، اما نیستند، زیر حتی کاروانسراها نیز کاروانسرایی در کارست، از عکسها می توان دریافت که از همان آغازِ بنای اراک ساز و کاری برای فاضلاب شهری در نظر گرفته شده است. اراک دویست سال پیش از این واجدِ فاضلاب یکپارچه شهری بوده است، یعنی طرحی که تازه این سالها در ایران و ایضاً اراک امروزین انجام می شود. این مطلب خود گواه حقیقتی دیگر است که باید در محاسباتمان نسبت به اراک هماره در نظر داشته باشیم: اراک جزو معدود شهرهای ایران به شمار می رود که از همان آغاز به نیت شهرسازی شکل گرفته است. نمونه شهرهای جدید (همچون مهاجران و شهر امیرکبیر که از فرزندانِ کلانشهرِ اراک به شمار می روند) در طرح شهرسازی فتحعلیشاه نیز تحقق یافته است. شهر ما محصول همین نگاه نوین شهرسازی در دو قرن پیش از این به شمار می رود. طرح شطرنجی معابر شهر، ساز و کار فاضلاب شهری که از آن سخن گفتیم و ... اراک را به عنوان یکی از نخستین مصادیق ورود ایران به جهان مدرن می نمایانَد...
به هر روی، زیرِ ظاهری که از بازار اراک می بینیم، نیلوفری واژگون نهفته است. می توان بازار اراک را به همین شکلِ فعلی نیز در زمره زیباترین بازارهای ایرانی دانست. حالا چه شود! چه بهره ها می شود ـ یا می شد ـ از این گنجِ پنهان برآورد! مسئولان محترم خیلی زود این یادگار یوسف خان را دفن کردند و در گل و لای و سیمانِ کف پوش جدید پوشاندند. مصائب و مسائل سال 88 موجب شد که ما نیز این رازِ روزگاران را تا به امروز ـ و در سال اراک ـ واگو نکنیم. حالا ما می مانیم و شما و این رازِ دوباره پنهان؛ بازار اراک دوطبقه است...
تکمله
1- هرچه پرس و جو کردیم، اهالی بازار و نیز همشهریانِ قدیمیترمان ـ جز آنچه در متن آوردیم ـ از یادبود زیرزمینی اراک نمی دانستند. از گفته های ایشان چیز دندانگیری عایدمان نشد. به همین دلیل از تمامی دوستان تقاضا می کنیم که اگر اطلاعاتی در این مورد دارند، ما و شهرمان را بی نصیب نگذارند.
2- خانم نیوشا در بخش نظرات ما را بیدارباش گفتند و از اثری ارجمند راجع به تاریخ عکاسی اراک آگاه ساختند. سپاس گرم ما نثار ایشان و تمامی همشهریان فرهیخته و فرهنگ پرور. ما بیداریم و هشیار و دوشادوشتان در مسیری راه می سپریم که بی شک به اعتلای روزافزونِ اراک عزیز خواهد انجامید. درود.
3- جهت دریافت مجموعه کامل عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.
نامه به شهرداری بافت تاریخی اراک در اعتراض به نمایشگاه "سلطانآباد در گذر زمان"
در طلیعه سال جاری، سال اراک، شاهد برپایی نمایشگاهی بودیم با نام "سلطانآباد در گذر زمان". این نمایشگاه که از سوی شهرداری بافت تاریخی برگزار شده بود، به خوبی ذهنیت منفی بسیاری از مسئولان اراک را نسبت به این شهر و مردمانش نشان می داد. می توانستی به چشم ببینی که این دوستان نگاهی حداقلی به شهرمان دارند. می شد تصور کرد که برگزارکنندگان این نمایشگاه در آغاز برای توجیه این کم کاری و کم فروشی بر زبان آورده اند که: "ای بابا اراکه دیگه! واسه چی بابتش خرج کنیم؟" تا این نگاه از میان نرود، گره کور دشواریهای این شهر گشوده نخواهد شد. بر تارک اسنادی که دوستان از گذشته شهرمان گذاشته بودند، نامهای "عراق"، "عراق عجم" یا بعضاً "اراک" می درخشید، اما همچنان نام نمایشگاه "سلطانآباد" بود! چرا؟ شاید دلیل این امر آن باشد که نامهای مذکور آبرو و اعتباری برای شهر عزیزمان فراهم می آورند، اما "سلطان آباد" ابزار مناسبی است برای توهین و تحقیر این شهر. خیلِ وبلاگهایی هم که با این نام جهان مجازی را آلوده کرده اند، مبین همین حقیقتند. مسلم بدانید که این دوستان هیچکدام وجهه مثبت "سلطانآباد" را درنظر ندارند. به امید روزی که جهانهای مجازی و حقیقی، هردو، از این اندیشه های اراک ستیزانه پاک شوند و شهر عزیزمان از شر این بداندیشان رهایی یابد.
شهردار محترم بافت تاریخی اراک
سلام؛
شیر بی یال و دم و اشکمی که "سلطانآباد در گذر زمان" خوانده بودید، به هر چیزی می مانست جز شیرِ شهرمان! از اینرو اگر انگیزه شما از برپایی این نمایشگاه معرفی شهرمان به مسافران نوروزی بوده است، بی پرده بگوییم مرادتان حاصل نشد که هیچ، زخمی دیگر بر پیکر رنجور شهرمان نهاد. بگذریم از اینکه این عیدی شما نصیبی جز طعنه و تمسخر نداشت، پرسشی که روحمان را می آزارد اینست که آیا براستی نمایشگاه مذکور تبلور تصوری است که متولیانش از اراک و اراکی دارند؟ دست کم گرفتن این شهر تا کی؟ از شما می پرسیم حقیقتاً شهرمان را اینگونه یافته اید؟ نشاندن مشتی سند تاریخی ـ که قبلاً در قلعه ای به همین نام به نمایش درآمده بود ـ در کنار آنچه شما "صنایع دستی " می نامید، تمام آن چیزی است که از اراک در ذهن خود ساخته اید؟ متأسفانه آنچه در آن نمایشگاه دیدیم، چیزی جز این نبود. هم از این روست که بر خود لازم ندانستید جایگاهی درخور شأن و نام شهرمان برای این نمایشگاه در نظر بگیرید؛ ظاهرش بیشتر به میادین میوه و تره بار موقتی می مانست که اخیراً در گوشه و کنار شهر برپا شده است. و چه باک که در این میان غرفه هایی را هم برای پفک فروشی و عطاری در نظر بگیرید!
شهردار عزیز! در آغاز دویستمین سال بنیانگذاری اراک، احترام و اعتبار شهرمان بازیچه بازی کودکانه ای قرار گرفت که قرار بود دویست سال تاریخ این شهر را نمایش دهد، شهری که از همان ابتدا با انگیزه ایجاد یک "شهر" بنا شد، نه روستایی که در ذهن شما نماد و نشانِ اصالت است! اینهمه تأکید بر "سلطانآباد" معنایی جز این کوشش بیثمر ندارد که از ورای این نام، "آبادی" جستجو می کنید. آبادی ای که نشان از قدمت دارد. ای کاش می توانستید میان اصالت و قدمت تمایز قائل شوید تا اینهمه در راه شناساندن شهرمان به بیراهه نمی رفتید! اگر همین یک تمایز را رعایت می کردید، مجبور نبودید برای نمایش دستاوردهای شهرمان به صنایع دستی متوسل شوید. و صد البته در نمایش تام و تمام آن نیز کامیاب نبودید و کار را به "کار دستی" کشاندید. (پرسش مهم آن است که چرا شما و دیگر دوستان به جای "سلطانآباد" هیچگاه مثلاً نام "عراقعجم" یا "اراک قدیم" را برای گذشته شهرمان برنمیگزینید!)
