شما و برج شیشه 1- پاسخ به "سیامک"
یکی از دوستان همدل پیام ذیل را با عنوان "نهیب" برای برج شیشه ارسال کرده اند:
شما با جا زدن خودت در میان اراکیا داری راه بی احترامی به اراکیا را به بقیه نشون میدی
به دو دلیل پاسخ ایشان را در وبلاگ می آوریم:
1- ارسال این مطلب به ایمیل ایشان ممکن و مقدور نبود. (شاید ایشان آدرس ایمیلشان را به درستی نفرستاده باشند. از این دوست گرامی می خواهیم که در صورت تمایل بار دیگر آدرس ایمیلشان را برای ما ارسال کنند.)
2- احتمالاً این سوءبرداشت در ذهن برخی دیگر از دوستان نیز شکل گرفته یا می گیرد. پس این عزیزان نیز نوشته ذیل را پاسخی به خود و تلاشی در جهت رفع آن سوءبرداشت بدانند.
درود بر سیامک عزیز؛
ابتدا شما را بابت دقت نظر و حساسیت بجایتان می ستاییم. پیش از راه اندازی وبلاگ، دلمشغولی دوستان نیز دقیقاً به همین موضوع بازمی گشت. از آن بیم داشتیم که مبادا مخاطب، ما را نیز در زمره توهین کنندگان به اراک و اراکی ها بینگارد و کار و کنش ما نتیجه ای عکس داشته باشد. اما هرچه کردیم، نتوانستیم از واقعیتی بگریزیم: اساسی ترین معضل این شهر عدم احترام به آن است. برای آنکه شهری هرچه آبادتر و سرفرازتر داشته باشیم، در وهله نخست باید از توهین به آن بپرهیزیم و از توهین دیگران نیز برآشفته شویم. باید خود را جزئی از این شهر بدانیم و این شهر را نیز جزئی از خود به حساب آوریم. اما غالب همشهریان ما شوربختانه هنوز این واقعیت را درک نکرده اند.
سیامک عزیز! دیگران ـ یعنی اهالی دیگر شهرها ـ راه بی احترامی به اراک و اراکی ها را خوب بلدند و نیازی به آموزش ندارند! در همین جهان مجازی وبلاگها و نوشته های بسیاری را از دیگر مردمان می توان یافت که از توهین به ما سرشارند. چرا که ما امکان و اجازه این توهینها را به ایشان داده ایم و مقاومتی نکرده ایم. مشکل نه دیگر مردمان، بلکه همشهریان محترم ما هستند که توهین دیگران را به جان می خرند و حتی خود در آن سهیم می شوند. باید به ایشان بیاموزیم که نخست به خود و زادبومشان احترام بگذارند. اگر شما کسی را دوست نداشته باشید، قدمی برایش برنخواهید داشت. مردمان این شهر به محض آنکه کوچکترین دشواری در کارشان پیش آید، چنین ناله سر می دهند: "ای بابا اراکه دیگه!" غافل از آن که با همین ادبیات سخیف بزرگترین ضربه را به خود و این شهر روا می دارند.
ای کاش باقی همشهریان نیز به اندازه شما حساس و نکته بین می بودند. آرزو و مطلوب این مجموعه آنست که همگی اراکی ها همچون شما نسبت به توهین و تحقیر حساسیت به خرج دهند و شأن والای انسانیشان را دریابند. اگر چنین شود، مسلم بدانید که دیگر ظلم و اجحافی نیز بر خود و اراک عزیز روا نخواهند داشت؛ شهرمان به استوانه ای استوار در ایران و جهان بدل خواهد شد و به دست توانای ما و شما بر خواهد بالید. آن روز را دور نمی بینیم.
