جمعه 1 خرداد 1388

تبریک و شادباش

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

                                         

 

همشهریان گرامی! تبریک و شادباشِ برج شیشه را به مناسبت صعود غرورآفرین تیم آلومینیوم به لیگ برتر بسکتبال بپذیرید.

به امید پیروزیهای روزافزون این تیم اراکی    

باش تا صــــبح دولتت بدمـد     

کاین هنوز از نتایج سحر است...

 


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

شهر نو، عراق عجم، اراک آری، سلطان آباد هرگز!

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

شهر ما حدود 200 سال پیش و به دستور فتحعلیشاه قاجار پای به عرصه هستی نهاد. این سرزمین از آن روزگار تا کنون نامهای متفاوت و متنوعی به خود گرفته و دیده است: شهر نو، عراق عجم، سلطان آباد، عراق و نهایتاً اراک. نام "شهر نو" از حقیقتی مهم و مغفول پرده برمی دارد: اراک هیچگاه روستایی نبوده است که به شهر بدل شود. از همان آغاز شهر ـ و شما بگویید قلعه نظامی ـ بوده است و نه روستا.

برخی دوستان که از تبار برج شیشه نیستند، از میان این خیلِ نامها تنها یکی را بر زبان می آورند و می شناسند: سلطان آباد. این نام در ذات خود عیب و علتی ندارد و به گمان ما بسیار زیباست. در اسناد تاریخی نیز به این نام بر می خوریم (از آن جمله سفرنامه ناصرالدین شاه که در این وبلاگ خواهد آمد) اما چرا این دوستان بر نام سلطان آباد انگشتِ تأکید می نهند؟ آیا تکریم و تعظیم این شهر را در نظر دارند و واجب می دانند؟ ما و شما همگی پاسخ را می دانیم. نیت و خواست ایشان چیزی جز به سُخره گرفتن اراک نیست. همین نام زیبا و فریبا به تیری بدل شده است که تحقیرگران و توهین کنندگان به اراک در ترکش دارند. برداشت اهریمنی ایشان از این نام موجب شده است که تنها و تنها بخش دوم آن ـ یعنی "آباد" ـ را برگیرند و دست مایه ای برای تحقیرها و توهینهای خویش قرار دهند. صد البته برداشتی اهورایی نیز از این نام ممکن است؛ سلطان آباد یعنی جایگاه شاه، شاه نشین و .... اما شوربختانه در وضعیت کنونی این نام برداشت اهریمنی دوستان را می نمایاند و بس.



با اینهمه برخی دوستان همدل نیز بی آنکه عمدی داشته باشند، نام سلطان آباد را بر شهر ما اطلاق می کنند. این عزیزان غافلند از اینکه آب در آسیاب معاندان اراک می ریزند و ناخواسته با ایشان همراه می شوند. نمونه بارز و برجسته چنین خبطی، افتتاح "قلعه سلطان آباد" در ایام نوروز بود. قطعاً قصد و غرض شهردار محترم اراک به عنوان متولی این کار جز نمایاندن گذشته اراک و آشنایی همشهریان و مسافران نوروزی با آن نبوده است. اما جناب آقای دکتر کریمی! آیا زحمات بی شائبه شما نتیجه ای عکس در پی نداشت؟ بی گمان تلاشهای شما برای زیباسازی شهر در طی چندین سال اخیر بی نظیر بوده است. سپاس گرم ما و دیگر دوستان نثارتان باد. اما نگاهی به پیامدهای افتتاح این قلعه بیندازید. بگذریم از همه متلکهایی که بار این شهر می شد ـ از جمله اینکه مثلاً برای اراک آثار باستانی ساخته اند! نام سلطان آباد نیز بی آنکه بر اعتبار و احترام این شهر بیفزاید، دوباره در ذهنها جان گرفت. این نام دیگربار بهانه ای شد برای تحقیر و تخفیف اراک. ای کاش تمهیدی می اندیشیدید و با این بی تدبیری زحمات گرانبهای خویش را بر باد نمی دادید. قلعه می توانست نامی دیگر داشته باشد، برازنده و بایسته همچون "اراک قدیم" یا "عراق عجم". این غفلت را به پای ناآگاهیتان می نویسیم. امید آنکه دیگر شاهد چنین غفلتهایی از سوی شما دوست گرامی و ارجمند و دیگرانِ همدل نباشیم. شهر نو، عراق عجم، اراک آری. سلطان آباد هرگز!


پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 1- سفر به انجدان

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سفرنامه ناصرالدین شاه به اراک ،

دوستان گرامی


از این پس بخش تازه ای به وبلاگ برج شیشه افزوده خواهد شد. در این بخش شرح سفر ناصرالدین شاه را به اراک و حوالی آن بازگو خواهیم کرد. ناصرالدین شاه، حاکم خوش ذوق و هنر دوست قاجاری، علاوه بر شعر و عکاسی دستی نیز در نگارش سفرنامه داشته است. از امتیازات سفرنامه های وی، سادگی و روانی آنها و نیز دقت نظری است که در شرح وقایع و توصیف شهرها، روستاها، ابنیه و مناظر طبیعی مشاهده می کنیم.

مطالعه سفرنامه ناصرالدین شاه ـ به ویژه برای ما اراکی ها ـ خالی از لطف نخواهد بود. چرا که با گذشته این شهر و طبیعت درون و بیرون آن آشنا خواهیم شد. ضمناً این اثر در بهار 1362 به وسیله انتشارات تیراژه و تحت نام سفرنامه عراق عجم به چاپ رسیده است. در برج شیشه علایم نگارشی همچون نقطه، ویرگول و ... به متن اصلی افزوده شده اند تا مطالعه آن برای خواننده امروزی آسانتر باشد.

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 

روز جمعه ـ هفتم

امروز حكیم‌الممالك عرض كرد كه از چوگان باید به انجدان برویم. یك راهی از چنار به انجدان می‌رود كه خیلی نزدیك است كه اگر می‌رفتیم به چنار نهار می‌خوردیم و قدری استراحت كرده، بعد یك بلد همراه می‌آمد و عصر به منزل می‌رسیدیم. منتها از چنار به انجدان دو ساعت راه است، یك راه هم راه كالسكه است كه كالسكه چیِ ما را برده به دستورالعمل او راه ساخته‌اند كه قریب هفت فرسنگ است. چون ما می‌خواستیم با كالسكه برویم، این بود كه از این راهِ دور رفتیم. خلاصه آمدیم بیرون. ظل‌السلطان آمد به حضور و مرخص شد كه به اصفهان مراجعت كند و امشب هم می‌رود به خمین دارالحكومه كمره كه از آنجا به اصفهان برود. بعد سوار كالسكه شده راندیم قدری كه رفتیم، دست چپ به فاصله كمی سه ده بود: ماهورزان و زنجیرك و نصیرآباد، از آنها گذشتیم. انجدان در شمال اینجا واقع است، اما دیدیم كالسكه‌چی ما رو به جنوب می‌رود. فرمودیم كجا می‌روید، عرض كردند راه كالسكه از پایین می‌رود و ما از كالسكه پیاده شده سوار اسب شدیم و فرمودیم كالسكه را ببرند توی راه هر جا به جلو ما برخورد، سوار می‌شویم و سواره راندیم رو به شمال. قدری از راه، جلگه بود و بعد تپه و ماهور شد. هوای اینجاها خیلی سرد و ییلاق است. به قول فرنگیها "پلاتو" است، یعنی صحرای مرتفع زنبق و گلهای اول بهاری كه در جاهای دیگر حالا خشك و تمام شده، اینجا الحال وقت وفور آنست. آهوی زیادی هم دارد، بره آهو هم، اهل اردو خیلی گرفته‌اند. آمدیم تا رسیدیم به چشمه كوچك آبی. فرمودیم همانجا آفتاب‌گردان زدند به نهار افتادیم. اعتماد السلطنه و پیشخدمتها هم از قبیل فخرالملك و معتضد السلطنه و ادیب الملك و غیره و غیره همه حاضر شدند. نهار خوردیم. بعد از نهار اسب آوردند كه سوار شویم. یكدفعه كالسكه‌چی حاضر شده عرض كرد كالسكه ما را آورده است و عرض كردند قدری كه رو به مغرب رفته می‌افتیم به راه و می‌رویم به انجدان. ما هم سوار كالسكه شده راندیم رو به جنوب و مغرب. راه دور و درازی بود همه دره و ماهور، اما سبز و خرم و پر گل. در طرف دست چپ از دور توی دره دهات‌ سیان علیا و پندرجان و آشیانه پیدا بودند كه باغات زیادی هم داشتند. در این بین كه می‌رفتیم، یكدفعه دیدیم یك آهو از نزدیك كالسكه برخاست و فرار كرد. قدری كه رفت ایستاد. چون خواب بوده و از خواب برخاسته بود گیج بود، نمی‌دانست به كجا برود و اگر تفنگ دستمان بود از همان توی كالسكه می‌زدیم. اما تا میرزا محمد خان تفنگ را از توی جلد در آورد، آهو رفته بود. قدری هم پیاده عقبش رفتیم، نتوانستیم تفنگ بیندازیم. باز برگشته به كالسكه نشسته راندیم. راه كم‌كم بد شد. گاهی رو به شمال می‌رفتیم، گاهی رو به جنوب و گاهی به طرف مغرب. دره و ماهور هم زیاد بود، بعضی جاها راه را هم نساخته بودند و طبیعی بود.