مدیر محترم! خسته و درمانده ایم از توهینهای ناروایی که نثار این شهر و مردمانش می شود. همه این زخم ها نتیجه تصویری است که خود از شهرمان در ذهن مردمان ساخته ایم و تا زمانی که این تصویر را ابتدا در ذهن خودمان اصلاح نکنیم، امیدی بر پایان این سیل تحقیرها نیست. نمایشگاه نوروزی نیز که در سال اراک میتوانست آغازی بر این حرکت خجسته باشد، خنجری از پشت بود. خوب حق شهرمان را کف دستش گذاشتید، دست مریزاد! هر چه بیشتر گشتیم، کمتر نشانی از اراک و اراکی یافتیم، تنها دستاویز دوبارهای بود برای تحقیرمان.
شهری که ما میشناسیم جز اینهاست. چشم آن داریم که شما نیز با شناخت تواناییها و ظرفیتهای این شهر، میراث دو قرن حضور زنده زندگی را در کوچه کوچه شهرمان پاس دارید و فردا تصویر روشنی از آن همه برای فرزندان این شهر باقی گذارید. درود بر اراک!
با احترام
برج شیشه
تکمله:
1-خیلی دلمان پر است؟ آنقدر که یادمان می رود پیش از هر چیز سال اراک را در سال اراک شادباش بگوییم؟ بر ما ببخشید. حجم توهینهای اراک ستیزان آن اندازه بالاست که گاه شادیهای بایسته و شایسته این شهر را از یاد می بریم. سوهان روحی به نام "سلطانآباد در گذر زمان" از همین قماش بود. بگذریم؛ سال اراک و دویستمین سال بنیانگذاری شهرمان را به همه "اراک دوستان" شادباش می گوییم.
2-برخی از دوستان بر ما خرده می گیرند که چرا سایت برج شیشه این اندازه دیر به روز می شود. این پرس و جو بسیار ارجمند است. بر خود می بالیم که همشهریانی اینچنین پی گیر و "اراک دوست" داریم. اما به اطلاع این دوستان محترم می رسانیم که فعالیتهای گروه برج شیشه تنها به جهان مجازی محدود نمی شود. اساساً این گروه بسیار پیش از حضور در اینترنت شکل گرفته است. آنچه به نامِ سایت برج شیشه می بینید و می خوانید، صرفاً تجلی و تظاهر اینترنتی این گروه است. اخیراً و با ورود به سال فرخنده اراک، فعالیتهای گروه بسیار فزونی گرفته است. از این رو چشم داریم که تأخیر در به روز شدن سایت را نشان عدم حضور برج شیشه ندانید.
3-پیش از این دلایل خود را برای مخالفت با نام "سلطانآباد" توضیح داده ایم. دوستان می توانند به مدخل شهر نو، عراق عجم، اراک آری، سلطان آباد هرگز! مراجعه فرمایند.

آنجابودن؛ تحلیلی فلسفی بر سال اراک
تو با آن پرنده چه فرق داری که روی شاخه های چنارِ رو به رو بالی زد و آوازی خواند و لب فرو بست و رفت و در ناپیدای آسمان پنهان شد؟ یا با آن ماهی کوچک تنها، که تنها راه خویش را از معبر سنگها و صدفها پی می جوید و می رسد به آنجا که می خواهد؟ یا با آن سنگی که آنجا ساده و سر به زیر، زیر اجاق شقایق آرمیده است؟ تو با این همه چه فرق داری؟ می دانم، خواهی گفت انسانم، شاهکار شاهوار آفرینش! یگانه آفرینه ای که فانوس فکر در دست، چراغ راه کهکشانهاست و جهان به همین یک لعبت می ارزد. آفریدگار آفرید و آفرید تا به انسان رسید. و بر این آفرینه آفرین گفت. بر خود آفرین گفت. فکر فانوس کهکشانهاست و زمین یگانه جرم روشن آفرینش. ستارگان دیگر اگر سوسویی می زنند، وامدار بی مقدار این جرم روشنند!
اینها همه هست، اما "هستِ" انسان جز اینست. ارسطو آنگاه که گفت"انسان حیوان ناطق است" نوع ناب انسان را به جنس ناجور حیوان فروکاهید. نه برادر! "هستِ" انسان جز اینست. انسان حیوان نیست. انسان "هست" و حیوان "نیست". انسان شریفتر از آنست که در ذیل حیوان بگنجد و با بزغاله و بوزینه هم جنس باشد! هستیِ هست انسان را با این هست های "دم دستی" چه کار؟! یاد که افتادی؟ یاد تمامی آنان که در سنت اندیشه پس از دکارت تا به امروز خواستند سوژۀ انسان را از ابژۀ طبیعت جدا کنند. بیش از همه شاید یاد مارتین هایدگر افتاده باشی که جهان را جز در حضور حضرت انسان و انسان را جز با حضور در محضر جهان ممکن و مقدور نمی دانست، که جهان را انسان می دانست و انسان را جهان. هست های دیگر در باور هایدگر، نیستند و "هست" تنها از آنِ انسان است. جهان را بی هست انسان معنایی نیست.
اما واژه ای ویژه که هایدگر در توصیف "هست" انسان برمی گزیند، "دازاین" است، یعنی "آنجا ـ بودن". پرنده آنجا نیست، ماهی آنجا نیست، سنگ آنجا نیست. اینجا و آنجا از آنِ انسان است و انسان است. درخت چه می فهمد اینجا و آنجا چیست، یا پرنده یا ماهی یا سنگ! فضا نیز همچون تاریخ (در مقابل مکان و زمان که به جهان بی شعور متعلق است) خاص انسانِ ذی شعور تواند بود. تو از بند اینجا و اکنون خویش نمی توانی به در آیی. هر انسان با اینجا و اکنونش تعریف می شود.
پس برج شیشه ای ها حق دارند که این اندازه بر وطن تأکید ورزند، چرا که چیستی و هستیشان در اینجا و اینجایی بودنشان تعین می یابد. شاید بپرسی که در عصر جهان وطنی، در روزگاری که مرزهای قاعده و قرارداد از میان سرزمینها برچیده می شوند، این اندازه تأکید بر سرزمین مادری چرا؟ مگر نه آنکه مارکوس اورلیوس، فیلسوف فرزانه رواقی، دو هزار سال پیش برابری انسان را قطع نظر از اینجا و آنجایی بودنش فریاد کرده بود؟ آیا ما برج شیشه ای ها این اندازه از جهان فرهنگ و فرزانگی به دوریم و پس افتاده ایم؟ نه عزیز دل! ما نیز خوب می دانیم که نباید حرمت انسان را به سرزمینی که در آن می زید یا از آن می آید، حرام کرد. ما نیز چون دیگران، از اهالی این دهکده بزرگیم و پاس می داریم انسان را. اما برابری انسان با انسان نافی حرمتی نیست که بر وطن می توان ـ و باید ـ نهاد. کافی است تا از همان سردار سرآمد رومی بشنویم که فرموده است: من بیش و پیش از آنکه انسان باشم، رومیم. مارکوس اورلیوسِ جهان وطن، اول رومی است و بعد انسانی که با انسانهای دیگر یکی است. کاش مارکوس اورلیوس، جهان وطنی و مفاهیمی از این دست را نیم بند و ناتمام نشناسیم!