حقیقت دیگر آنست که ما صرفاً به طرح و نفی این دشنامها و توهینها بسنده نخواهیم کرد. وبلاگ برج شیشه علاوه براین و در نوشته های بعد، نقاط مثبت، یگانه و قابل اتکای این شهر و شهروندانش را نیز ـ که عموماً از نگاهها پنهان می مانَد ـ نشان خواهد داد. کمی صبر لازم است تا دریابید ما چه اندازه برای اراک احترام قائلیم و به اعتلای آن می اندیشیم. در ضمن به جان دوست داریم که از دیدگاهها و نظرات شما عزیزِ گرامی نیز آگاه شویم. این طفل نوپا را در پیمودن راهِ دشوار پیشِ رو یاری دهید. بیایید شهرمان را ابتدا در ذهن شهروندانش ـ بلند و بالا ـ بسازیم. امیدواریم متوجه این ضرورت شده باشید. ما را تنها نگذارید. منتظریم.
با احترام
برج شیشه
اپیدمی تنها در اراک آب پرتقال طبیعی طبیعت وارونه تنها در اراک
« اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!»
اینها کلماتی است که شما مردم بارها و بارها طی شبانه روز می گویید و می شنوید. شاید با خواندن همین چند کلمه در دل و ذهنتان گفته باشید: « والله به خدا! اراک کاسب نداره، کافی شاپ نداره، تعمیرکار نداره، کار نداره، آدم نداره... »
تعجب می کنید اگر بگویم ما چند نفر برج شیشه ای، اراک را با تمام داشته ها و نداشته هایش دوست داریم. لجتان می گیرد، اعصابتان خرد می شود، شاخ در می آورید، می خندید، تقلا می کنید که با هزار آخر و اما ما را هم به رنگ خودتان درآورید. آخر ما در نگاه شما طبیعی نیستیم. مگر می شود کسی این اراک را دوست داشته باشد؟ ما به قول امروزیها تاب داریم و امامی، امامزاده ای، خدایی شاید و باید شفایمان بدهد. ما دیگر کیستیم!
نشسته ای پشت میز. خانم مهماندار می گوید: « چی بیارم خدمتتون؟» از داخل منو، آب پرتقال طبیعی را نشان می دهی و نمی دانم چه ضرورت دارد که باز بگویی: « آب پرتقال طبیعی» «ــ تموم شده. چون
میخواستیم تازه و طبیعی باشه، پرتقالای دیروزی رو ریختیم دور.» سگرمه هایت در هم می رود و با بی میلی می پرسی: « شما چی می خواین؟» من از قبل بستنی میوه ای را در ذهن داشتم و همان را هم طلب
میکنم. خانم مهماندار می رود که با دو تا بستنی میوه ای برگردد. تو نگاهی به دیوارهای نیمه کاشی و نیمه سرامیک کافی شاپ می اندازی و رو به ما می گویی: « کافی شاپی که آب پرتقال طبیعی نداشته باشه، کافی شاپ نیست. اصلاً اراک کافی شاپ نداره! چی دارم می گم؟ اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!» نفرت از سر و رویت می بارد. بعد کمی آرامتر می شوی. چون یاد کافی شاپها و کافه های اندیشه تهران می افتی که آدمهای به قول تو ( و نه من ) باکلاس و فرهیخته به آنجا آمد و شد
میکنند با دیوارهای قهوه ای و فضای مه آلودش! « با آزادی می توانی در آنجا سیگاری چاق کنی، حرفهای فلسفی بزنی و از کنج دنجی که در آنی حظ ببری.» بعد با تأکید اضافه می کنی که « بحثِ تهران نیست، هر کجای ایران که بری از این خراب شده سره...» از اراک به اراکی ها پل می زنی و همه را یکجا آباد می کنی. یک آن یادم می رود که خودت هم در این شهر زاده شده ای. فحشها را یکی یکی و به گونه ای نثار این شهر و اهلش می کنی که گویی خون تمام کشتگان زمین بر گردن ایشان سنگینی می کند و تمام ناموسهای بر باد رفته از ایشان بر باد رفته است! نگران خودت نیستی. اما انگار حس کرده ای که دشنامهایت به من
برمیخورد. از پیش می دانسته ای که من بنا بر طبیعت انسانیم زادگاهم را دوست می دارم، با تأسف به من می گویی: « آخه دلت به چیِ این شهر خوشه؟ به چیش می نازی؟ » و بند دوم مرثیه محتشم آغاز
میشود. من چیزی نمی گویم. اما به خیالم می رسد که در این جهان درندشت چگونه همه چیز به همه چیز ربط دارد! تو از آب پرتقال طبیعی رسیدی به خواهر و مادر ما اراکی ها! شکوه و شکایت تو همچنان جریان دارد. اما من تنها زمزمه و همهمه ای از آن را به گوش می شنوم. ناگهان صدایت بلندتر می شود: « اصلاً تو طبیعی نیستی! آدم طبیعی که از این خراب شده خوشش نمی یاد.» می خواهم نارواهای تو را پاسخی بگویم. اما نه، می گذارم برای برج شیشه. حالا اگر هستی، در وبلاگمان بخوان. برج شیشه را بخوان!