از یك جائی هم كه بغلۀ پرت‌گاه و زیر دستش هم نهر آب بود كه خطر پرت شدن كالسكه را داشت، كالسكۀ ما را به سرعت گذراندند. بحمدالله بی خطر گذشت. چون دیدیم راه كالسكه خوب نیست، سوار اسب شده راندیم. قدری كه رفتیم، آبادی پیدا شد. نزدیك آنجا رفته دیدیم مزرعه‌ای ست، چند درخت تبریزی و بید و دو سه قطعه باغ موستان دارد. فرمودیم آنجا آفتاب‌گردان زدند كه پیاده شده قدری استراحت كنیم و فرستادیم یك نفر رعیت پیرمردی را پیدا كرده آوردند. تحقیق منزل را از او نموده و اسم آن مزرعه را پرسیدیم. عرض كرد اسم اینجا كاریز و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. فرمودیم تا انجدان چقدر راه است؟ عرض كرد از اینجا تا رود بارین راهی نیست و از آنجا هم تا انجدان یك فرسنگ است. خلاصه پیاده شده غلیانی كشیدیم و چون منزل نزدیك بود، دیگر استراحتی نكرده سوار شده راندیم. به قدر نیم فرسنگی كه آمدیم به رود بارین رسیدیم كه باغی هم داشت، از كاریز اولِ خاك عراق است. قدری كه رفتیم دیدیم راه كالسكه خیلی دور می‌شود و باید دور زده رو به دماغه برگشت كه از آنجا رو به انجدان می‌رود. فرمودیم چه لازم است آنقدر راه دور كنیم و به كالسكه‌چی گفتیم از میانبر مستقیماً به طرف آن دماغه برود و سوار كالسكه شده راندیم. صحرای صاف بوته‌زار خوبی بود. بیش از یك دره كوچك در راه نبود كه از آن دره هم كالسكه را به خوبی گذراندند. باز همه جا صحرای هموار بود. یك مسافتی كه رفتیم، آبادی از دور پیدا شد. آدمی به آن آبادی فرستاده، رفت و آمد. عرض كرد مزرعه معتبری ست دو سنگ آب دارد و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. از طرف دست راست هم كاروانسرای شاه عباسی پیدا بود. بالاتر از كاروانسرا هم باز آبادی بزرگ معتبری بود. خلاصه رفتیم تا رسیدیم به دماغه. در حقیقت این تدبیر ما یك فرسنگ و نیم راه ما را نزدیك كرد. از این دماغه كه گذشتیم، راه برگشت رو به شمال و از آنجا تا انجدان باز یك فرسنگ و نیم راه است. حالا سه ساعت هم بیشتر به غروب نمانده، یكسر راندیم تا یك ساعت و نیم به غروب مانده وارد انجدان شدیم. حكیم الممالك حاكم عراق به حضور رسید. جناب امین السلطان هم كه امروز قدری كسالت داشته و با كالسكه از همین راه دور آمده بود، تب كرده خوابیده است. ما هم امروز ازین راه خیلی خسته شدیم. سراپردۀ ما را در سر قناتی زده‌اند كه آب جاری خوبی دارد. قریه انجدان در میان دره ای واقع شده كه تقریباً هزار ذرع عرض دارد و طرفین آن كوههای سخت است كه اسب نمی‌رود. می‌گویند شكار هم دارد. لتّه در، شكارگاه معروف هم پشت همین كوههای شمالی است. آبادی انجدان در دامنه كوه سمت شمالی واقع است و مثل محلات چشمه آب عظیمی دارد كه تمام محصولات و باغات اینجا را مشروب می‌سازد، اما آبادیش كوچكتر از محلات است و تقریباً دویست و پنجاه خانوار رعیت دارد.

تلگرافی از طهران رسید كه شاهزاده سام میرزای شمس‌الشعراء كه تقریباً هفتاد و پنج سال عمر داشت، فوت شده است...


دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

شما و برج شیشه 3- پاسخ به "لادن"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :شما و برج شیشه ،

در بخش نظرات و از دوستی به نام "لادن" مطلبی می خوانیم با این مضمون:

 

با این حرف که آدم باید خودش تغییر کنه و سازگار بشه هم موافق و هم مخالفم..... اما واقعا آیا میشه به این راحتی فرهنگ مردم رو عوض کرد؟؟؟!!!

 

نوشته ذیل پاسخ به لادن و شُمایی است که همچون وی می اندیشید.

 

دوست عزیز. بابت حسن نظر و توجهتان به وبلاگ برج شیشه سپاسگزاریم. ورود شما و دوستان دیگر به گفتگویی صریح و بی پرده، امکان می دهد که غبارِ نشسته بر چهرۀ این شهر و ایضاً چشم خویش را بزداییم و بی حجابِ آن غبار در این دیار بنگریم. به همین دلیل گفتگو با شما را غنیمتی بزرگ می شماریم.

اگر در پاسخ به "اراکی" ـ این بار دقیقتر و موشکافانه ترـ تأمل فرمایید، درمی یابید که مقصود و مطلوب سخن ما به هیچ روی همسانی و همانندی با دیگران نیست. اساساً چنین امری با تغییر و دگرگونی سازگاری ندارد. سخن ما آنست که دیگرگونی باید از خویشتنِ ما آغاز شود. اگر آنگونه که شما اظهار داشته اید، چنین تغییری در نگرش مردمان چندان سهل و ساده نباشد، دست کم می توان گفت که بدون تغییر در ذهنیت شخصیِ خودمان قادر به تغییر ایشان نخواهیم بود.

فرض کنید که آحاد مردمِ اراک از خودشان شروع کنند و ذهن و زبانشان را تغییر دهند، از این پس دربارۀ شهر خودشان با تکریم سخن بگویند و از توهینِ دیگران نسبت به اراک دل آزرده شوند ( نه آنکه خود با لغات و جملاتی ناشایست رخسار این مادر دوست داشتنی را مغموم کنند). در آنصورت قطعاً همگی برای شهرشان و شهرمان قدم برخواهند داشت و به عمران و آبادانیش خواهند کوشید. به گمان برج شیشه مردم اراک هیچ عیب و علتی ندارند که فقط خاص خودشان باشد و اسباب سرافکندگیشان را فراهم آورد، جز آنکه خود در پوستین خود می افتند و هر عیبِ داشته و نداشته را به خود می بندند.

تغییری که می توانیم و باید در خودمان پدید آوریم، احترام به اراک و اراکی ها ـ یعنی خودمان ـ است. اگر از چرخۀ توهینها و تحقیرها به در آییم و شهرمان را عزیز بداریم، نخستین قدم را در راه اعتلایش برداشته ایم. اگر زخمی بر چهرۀ این عزیز نشسته، با مرهمِ دل و جان خویش ببندیم و تیمارش بداریم، نه آنکه نیش و نشتر به جانش زنیم و جذام خورده و ناسورش کنیم ( غالب وبلاگهایی که به اصطلاح پی جوی اصلاح اراکند، بیشتر کار دوم را انجام می دهند! )

خانمِ لادن! می بینید که تغییر مورد نظر ما چندان بزرگ نیست و آنقدرها هم که شما فرموده اید، دشوار نخواهد بود. جسارتاً نمونۀ این تغییر را در شخصِ شما می توان یافت: در اولین نظری که نسبت به مطالب وبلاگ اظهار داشته اید، از همان لحن و بیان توهین آمیز در حق اراک و اراکی ها بهره برده اید( این اراک خراب شده ...) اما در نقد و نظرِ دومتان بسیار محترمانه و غرور انگیز سخن گفته اید. نمی گوییم این تغییر در اثر مطالعه وبلاگ ما صورت پذیرفته، اما به هر روی دومین بیانتان را ترجیح می دهیم و با شخصیت و منشِ ارجمندتان سازگارتر می یابیم. بر خود می بالیم که همشهریانی چون شما داریم. درود بر شما دخترِ فرهیخته و فرزانۀ شهرمان. منتظر همفکریهای شما هستیم.

       

                                                                                          با احترام

                                                                                          برج شیشه


چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388

شما و برج شیشه 2- پاسخ به "اراکی"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :شما و برج شیشه ،

یکی از مخاطبان برج شیشه که خود را "اراکی" معرفی کرده اند، در بخش نظرات چنین نوشته اند:


خانه از پای بست ویران است 

خواجه در بند نقش ایوان است
سلام
آقا کل ایران دگرگون شده. شما فکر می کنید اراک اینجوریه.

افسوس ...       