یک روز از طاهره صفارزاده شعری غریبانه شنیدم:
اینجا
همه
از
آدم
می پرسند
اهل
کجایی
حتی در این عصر که ظاهراً مرزهای سرزمینها رنگ و رو باخته اند، انسان از آنجا و آنجایی بودنش طفره نمی رود؛ یکی خود را انگلیسی می داند، آن یکی هندی و آن دیگری ینگه دنیایی. همه نیز می خواهند بدانند که تو از کدام جای و کدام تباری. صد البته جهان وطنی، به معنای مارکوس اورلیوسیش، حرمت انسانها و تأیید برابریشان به رغم تفاوتهای آشکار ایشانست ـ و نه نفی میهن مألوف مادری. اهل هرکجای این ربع مسکون که باشی، آدمی هستی، اما از اینرو آدمی هستی که خلافِ پرنده و ماهی و سنگ سرزمینی داری. ما به این خصوصیت خاص انسانی پی برده ایم و ارجش می نهیم. هم از اینروست که شهرمان را به جان دوست می داریم و از تخفیف و تحقیرش بیزاریم. اقتضای عزت نفس آنست که از بی ادبیهای دیگران در حق اراک به خشم آیی و بی تاب شوی. پاسداشتِ این شهر در ذیل نام "سال اراک"، تسبیح مکانی بی مکانت و بی روح نیست، تقدیس انسانیت انسان است. اگر از قماش پرنده و ماهی و سنگ نیستی ـ که نیستی ـ با دوستان بی شمار ما در پاسداشت شهرمان شریک شو!
تکمله:
این سخن را پیشتر و خصوصاً در منطق روشنفکری و پاسخ به اراکی به روایتهایی دیگر آورده ایم. برای توضیح بیشتر به فقرات مذکور مراجعه فرمایید.
اراك "سرزمین هیچ كس" نیست
برخی دوستان همچون یوسف نیك فام عزیز، از نام ما پرسیده اند؛ ما ـ مجموعه نخستین برج شیشه ـ چند تنیم در اراك و گوشه هایی دیگر از جهان كه بزرگترین حلقه واسطمان نام مقدس این شهر بوده است. هم از آغاز بی حرمتی و بی ادبی نسبت به اراك را خوش نمی داشتیم. بر آن شدیم تا برج شیشه را همچون بنایی از یاد رفته كه نماد بودنمان بوده است بر آوریم و به دست برگشاییم. میدانیم كه اعتماد در جهان مجازی پیوسته و وابسته است به شناخت. اما ای دوست! نام ما پیش نام بزرگ اراك محلی ندارد. مسلم بدانید كه ما نیز همچون شما و دیگرانِ همدل دل در گرو این شهر داریم و همین بهانه برای كنار هم بودنمان كافی است. بگذارید نام این شهر، بلند و بالا، بالای سر همه نامهای دیگر و ایضاً نام ما باشد. وانگهی چنانكه گفتیم اكنون شما نیز در شمار نامهای بی شمار برج شیشه هستید. سال اراك بی یاری یك یك شما دوستان شكل نخواهد گرفت. در این یک ماه و اندی كه از مطلب سال اراك میگذرد، طرح ها و راه های انجام این مهم را بررسی كرده ایم. اینك نیز كه این اندازه همدلی را از شما به چشم دیدیم، میخواهیم (همچون رضا در بخش نظرات مطلب پیشین) راهكارهای عملی خود را با دوستانتان در میان بگذارید. نقش شهرمان در چشمان تست. چشم انتظار پیشنهادهای شما هستیم.
تكمله:
1-سرزمین هیچ كس نام فیلمی است از دانیس تانویچ كارگردان یوگوسلاو درباره جنگ بوسنی. اساس فیلم براین نكته تكیه دارد كه جنگ بوسنی میان قومها و قبیله ها در گرفته است و همه بی آنكه به سرزمینشان بیندیشند، در پی صلاح قوم و قبیله خویشند. خرسندیم كه اراك، دیگر "سرزمین هیچ كس" نیست.
2-نخستین گام در راه شكلگیری سال اراك آنست كه همگان ـ در جهان مجازی و خارج از آن ـ از چنین رویدادی آگاه شوند. از شما دوست همدل و همراه میخواهیم كه تا سر حد امكان نسبت به اطلاع رسانی این رویداد همكاری فرمایید. خود را یك به یك، اعضای برج شیشه بدانید و اطرافیان خویش را از این مهم آگاه گردانید:
الف) یكی از راهكارهای عملی جهت انجام این امر، پرداختن به موضوع سال اراك در جهان مجازی است. دوستانی كه به ابزار ارزنده وبلاگ یا وبسایت دسترسی دارند یا در محیطهای ارتباطی همچون Facebook،Cloob،Twitter،Goodreads عضوند، میتوانند طی مطالبی نسبت به آگاه سازی دیگران اقدام فرمایند.
ب) راهكاری دیگر، ارسال پیامهای تبریك قبل از تحویل سال جدید خورشیدی (1389) به مناسبت فرا رسیدن سال اراك است. هیچ منعی ندارد كه در تماسهای خود ـ چه به صورت گفتاری و چه در قالب پیامك ـ دویستمین سالگرد تولد شهرمان یا همانا سال اراك را به دیگران تبریك بگوییم.
سال اراک
طاقتمان طاق شده است. سرمایه صبرمان سرآمده است. به فریادی فکر می کنیم که سالهاست در پستوی تحملمان نهفته ایم. خاموشی چاره ما نیست! تا چند بر مدار مدارا گشتن و زبان بستن! خصم زبون زبان نبسته است و به ویرانی این عزیز، این بزرگ، این شهرِ گرانمایه می اندیشد. بی شمار زخم، بی حساب درد، کرور کرور دشنام و دشمن دارد این شهر. نه، خاموشی چاره ما نیست! خاموشان شریک دزدند و رفیق قافله. نمی خواهیم با قصور مدام خویش، همدستِ تقصیر دشمن باشیم. صبر ما عفونت این زخمهای کهن را بار خواهد داد. هم از این روی بامداد بزرگ، ما ـ من و تو ـ را بیدارباشی اینچنین فرموده بود:
... عفونتت از صبری است
که پیشه کرده ای
به هاویه وهن.
تو ایوبی
که از این پیش اگر
به پای
برخاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه چمنی
به خاک
می گسترد،
و بادِ دامانت
تندبادی
تا نظمِ کاغذینِ گلبوته های خار
بروبد...

بر حسب روایت دهخدا، بنیان شهر عزیزمان اراک را در سال 1189 خورشیدی گذاشته اند. بر این اساس، سال خورشیدی آینده، با دویستمین سال میلادی و میلاد اراک مصادف خواهد بود. اعضای برج شیشه بر آن شدند که سال پیشِ روی را سال اراک نام نهند. این اقدام کوچکترین گامی است که در راه ادای دین به میهن مهربان و صبورمان می توان برداشت. نیز دست در کار آیینی هستیم در پاسداشت اراک عزیز؛ جشنی بایسته و شایسته در یکی از روزهای سال اراک. این کار اما بی یاری تو دوست همدل و همدرد، ممکن و میسور نخواهد بود. ایوب من، برادر توأمان دردهای من، خواهر مهربان همزاد و بوم! به پای خیز! خصم، گلبوته خارست، خوارست. بگذار بزرگ بدانیم و بداریم آنچه را که او کوچک می شمارد. همراه شو، در سال پیشِ روی، سال اراک؛ کاری کارستان می خواهد این شهر تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد، تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد....