ایران47(1)
راننده: ای گِل به درِش، دِ آخه این خراب شده خیابون داره که ملت چپیدن توش... (به رانندۀ جلویی بعد از بوقهای مکرر) بکش کنار شترسوار! انگار خیابون ارث باباشه. (به افرادی که داخل تاکسی هستند)
من پونزده ساله رانندَم، یه بار نشد اعصابم صافکاری نخواد، شب که می رم تو جهنم، خونم رو می گم، دلم می خواد با همه دعوا کنم. دیگه مُخم تعطیل شده، انگار رِنگ باباکرم گرفته. والله آب روغن قاطی کرده. اکه هی بابا به این جماعت فحش نکشی که آدم نمی شن (به تاکسی جلویی) بکش کنار اون لکنتی رو... به جون بچه هام هر وخ می رم شهرای دیگه مردمش اینقدر فرهنگ دارن که آدم هیچ وخ از رانندگی سیر نمی شه والله هیچ جا مثل این خراب شده نیست، فرهنگ شده جن و ما بسم الله...
(پس از تأیید کنار دستیهایم، مسافر جلویی زبان باز کرد)
مسافر1: عزیز، شما فکر نمی کنی وقتی به شهرای دیگه می ری، چون به قول خودت پونزده سال اونجا رانندگی نکردی و به خاطر تفریح رفتی و اینقد دغدغه صبح تا غروب رانندگی وسر و کله زدن با مسافرو نداری، هم اعصابت راحت تره، هم با احتیاط تر رانندگی می کنی و اینکه اونجا برات تازگی بیشتری داره. آخه من حتی توی شهرهای دیگه هم راننده هایی مث شما دیدم که از وضعشون می نالن...
(مسافر1 خیلی سعی داشت راننده را متقاعد کند که به خود توهین نکند اما...)
راننده: نه آقاجون، این شهر شهر بشو نیست، راننده هاش یه مشت ... هستند.
مسافر1: شما خودت کجایی هستی؟
راننده: من هم متأسفانه بچه همین جام.
مسافر1: ای بابا پس چرا به خودت توهین می کنی؟ یعنی می خوای بگی تو هم ... هستی.
راننده: دِ گاز بگیر، دور از جون، من که همه رو نگفتم، بالاخره توشون تک و توک خوب هم پیدا می شه.
مسافر 2: (که جوانی 20 ساله به نظر می رسید) والله حق می گه... (فوقش همش رو لق می گه) فقط ایشون نیست که می ناله، همه راننده ها می نالن، همه مردم.
مسافر 1: زكّی! از کی می نالن؟ از خودشون؟ این مردم اند که شهر رو می سازند دیگه...
مسافر 2: والله همۀ ملت از دست این شهر می نالن، نه زمستونش زمستونه نه تابستونش تابستون، این هم از وضعیت ساختمونها و ... شنیدی می گن 6 ماه خاک توسری، 6 ماه گِل به سری.
مسافر 1: شما جنوب رفتی؟
مسافر 2: نه بابا، ولم کن، چی داری می گی.
مسافر 1: برو وضعیت اونجا رو ببین. من هیچی از اونجا نمی گم فقط می گم مردمش خیلی شهرشونو دوست دارن...