تکمله:
1-شعر متن، از دفتر ابراهیم در آتش شاملوست.
2-اگر به همکاری در مراسم جشن اراک و نیز فعالیتهای دیگر در سال اراک مایلید، با ایمیل برج شیشه borjeshishe@gmail.com تماس بگیرید. لطفاً به طور مشخص مرقوم فرمایید که در کدام یک از حوزه های ذیل تمایل به همکاری دارید: فرهنگی و پژوهشی، اجرایی، مالی.
3-خانم نفیسه (nafiseh) از دوستان همدل، در بخش نظرات مطالبی فرموده بودند. متأسفانه نظر ایشان به اشتباه حذف شده است. ایمیل یا نشانی دیگری از این دوست محترم ـ که ظاهراً فرسنگها از اراک و ایران دورند ـ نداشتیم. از ایشان صمیمانه عذر می خواهیم. تقاضا داریم که در بخشهای بعد ما را از همفکریهای خویش محروم نکنند.
همشهریان عقلایی
آقای مدیر مسئول لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!
دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. ساعت هشت و نیم است. چند شب پیش دوستی که "پاسخ به شبهات پیش آمده" را نوشته بود، تماس گرفت. گفت: "دوستان متن بعد را از تو می خواهند. در این فاصله سفرنامه ناصرالدین شاه را می گذاریم. اما باید زودتر متنت را برسانی...." عهد کرده بودم که امشب بالأخره دست به قلم شوم. کلیات کار را می دانستم. قرار بود متنی بنویسم راجع به فیلمی از پاراژانوف. از کار خیلی خوشم آمد. فیلم را هم دیده بودم. اما این چند روزه نوشتن جن شده بود و من بسم الله. انگار قلم توی دستم یا کلمه توی ذهنم سر می خورد. مثل ماهی سفره هفت سین که بعد از عید هم بماند و یک روز وقتی آب تنگ را عوض می کنی، یکهو بی هوا روی زمین بیفتد. دست که می بری تا ماهی را به تنگی، پارچ آبی، چیزی برسانی، آن زبان بسته از دستت در می رود و تو دست پاچه از هول و ولای نکند بمیرد، هی تقلا می کنی. دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. مغازه های سه راه تا باغ ملی را هول هولکی و با نگاه برانداز می کنم. نگاهی هم در آن گیر و دار به نایلون خریدهایم می اندازم: ناگت مرغ، برنج، وایتکس و ... دوباره نگاهم را به سمت مغازه ها برمی گردانم تا اگر چیزی از قلم افتاده باشد یا من فراموش کرده باشم، رخ بنمایاند. در کثرت مردمانی که همچون من به قصد خرید یا سیر آفاق و انفس هنوز دست از سر این خیابانها برنداشته اند، ناگهان نگاه مردی قاب شده بر دیوار مرا به خواندن می خواند: تقی عقلایی...
فکر نوشتن بدجوری آزارم می دهد. با خود می گویم اگر چیزی هم از یاد برده باشم، می گذارم برای فردا و فرداها. عجالتاً چیزی که بیش از همه فوریت دارد، آن متن موعود برج شیشه است. تا بخواهد سر و ته این فکرها به هم وصل شود، رسیده ام به ایستگاه تاکسی. در تاکسی ناگهان دوباره همان اسمِ بر دیوار در ذهنم زنده می شود: تقی عقلایی. این عقلایی همان پیرمرد کتابفروش گوشه باغ ملی نیست؟ هشت کتاب سهراب را با لبخندی شادی آفرین رو به من گرفت و پرسید: "پسر جان! مگر تو چند سال داری؟" من که یازده سال بیشتر نداشتم ـ اما مقصود و مفهوم حرفها را خوب می فهمیدم ـ بادی به غبغب انداختم و گفتم: "بزرگم." پیرمرد از حاضر جوابی من به خنده افتاد. هرچه اصرار کردم، نیمی از پول کتاب را بیشتر نگرفت. گفت: "پسرم! فردا شما باید چرخ فرهنگ این شهر را بچرخانید." در این چندین و چند سال کتابهای دیگری نیز از کتابفروشی عقلایی خریدم. با همین کتابها بزرگ شدم و حالا بیش از هر وقت دیگری حرف عقلایی را میفهمم. او خود سالیان درازی ـ در کنار بسیاری از بزرگان دیگر ـ چراغ فرهنگ این شهر را روشن نگه داشته بود. پدر می گفت عقلایی اولین کتابفروش یا جزو اولین کتابفروشهای اراک بوده است.
به خانه که می رسم، حس می کنم که حال نوشتن در من نیست. به خیالم می رسد که اگر عقلایی اکنون از من می پرسید چند سال داری، می گفتم کوچکم؛ کوچکم پیش بزرگی ها و سازندگی های امثال شما همشهریان عقلایی. با بی حوصلگی سری به سایتهای دلخواهم می زنم و پیش از همه عطاءالله مهاجرانی. او نیز همچون من به یاد عقلایی است: "من حاج تقی را مثل پدرم دوست داشته و دارم... درخشانترین مقطع عمرم که همان سالهای دهه دوم زندگی و نوجوانی و جوانی است، با آشنایی با آقای عقلایی و کتابفروشی ایشان به سر رفت. شصت سال تمام در کتابفروشی شان کتاب فروختند و با اهل کتاب دم زدند... هر وقت گذارم به اراک می افتاد، در هر مقام و موقعیتی که بودم، به عقلایی سر می زدم...." از پشت رایانه بلند می شوم و آن سوی اتاق، سمت پنجره را در پیش می گیرم. روزنامه ای را که روی مبل لم داده است، برمی دارم. یک آن یکه می خورم از افاضات مدیر مسئول محترم در صفحه آغازین. ایشان (مدیر مسئول نشریه موسوم به ع. ی.) از زبان دوستی(!) نوشته اند: "ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم...." ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم؟! در این هنگام نامهای فراوانی به خاطرم خطور می کند؛ از خود می پرسم ـ نه بگذارید از جناب مدیر مسئول بپرسیم ـ آیا عقلایی استادِ کار خراب کردن بود؟ واروژ کریم مسیحی، همشهری فیلمساز ما، در فاصله بیست سال دو فیلم ساخت که هر دو ( پرده آخر و تردید) جایزه بهترین فیلم فجر را از آنِ خود کردند و ساختند بخشی بزرگ از سینمای کلاسیک ایران را. آیا واروژ استادِ کار خراب کردن است؟ مدیر مسئول محترم به اصطلاح اصلاح طلبند؛ آیا در خیل اصلاح طلبان شخصیتهایی سازنده تر از عطاءالله مهاجرانی و مرحوم احمد بورقانی (معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در دولت اصلاحات) سراغ دارید؟ مگر شما با تمام اراکی ها برخورد داشته اید تا به این تعمیم بزرگ و اساسی برسید؟ از آبرو و احترام این شهر خرج نکنید؛ شاید شما و همپالکیانتان استادِ کار خراب کردن باشید. اما حق ندارید که اینچنین وقیحانه به تمامی مردم یک شهر توهین کنید. در یک کلام: آقای مدیر مسئول! لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!
تکمله:
1-حیفمان آمد که در کنار نامهای بزرگی همچون عقلایی، مهاجرانی، واروژ کریم مسیحی و احمد بورقانی اسم آن نشریه کذایی و مدیر مسئولش را به صورت کامل بیاوریم. پوزش ما را بپذیرید.
2- در شماره اخیر این نشریه، مطلبی درباره عقلایی به نگارش درآمده است. از قضا مسئولان نشریه مزبور به همان نوشته مهاجرانی ارجاع داده اند، اما جالب آنجاست که جمله آخر متنِ دکتر را برگزیده اند و در مقام عنوان مطلب خود به کار گرفته اند: "اراک برای ما باغ ملی تعریف میشد و کتابفروشی عقلاییش." این جمله به تنهایی فحوایی تحقیر آمیز دارد. همین گزینش از سوی این افراد، نگرش مخرب ایشان را نشان می دهد.
شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 3- به سمت اراک
مدتی این مثنوی تأخیر شد...
چند ماه پیشتر، شرح سفرنامه ناصرالدین شاه را به اراک آغاز کردیم. تنها دو بخش از این سفرنامه به رؤیت مخاطبان رسید. زیرا بدذاتی های برخی از معاندان این شهر، موجب شد تا فقراتی از برج شیشه را به مسایل اخیر اراک اختصاص دهیم. از فحوای دو بخش پیشین ـ و نیز بخش حاضر ـ در خواهیم یافت که اراکِ آن روزگار، محاط در جنگلهایی درهم و انبوه بوده است با وحوش و طیور فراوان. این جنگلها به قدری متراکم بوده اند که ملازمان سلطان گاه راه گم می کرده اند ـ امروز شوربختانه از آن جنگلهای درهم و انبوه نامی و نشانی در میان نیست... شاه هنر دوست را ـ که به سمت اراک راه می سپرد ـ در انبوهیِ این جنگلها رها کرده بودیم. از شما مخاطب گرامی به واسطه تأخیرِ پیش آمده عذر می خواهیم. از این پس می کوشیم تا با فواصلی کوتاهتر، شرح سفر ناصرالدین شاه را به حضرت بزرگوار همشهریان عرضه داریم.
صبح سوار شدیم. داراب ـ شكارچی ظل السلطان ـ هم همراه بود. رو به جنوب شرقی راندیم، بدون اینكه بلدی داشته باشیم. خودمان رفتیم، دره كمكم تنگ شد و از گردنه ای بالا رفتیم. پیشخدمتها هم در ركاب بودند. مجدالدوله و جلال الملك هم امروز از راه میان كوه كه خیلی بد راهی است، به طرف لته در به شكار رفتهاند. خلاصه هر چه میرفتیم، كوههای اینجا سبز و خرم شد. اما آب نداشت. یك كوره راهی را گرفته رفتیم تا رسیدیم به دره ای كه رو به مشرق می رفت و خیلی این دره شبیه بود به دره شراغول جاجرود. اما این دره قدری وسیعتر و طولانیتر بود. مجرای سیل را گرفته رفتیم. به قدر نیم فرسنگ هم كه از این دره طی راه شد، از سختان گذشته رسیدیم به كوههای نرمان و از طرف دست راست رفتیم بالا. مجدالدوله و همراهان او را هم در كوه دست چپ دیدیم بالای تیغه كوه نشستهاند. ما هم روی همین تپه دست راست به نهار افتادیم. ابتدا نمیدانستیم كه به اینجا خواهیم رسید. فتحالله خان هم بالاتر از ما پیاده شده قدری آنجاها را نگاه كرد، شكاری ندید. بعد آمده رفت به كوه طرف مقابل كه آنجاها را سر بكشد. میرشكار بعد از فتحالله خان آمده به جای او نشست و دوربین انداخته یك دسته شكار دید كه آن طرف مقابل رو به روی ما میچرند، شكارها هم ما را دیده فرار كردند. بعد از نهار سوار شده رفتیم رو به مشرق. كوههای سمت شرقی هم سختان دارد و هم اسب رو است كه به هر كجا اسب بخواهد میرود. كوههای بزرگ و كوچك و دامنههای وسیع دارد. لته در هم یك مزرعهای است كه در میان همین كوهها واقع است كه همه این كوهها با هم لته در نامیده میشود؛ قدری كم آبست ـ اگر آب داشت عجب جای با صفائی بود. رفتیم تا سر تیغه. میرشكار دوربین انداخته دوباره شكارها را پیدا كرد و به ما هم نشان داد. دیدیم یك میش توی كوه خوابیده است. بعد میرزا محمد خان هم دوربین انداخته عرض كرد یك میش زیادتر است ـ میشهای اینجا اغلب سیاه رنگ است. در این بین كه در خیال این بودیم كه از كجا به مارق رفته بزنیم، شكارها ملتفت ما شده گریختند. دیدیم زیاد هستند. اما همه میش و برهاند كه به قدر سی چهل تا به نظر آمدند. دیدیم دیگر دست ما به آنها نمیرسد، سوار شده باز رو به مشرق راندیم.
كوههای پر گل و سبزهای است؛ گل میمون زرد و "كما" و "والك" زیادی دارد كه حالا گل كرده است. از نهارگاه كه سوار شدیم، اعتماد الحضره را فرمودیم چای و عصرانه را برد زیر درختهای بیدی كه طرف دست چپ، توی دره بود و این دره منتهی میشد به همان راه میان كوه كه میرود به بالاسرِ انجدان. میخواستیم این راه را هم ببینیم چطور است. چون راهی كه صبح آمده بودیم دور بود، نخواستیم از آن راه مراجعت كنیم. خلاصه آمدیم تا رسیدیم به قله كوهی كه از همه بلندتر بود كه دیگر بلندی به انتها رسیده و از آن طرف سراشیب میشد. آنطرف كوه همه درههای كوچك بود و به نظر میآمد كه چشمه های كوچك دارد. گوسفند زیادی هم میچریدند. از این قله، قصبه محلات و آن جلگه كه آن روز به اره میرفتیم و در آنجا نهار خوردیم و همان نهارگاه ما تمام پیدا بود. قدری كه از قله رو به پائین رفتیم، به وسعت گاهی رسیدیم كه گل زیادی داشت از قبیل گل روغنی زردِ لار و گلهای لاله كه در دوشان تپه هم میروید. یك قطعه برف بزرگی هم بود. وجود برف را غنیمت شمرده آبی با برف خوردیم و از خستگی در آمدیم. آن وقت یك دره را ـ كه میرفت و منتهی به همان بیدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند میشد و دره وسیع خوبی بود ـ گرفته سرازیر شدیم. درختهای جنگلی زیاد داشت. كبك زیادی هم پرواز [می]كرد. اكبر خان نایب ناظر و اغلبی از پیشخدمتها تیر برای كبك انداختند، نخورد. همه جا آمدیم تا سرچشمه و بیدستان و فرمودیم آفتابگردان ما را كه یك میدان دورتر از اینجا در سرچشمه دیگر زده بودند، كنده آوردند اینجا ـ كه با صفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بودیم ـ زدند. پیاده شده چای و عصرانه خوردیم. جای خوشی برای استراحت بود. اما چون سه ساعت بیشتر به غروب نمانده بود و لابد باید به منزل برویم، استراحت نكرده نماز خواندیم. یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد؛ به خط كوفی بود. حاجی آقا پسر حاجی آقا اسمعیل با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنه ستین و اربعمأه ـ كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد ـ تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.