مسافر 2: حتی دانشجوها هم که از شهرهای دیگه می یان نالشون گرونه.
مسافر1: خوب معلومه تو که بنالی اونا روضه می خونن.
به خود گفتم پس چه گناهان بسیاری که اشیاء و موجودات بی جان این شهر مرتکب نشده اند، یعنی ساختمانها و ماشینهای آهنی و حتی درختها و گنجشکها و حشرات و ... این شهر از دید آن جوان و راننده و دیگران مقصرند. وای که چقدر زمان لازم است...
تا پایان مسیر، تاکسی پر بود از سخنان راننده متخصص در زمینه مردم شناسی و فرهنگ شناسی و شهر پژوهی اراک. بیچاره شهری که حتی در میان ساکنانش هم اعتباری ندارد. اگر خاک زبان داشت چه ها که نمی گفت. گاه به خود می گویم باری انسانها چنین اند، اما ظریفتر که می نگرم به خود می گویم پس چرا بیشتر در اراک افراد این چنین از زادگاه خود ناراضی اند. آیا انتظار آن را دارند که همای سعادت آنها را خرسند از امکاناتش کند؟ آیا اینقدر بی فکرند که لحظه ای برای ترقی فرهنگ خود تلاش نمی کنند؟ یا انتظار آن را دارند که دیگر مردمان کاری کنند که همه چیز بر وفق مراد باشد، یعنی همه به دست هم می نگرند نه به دست خود.
گاه دیده شده هرکس حقوق دیگران را به هر شکلی لگدمال می کند، (عبور از چراغ قرمز، گران فروشی یک فروشنده و درست انجام ندادن یک کار محول شده توسط یک مسئول) برای آسوده کردن وجدان خود چنین می گوید که: ولش کن بابا اراکه دیگه، ژاپن که نرفتیم.
البته باید دید کشورهای مترقی چرا پیشرفت کردند آیا به دلیل تعصبات بجا و دقیق برای شهر و محل سکونتشان نبوده است؟
منطق روشنفکری
این روزها بسیاری از دوستان دلسوزم نهیب می زنند که برادر این چه رفتار عوامانه ای است که تو داری؟ مگر آدم با آدم فرق دارد؟ ما همه انسانیم. اراکی و تهرانی و ... نداریم. همه یک جور به دنیا می آییم. این چه اصراری است که بر تعصبات محلی داری. روشنفکر را چه به این حرفهای کوچه بازاری! دغدغه ما باید نوع آدمی باشد. چنان از هر سو می تازند که دیگر مرا پناهی نمی ماند. هرچه سعی می کنم خود را از زیر فشار این بهتان خارج کنم که نه، اشتباه می کنید، بی فایده است. می خواهم بگویم من هم اینها را از برم، اما کو گوش شنوا! چنان ژست روشنفکری به خود می گیرندکه هیچ بنی بشری را یارای مقابله با ایشان نیست .کار از کار گذشته و انگ دگماتیسم و تعصب با موفقیت به من بیچاره چسبیده است و دوستان، سرمست از این پیروزی، دیگر خرِ مراد را پیاده بشو نیستند و من با حیرت خود را خلع سلاح می یابم. منی که ادعای انسان دوستی داشته ام و دارم، اینگونه به تعصبات کور متهم می شوم! ناجوانمردانه حتی حق دفاع نیز از من سلب شده است.
ــ مگر جایی هم برای دفاع باقی گذاشته ای؟ این همه اصرار بر شهر و دیار در عصر جهان وطنی! محافل روشنفکری را به گند کشیده ای! همین که هنوز تورا در جمع می پذیریم، از سرت هم زیاد است.