خلاصه دو ساعت و ده دقیقه به غروب مانده بود كه سوار شده همه جا از كنار نهر چشمه آمدیم رو به منزل. این چشمه زاینده رود است؛ گاهی فرو میرود و گاهی بیرون میآید، تا این اواخر كه به قدر دو سنگ آب داشت. آمدیم تا نزدیك گردنه. اینجا چهار سد از عهد قدیم بستهاند كه این آبها توی آن سدها جمع شده فرو برود و از انجدان بیرون آید. در یكی از آن سدها كه درست بود، آب جمع شده بود. اما سه سد دیگر خراب و بیآب بود. بعد از ملاحظه سدها، از گردنه سربالا راندیم. قدری كه رفتیم، دیدیم راه خیلی بد و همه پلهپله است. پیاده شده قدری از این راه پرتگاه ناهموار را پیاده آمدیم تا نزدیك درختی كه در حوالی ده بود. آنجا سوار شده از دست چپ ده دور زده وقت غروب وارد سراپرده شدیم. امروز هشت ساعت تمام راه رفتیم و شب را خسته بودیم. مجدالدوله و جلال الملك هم كه به شكار رفته بودند ـ مجدالدوله چیزی نزده اما جلال الملك یك قوچ زده بود. امروز بعضی از غلامها از توی دره راهی غیر از آن راه گردنه بدی كه ما پیاده آمدیم، پیدا كرده قدری كه رفته بودند راه نبوده یكی از آنها خودش با اسب به قدر ده ذرع راه پرت شده بود. اما نه خودش و نه اسبش هیچكدام عیب نكرده بودند. باقی غلامها هم كه اینطور دیده بودند از آن راه برگشته بودند. كوههای انجدان هیچ نوع سنگ معدنی ندارد...
ما آدمِِ اراکیم
پاسخ به شبهات پیش آمده در مورد نامه به شورا
می ترسیم، چون می خواهیم بگوییم اراک را دوست می داریم. و آنگاه به ناچار باید برای آنان که همواره از نام این شهر کیسه ها برای خود دوخته اند ثابت کنیم که آدمِ دکتر کریمی نیستیم. از گفتنش عار داریم. و شرمسار از اینکه باید هفت قرآن به میان آوریم که هنوز شهردار را ندیده ایم و برایمان فرقی نمی کند که مرد است یا زن، پولدار است یا بی پول، اصلاح طلب است یا اصولگرا، مسلمان است یا کافر. می دانیم برای این جماعت باورش سخت است که کسی بی هیچ چشم داشتی اینجا را دوست بدارد و به همین بهانه رودرروی عده ای بایستد و دست عده ای دیگر را بفشارد.
برای برج شیشه هیچ کس و هیچ چیز به خودی خود نه خوب است نه بد. هرآنکس را که گامی در راه اعتلای نام این شهر و مردمانش بر می دارد، عزیز می شماریم و خوب. و هرکس را که در حقش خیانت میکند و چوب لای چرخش می گذارد، رذل و پست می خوانیم و در برابرش می ایستیم. برای ما هدف تنها اراک است و هر وسیله ای که برای این هدف به کار آید، مغتنم و مطلوب. اگر از برکناری شهردار کریمی گلایه میکنیم، تنها بدین سبب است که او را موافـق خواسته ها و نیازهای شهر می دانیم. او را دوست میداریم، چون تا به امروز هیچ مدیری را به یاد نمی آوریم که به خاطر محدودیت های ناشی از آبادانی شهر از مردم عذرخواهی کرده باشد.

در این سالها او تنها شهرداری بود که حرمت و احترام شهروندان را نگاه می داشت و برای همشهریانش ارزشی در خور ایشان قائل بود. او برای خدمت به این شهر اصرار و ابرام داشت و به همین دلیل مورد لعن و نفرین نویسنده یکی از نشریات قرار گرفت. نویسنده محترم گفته بود: «اگر شهردار سابق اصراری بر ماندن ندارند(!) و اگر هدفی جز خدمت به مردم ندارند، چرا اینهمه پافشاری برای بازگشتن به پست شهرداری دارند؟!»
البته باز هم تأکید می کنیم اگر کسی فکر می کند که تصور ما نسبت به کریمی اشتباه بوده، درخواست میکنیم مستندات خود را برای ما بازگو کند.
نامه به شورا در حمایت از شهردار حقیقی اراک
هفته پیش و در جلسه شورای اسلامی شهر، شهردار اراک برکنار شد. بازتاب این خبر در میان مردم مساعد نبود. همگان چشم داشتند که شخصیت موفق، بومی و از همه مهمتر اراک دوستِ کریمی بر مسند شهرداری باقی بماند و چون گذشته کاروان پیشرفت اراک را پیش برد. تنها آنان که از موهبت بینایی و شنوایی محروم باشند، سیمای تحول را در شهر به چشم نمی بینند و صدای تغییر را به گوش نمی شنوند. (شاید نیز جماعتی خود را به خوابِ ندیدن و نشنیدن زده باشند....) اهالی برج شیشه، همچون اکثریت مردم این شهر و در مقام شهروند، حضور دکتر کریمی را غنیمتی بزرگ می دانند و خواهان بازگشت ایشان هستند. آنچه در پی می آید، صدای شهروندان صبور ماست در حمایت از شهردار حقیقی اراک.
این نامه علاوه بر شورای شهر به شهرداری اراک، شهرداریهای مناطق، دفتر امام جمعه، استانداری مرکزی، فرمانداری اراک و برخی خبرگزاریها و نشریات محلی نیز ارسال شده است. امیدواریم که اعضای شورا خود را در مقابل مردم قرار ندهند و عشق و عرقشان را به اراک ثابت کنند. در غیر اینصورت مسأله را از طریق مراجع و ارگانهای سراسری پی گیری خواهیم کرد. با اینهمه از همشهریان محترم نیز تقاضا داریم که علاوه بر شرکت در نظرسنجی ما، در صورت مخالفت با برکناری دکتر کریمی به نشانی الکترونیکی ما borjeshishe@gmail.com پیغامی ارسال کنند. (لطفاً در مقابل گزینه Subject واژه shahrdar را مرقوم فرمایید.)

اعضای محترم شورای شهر اراک
سلام علیکم؛
متأسفانه باخبر شدیم که این شهر و مردمانش یکی از یاران خدوم و زحمتکش خود را از دست داده اند. گویی سرشت و سرنوشت اراک عزیز چنان رقم خورده است که هر روز ظلمی را ـ از جانب دوست یا دشمن ـ تاب آورد. گاه، شاید از سر ناآگاهی، ما و شما که باید خود را فرزندان این شهر بدانیم، صلمه و صدمه ای جبران ناپذیر بر پیکر مادر مهربان و صبورمان وارد می کنیم. بی تردید تصمیم شما در برکناری دکتر کریمی نیز از همین زمره است.
دلمان خوش بود که شهرمان شهرداری حق و حقیقی یافته است. پیش از این و درباره شهرداران پیشین، به شوخی تلخ و گزنده ای می گفتیم "این بنده خدا، شهردار هرکجا باشد، شهردار اراک نیست!" ناحق نیز نمی گفتیم. شاهدمان بر این سخن زحماتی بی شائبه بود که آن "بندگان خدا" در حق شهرهای دیگر ـ و نه اراک ـ متحمل می شدند....
کریمی اما لعبتی دیگر بود؛ یگانه شهرداری که به درستی، خود را خادم اراک و اراکیها می دانست. باد به غبغب نمی انداخت که "اراک عقب ماندگیهای فراوانی دارد" یا برخلاف قریب به اتفاق مسئولان شهر، مردم اراک را نیز بی فرهنگ یا چیزهایی از این دست خطاب نمی کرد. بی گمان این مایه شعور در چنته کریمی بود که به جای آن لحن اهریمنی، نغمه ای اهورایی سردهد و بگوید "اراک با مشکلاتی مواجه است."
کریمی جایگاه و پایگاه همشهریانش را نیز بالا و والا می انگاشت. ما و باقی مردمان اراک، حرمتِ احترامی را که شهردار برایمان قائل بود، نگاه خواهیم داشت. هیچگاه اعلانهای عذرخواهی کریمی را بابت "مشکلات و محدودیتهای" ناشی از انجام عملیات عمرانی از یاد نخواهیم برد.
از شما سروران گرامی و گرانمایه چشم داریم که به عنوان منتخبان این مردم، با انصراف از برکناری دکتر کریمی نامی نیک از خود به جای بگذارید. اگر نیز خبط و خطایی نابخشودنی (در حق این شهر) از دست شهردار سر زده است، صریح و صادقانه ـ و بر حسب وظیفه ـ با مردم بازگو کنید.
از یاد نبرید که تاریخ، شما را به قضاوت خواهد نشست. شما در قبال این شهر، مردم، خدا و پیامبر شریفش مسئولید؛ بی گمان از آن بزرگوار شنیده اید که "حب الوطن من الایمان" (مگر آنکه همچون بسیاری دیگر، "وطن" را خارج از دروازه های این شهر بپندارید! امید که چنین نباشد.)
اراک و مردمان شریفش را وجه المصالحه حب و بغضهای گذرنده خویش قرار ندهید. برای این شهر حرمت قائل شوید و سراسر سرباز وطن باشید. به اسم آسمانی خدا قسم، اگر چنین کنید شما نیز همچون جناب کریمی در میان خلق الله، عزیز خواهید شد. در یک کلام؛ اعضای محترم شورای شهر اراک، اعضای محترم شورای شهر "اراک" باشید!
با احترام
برج شیشه
بانوی تصویر به تصویر پیوست

به یاد بهجت صدر و برای دختران شهرمان
چه دنیایی می شد آن دنیا که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. آنها که رنج را رج می زنند و از پس خاموشی، هیابانگ هزار پنجره را می گشایند. به قول نیچه نازنین "اگر هنر نبود، حقیقت ما را می کشت." ما به هنر بی تابانه محتاجیم. حالا آن دنیای نیست و نابوده را تصور کنید که مبدأ تاریخش میلاد الهگان هنر بود. هر چیز و همه چیز بر سرانگشتان تابنده تخیل می گشت. مثلاً همین بهجت صدر خودمان. اگر دنیا چنان سعادتی می داشت، الان تازه سال 85 میلادی را از سر گذرانده بودیم. دنیا چقدر جوان بود، ما چقدر جوان بودیم. حالا چقدر کار نکرده داشتیم و چقدر راه نرفته پیش پایمان بود. زمین برق می زد از بس که تازه بود!
هنر دلت را روشن می کند، جانت را جلا می دهد، چه غمنامه تیره و تار ون گوک ـ یعنی سیب زمینی خورها ـ باشد و چه دشنام روشنایی بخش بهجت صدر خودمان به بی سوادی. هر دو دلت را روشن می کنند، جانت را جلا می دهند.
طوری می گویم و می نویسم "بهجت صدر خودمان" که انگار من و شما ـ شما که بیرون برج شیشه ایستاده اید ـ به قول تلویزیونیها سالها با او زلف گره زده ایم! بهجت صدر را نمی شناسید، می دانم! حالا از آن طورِ خوب و خواستنی به دوریم. حالا زمین طور دیگری تاب می خورد. حالا دنیا وارونه است؛ الهگان هنر مبدأ تاریخ نیستند. حتی شما بهجت صدر را نمی شناسید. نابغه نواندیش شهرمان را نمی شناسید. نقاش نوگرای نازک خیالمان را نمی شناسید. در شهر بهجت صدر یک میدان، یک خیابان، یک کوچه حتی، به نام بهجت صدر نیست!
بارها و بارها با خود اندیشیده ام که چه سرّی در سویدای این شهر پنهان است!؟ اراک را می توان ته تغاری شهرهای ایران دانست، آخرین و خردسالترین فرزند. اما شگفتا که هماره اولینهای جهان جدید، از این آخرین سر برآورده اند: اولین روان شناس جدید، اولین گردآورنده دستور زبان جدید، اولین زمین شناس جدید... و حالا اولین نقاش نوگرای ایرانی، بهجت صدر، مادر نقش و رنگ، بانوی تصویر. بانوی تصویر به تصویر پیوست...
کوچک که بود، رویای جهانی بزرگ را در سر داشت. بزرگ شد و "واپسین وحشت جانش، ناآگاهی از سرنوشت ستاره" بود. در نقاشیهایش درد زنان و زنانگی را، کودکان را، افتادگان را می توانستی ببینی و حس کنی. آهنگ جهان را ـ آنگونه که بود ـ نمی خواست. پی جوی آن بود که با نیش قلم، نتهای این ترانه بزرگ را بتراشد و وزنی بایسته بخشد، خاصه آنکه بانوی تصویر با آقای موسیقی پیوند خورده بود. مرتضی حنانه را می گویم، می شناسیدَش. آهنگساز جاویدان و جادوی "هزار دستان" را می گویم. نقش موسیقی بر پرده تصویر نشست؛ نقاشیهای صدر جان گرفتند. شدند موسیقی مجسم. حتی اگر شاخساری بی بر بود، هر لحظه گمان می بردی که نتهای بازیگوش، بازیگوشانه بر آن می نشینند و به بازیش می گیرند.
و چنین بود که وزنی نو در جانِ روحبخش نقاشیها وزیدن گرفت. و بهجت صدر شد اولین نقاش نوگرای ایرانی.
نقاشیهایش ایرانی اند و انسانی. چشم در چشم رنگ و نقشهایش که می شوی، انگار آهنگ حنین حنانه را می شنوی یا معجزه فروغ را از سر می خوانی؛ تا یادم نرفته بگویم صدر استاد نقاشی فروغ هم بود.
گواهی می دهم به نور، به سایه، به سایه روشن، به آینه، به آهی که بر سینه بوم کشیده ای، به طرحی که از آفتاب نقش کرده ای که تو زنده ای در رنگ، در درنگ، در نتهای بی انتهای حنانه، در شعر فروغ، در پنجرهای که رهایی را به خانه هدیه می دهد، در کوچه کوچه شهرمان ـ حتی اگر نامی از تو نشنیده باشند.
تو زنده ای و حالا زمین فقط خواب بانوی تصویر را قاب گرفته است؛ آنچه در خاک فرانسه، فرانسه بالزاک، هوگو، الوار و هدایت کاشته ایم، بهجت صدر نیست، ققنوسی هزار آواست که در هزار رنگ و نقش ـ از دل و ذهن دختران فرزانه شهرم ـ سر بر خواهد آورد و بر خواهد داد. شک ندارم.
اعتراف
پلشتی و نابکاری روزگار آنقدر بوده که اکنون بتوانم بی عذر و بهانه ای بیایم اینجا و بگویم که ننوشتم، نگفتم و با صراحت اعتراف کنم، ترسیده بودم و می ترسم هنوز شاید، چون به غیر انسان من نیز چیزی نگفته بودم.
پیمان بسته بودم که از خاکم بنویسم، از شهرم، از مردمانم؛ عهد کرده بودم که جبروت انسان را بر دیواره ها و سنگ ها بسرایم و این سرود جاوید را تا رستاخیز بزرگ هلهله کنم.
پس حق داشته ام که گِزگِز ریسمانی را بر کف پایم حس کنم، نه از آن رو که بندبازم که شاید هم باشم، نمی دانم...