سعی می کنم بگویم برادر من رفیق روشنم مگر جز این است که همه متهمان حتی آنانکه جرمشان از روز نیز روشنتر است، حق دفاع دارند؟ این چه بیدادگاهی ست! دیگر فایده ندارد. حکم صادر شده و اینچنین به حلقه عوام تبعید شده ام. من تنها می خواهم مصداقی دیگر از آنچه دوستان روشنفکرم هرروز ورد زبانشان است نشان دهم. مگر آنها مدعی احترام به انسانها، فارغ از هر گرایش و عقیده و زبان و نژاد نیستند؟ حرف من نیز همین است. اما مسأله اینجاست که برای نشان دادن تساهل و مدارا با دیگران هرگز به خودم فحش نمی کشم و به اقتضای عزت نفسی که برای همگان لازم می دانم، به دیگری اجازه کوچکترین توهینی نمی دهم.
روزگاری نه چندان دور به درستی بر نسبیت فرهنگی تأکید شد تا انسانها به این درک برسند که تمام حقیقت در یک نفر جمع نمی شود و به فراخور زمان و مکان می توان عقاید متفاوتی یافت که در عین حال هرکدام جنبه ای از حقیقت را باز می نمایانند و به تدریج اندیشه مدارا و احترام به دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند، بر افتخارات بشری افزوده شد. اما دوستان روشنفکر من این نسبیت را در توهین به خود و دیگری می یابند، نه احترام به نوع آدمی. دردناکتر آنکه یاران اراکی برای نشان دادن مدارا و جهان وطن بودن، در توهین مکرر به اراک گوی سبقت از هم می ربایند. دوستان غیر اراکی هم ضرورت تساهل و تسامح را بهانه دشنامهایشان قرار می دهند. در این میان اگر کسی چون من لب به اعتراض بگشاید، برچسب متعصب کور بر پیشانیش می چسبانند.
من نیز همچون ایشان جهان را وطن بزرگ خویش می پندارم. اما جهانی عاری از توهین و تحقیر را دوست می دارم. بسیار خرسند خواهم بود که به جای قلم زدن در این باره فارغ البال به علایق دیگرم بپردازم. اما چه کنم که دوستان گاه گداری ـ به مصلحت یا ناخودآگاه ـ منطق انسانی را از یاد می برند:
ــ هیچکس حق توهین به انسان را ندارد
ــ اراکی ها انسان هستند
ــ هیچکس حق توهین به اراکی ها را ندارد
همه حرف ما همین است.
برج شیشه تو را صدا می زند

حوالی خیابان ادبجو» برج شیشه«ای بود که همسو با ذهن و دل مردمان، طبیعت آدمی را باز می نمایاند که اگر من اینجا به دنیا آمده ام و زندگی می کنم طبیعتاً به آن عشق می ورزم و شهرم را بخشی از خودم می دانم. آباد و خرابش فرقی نمی کند، هرچه مشکلاتش بیشتر، مصائب و مسئولیت من هم سنگینتر. نه که به زبان آورم که بدیهی تر از آن بود که مسأله ذهنم شود و نیازی به واگویی احساس کنم. اما نمی دانم چگونه با رفتن برج شیشه طبیعت این مردمان نیز دیگرگونه شد. گویی پیش از این هیچوقت اینجا را ندیده بودند. چنان که غریبه ای عامدانه بر تمایز خویش از جایی که بر آن پا نهاده اصرار می ورزد و بر بخت خویش نفرین می فرستد که از بد حادثه اینجا گرفتار آمده است. و اینچنین بود که این بدیهی ترین و آدمیزادی ترین احساس به وطنم، شهرم و خودم نیاز به توضیح پیدا کرد که برادر! هیچ طبع سلیمی خود زنی نمی کند، از توهین و تحقیر بر می آشوبد، از سر درد دست به خودکشی نمی زند...
همشهری عزیز! برج شیشه ای نو ساخته ایم تا بنایی را که به این شهر بدهکاریم، از دل ویرانه ها بیرون کشیم. بنایی که نماد و نشانِ در ـ جهان ـ بودنمان بود، امروز تورا صدا می زند. برج شیشه تو را صدا می زند...
برای مشاهده عکس فوق و عکسهایی دیگر از اراک عزیز به نشانی زیر مراجعه فرمایید:
تبلیغات 