ولی چه دل خوشی می خواهد این کارزار که نمی دانی "فردا وقتی"، چگونه تو را بر همان دیواری به صلیب می برند و می کشند که بر آن نوشته بودی، خاکم را، وطنم را، شهرم را، مردمانم را دوست دارم و از همه این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها چه خوش رقصم!
شما و برج شیشه 4- پاسخ به "امیر الکسی"
دوستی که خود را "امیر الکسی" معرفی کرده اند، در بخش نظرات چنین نوشته اند:
باید یکی بشیم باید پشت هم باشیم باید با هم باشیم ، ولی افسوس که این مزرعه را آفت زده
اتفاقاً یکی از آفات ویرانگری که امیر به این مزرعه نسبت می دهند، ذکر مکرر همین قسم ناامیدی هاست. امیر و امثال او نمی دانند که با این ناله سر دادن ها گرهی از مشکلات شهر نمی گشایند و برعکس مجال سوء استفاده را به دشمنانش می دهند. صریح تر بگوییم گفتار امیر ـ بی آنکه خود چنین نیتی در سر داشته باشند ـ عملاً از جنس و سنخ سخنان بی شرمانه و قبیح بیگانگان و غاصبان اراک است. دور دور ناامیدی و انفعال نیست... توضیح ذیل پاسخ برج شیشه است به "امیر الکسی" و دیگرانی که همچون او می اندیشند:
تنها به خاطر آنان که این روزها امید خود را از دست می دهند، نور امید در دلهای ما تابیدن گرفته است
والتر بنیامین
امیر الکسی عزیز
سلام
افسوست از سر دردی ست که همه ما را می آزارد، خون ما را به جوش می آورد و رگ غیرتمان باد می کند. گاه تند و گاه خسته، بیمها و امیدها را فریاد می زنیم. با شادی این مردمان و لبخند شهر زندگی را نغمه ای تازه می کنیم و گاه چون امروز جدایی از اصل خویش را ناله ای در نی می سازیم و شکایتها سر می دهیم. و این همه رواست بر من و تو تا بغضهای فرو خفته را اشکی سازیم و شادی ها را لبخندی. به حکم احساس انسانی این همه رواست، اما کافی نیست؛ تو تنها درد را واگویه کرده ای، بی آنکه بدانی این ناله خود بر درد ما می افزاید و از آن نمی کاهد. وانگهی ما نیز از درد آگاهیم. اگر دردی نمی بود، پی جویی درمان منطقاً وجهی نمی داشت. بیان درد تنها از آن جهت که نهیبی بر ماست، مفید خواهد بود تا در پی راهی باشیم. وگرنه خود بر نومیدی این روزها می افزاید و ما را در خیل کسانی قرار می دهد که چاره را در بد و بیراه گفتن به این شهر و مردمانش دیده اند و تنها زخم را کاری تر کرده اند.
مزرعه آفت زده را باغبانانی امیدوار سزاست. گرچه از هر سو دست فریبی برآید و گلهای باغمان را برچیند، سخن شومی ندای غیبی شود که «اراک را چه به این حرفها! مگر می شود؟!»
دشمنی چنین اثیری را که در دشمنیش ذره ای تردید ندارد و مدام چون ننه سرمای حسود آتش و دودی می کند، حریفی عاقل و دردمند باید. بذر امید بیش از هر زمان دیگری نیازمند مراقبت است.
نومید مباش. همراهی من و تو با این موج نومیدی همان چیزی است که طبع اهریمن می پسندد. شگفت آنکه اهریمن پلید ـ گرچه می داند که آدمی را از طبیعتش جدا کردن دشوار است ـ هیچ گاه نومیدی در دل راه نمی دهد. اما ما تنها به یادآوری نیازمندیم. کافی ست دوباره انسانیت را فریاد کنیم. آنگاه گلستان شهرمان باز رخ می نمایاند. ما را دل به این طبع و طبیعت انسانی گرم است. گرچه خاری در گلو داریم و استخوانی لای زخم.
شاد و امیدوار باشی
با احترام
برج شیشه
شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 2- در انجدان
آقای یوسف نیک فام ـ از دوستان برج شیشه ـ در بخش نظرات توضیح داده اند که سفرنامه ناصرالدین شاه به عراق عجم اخیراً در انتشارات اطلاعات منتشر شده است. از ایشان سپاسگزاریم. البته منبع مورد استفاده ما همچنان چاپ پیشین این کتاب خواهد بود.

روز شنبه ـ هشتم
امروز به واسطه خستگی دیروز سوار نشده در منزل ماندیم، نهار خورده بعد از نهار قدری استراحت كرده برخاستیم چای و عصرانه خوردیم. جناب امینالسلطنه هنوز كسالت دارد و امروز دوا خورده است. حكیم الممالك بعضی سادات و علما و پیروان صاحب نفس اهل انجدان را به حضور آورد. حاجی خلیل نامی نیز با آنها بود كه مردی مسن و شكارچی است. یك سید پیری هم بود كه عرض میكرد رحلت آقا محمدشاه را به خاطر دارد. بایستی اقلاً صد و ده سال داشته باشد. اما بُنیه خوبی داشت و عرض میكرد میخواهم برای پسرم عروسی كنم، انعامی برای عروسی پسرش دادیم. دو ساعت به غروب مانده سوار شده رفتیم به تماشای ده انجدان و اطراف آن. جلالالدوله و مجدالدوله و سایر پیشخدمتها هم در ركاب بودند. حاصل زراعتهای اینجا هنوز سبز است. هوای اینجا شبیه به هوای لواسان بزرگ ـ كه از ییلاقات طهران است ـ میباشد. بالای ده راهی است كه میرود به لته در، اما خیلی سخت است. به معتضد السلطنه فرمودیم از این راه برود تا بالای كوه ببیند چطور راهی است و خبر بیاورد. او رفت و ما از طرف صحرا راندیم. جلالالدوله خیلی خوب تفنگ میاندازد. یك كشكرك نشسته بود اسب انداخت و در سر تاخت زد. ما همه جا آمدیم از پشت ده و از دامنه ای كه مشرف به ده بود بالا رفته تماشای ده را كردیم. دهِ خوبِ آبادی است. دو محله دارد: محله بالا و محله پایین. یك چشمه آبی از میانه این دو محله بیرون میآید كه باغات و محصول اینجا را تماماً مشروب میسازد. رفتیم سر چشمه. آبِ خیلی خوب صاف گوارایی به قدر چهار سنگ از چشمه بیرون میآید ـ برخلاف آب محلات كه چندان گوارا نبود. مسجدی هم نزدیك این چشمه است و ایوانی در جلو دارد كه زن و دختر زیادی برای تماشا آنجا نشسته بودند. در اطراف ازدحامی از مرد و زن بود. نزدیك چشمه خانه ای بود كه در آنجا قالی بافی میكردند. پیاده شده رفتیم توی خانه دیدیم در اطاق تاریكی كارگاهی به دیوار تكیه داده و چند نفر دختر نشسته قالی میبافند. حكیم الممالك عرض میكرد كه انجدان قالی بافی زیاد دارد. بعد از تماشا سوار شده از دوره ده گذشتیم و یكسر رفتیم تا نزدیك چادر جناب امین السلطان. سواره ایستادیم، جناب امین السلطان را خواسته قدری با او فرمایش كردیم و بعد پیاده شده رفتیم به سراپرده. شب، بعد از شام حكیم الممالك آتش بازی هم حاضر كرده بود و آتش زدند، تماشا كردیم. موزیك هم میزدند. بعد از اتمام رفتیم به سراپرده خوابیدیم...