متن ذیل پاسخ به این دوست گرامی و تمامی عزیزانی است که همچون ایشان می اندیشند

لابد حکایت آن مرد را شنیده اید که بر دروازه خروجی زندگی با دوستان چنین گفت:

«کودکی بالنده بودم و سودای تغییر جهان را در سر می پروراندم. از فقر و فلاکت، جنگ، بیماری، ظلمِ انسان بر انسان و ... به تنگ آمده بودم. می پنداشتم که عزمی جزم باید داشت و جهان را به تمامی دیگرگون کرد. تمام همّ خویش را بر این مهم گذاشتم. آرزو می کردم که در بزرگسالی جهان را به دست خویش دیگرگونه ببینم. سالیانی گذشت و به نوجوانی رسیدم. دیدم جهان بزرگتر از آنست که در مخیله کودکیهای من می گنجید. اروپاییها، آفریقاییها، آمریکاییها هرکدام ساز خودشان را می زنند و هرکدام به مرام و مسلکی دل خوش دارند. گستره فعالیتها و آرزوهای خویش را کوچکتر کردم؛ با خود اندیشیدم دست کم می توانم قاره ای را که بر آن می زیم، تغییر دهم. این تاب و توان در من هست. هر چه باشد، مردم دیگر ممالک آسیا نیز همچون ما شرقی هستند. در طبقه بندی آدمیان همگی ما آسیاییها زرد پوست خوانده می شویم، عرفان و دین و ... نیز از مشترکات ماست. پس می توانم قاره ای دیگر بسازم و به ساخته خویش ببالم. سالیانی دیگر گذشت و روزگار جوانی به من آموخت که باید همچنان دایره خواست خویش را تنگتر کنم. چینیها به زبانی سخن می گویند که آموختنش عمر می خواهد، هندیها مرده هایشان را می سوزانند. چقدر ما با دیگر مردمان قاره فرق داریم! اما در هر حال سرزمین مادریمان، کشور سربلند و یگانه ما پر از مردمانِ هم زبان و هم فرهنگ ماست. این مردمان همچون ما لباس می پوشند، همچون ما غذا می خورند و همچون ما می اندیشند. پس بیایم و حق کشوری را که در آن عمر به سر برده ام، ادا کنم.

اما ای دریغ که در سالیانی بعد و به میانسالی این امید را نیز بر باد رفته دیدم؛ این سرزمین نیز بزرگتر از آنست که می اندیشیدم. تعدد و تکثر اقوام و فرهنگها بیش از تصور من است. با نومیدی پرسیدم: آیا می توانم مردمان شهر یا دست کم خانواده خویش را به فرجامی برسانم و در ایشان تفاوت و توفیری ایجاد کنم؟ هرچه می گذشت، توان من در ایجاد تغییر کمتر می شد و دایره آرزوهای من تنگتر. اکنون و در آستانه مرگ اما حقیقتی یگانه را کشف کرده ام. نمی دانم از این کشف خرسند باشم یا از دیر آمدنش آزرده خاطر و رنجور: من می توانستم و می بایست خود را تغییر دهم. اگر خود، انسانی بزرگ و برازنده می شدم، می توانستم برای خانواده و همشهریان خویش الگویی بایسته باشم و از این رهگذر ایشان را دیگرگون سازم. خانواده و همشهریان و شهر من که دیگرگون می شدند، دیگر مردمان و مردمان دیگر شهرها نیز از ما چگونه زیستن را می آموختند. بدینسان کشورم دیگرگون می شد. مردمان دیگر کشورهای این پهن قاره نیز از هموطنان ما درس انسانیت و نوعدوستی می گرفتند. قاره ما نیز پرچمدار تغییر و اصلاح جهان می شد. آنگاه جهانی می داشتیم آرمانی و خواستنی. اما افسوس که اکنون نه توانی در بازوان من هست نه زمانی برای دیگرگونگی. این حقیقت یگانه را چه دیر یافتم!»

حالا حکایت ماست. دوستانی ملامتمان می کنند که در این وانفسا و واویلای جهانی ـ یا ایرانی ـ شما چسبیده اید به قطعه ای از زمین! مگر مرکز جهان اینجاست که چنین بر بهبودش اصرار می ورزید؟ اکنون و در زمانه جهان وطنی چرا اراک و چرا اینجا؟ در پاسخ باید گفت که اولاً دیگرگونی جهان به این سهولت میسور و مقدور نیست. ما داستان فوق را نیز چیزی بیش از حکایت نمی دانیم، ورنه حتی اگر راه و روندِ پیشنهادیِ آن موجود تیره بخت و رو به مرگ را نیز بپذیریم، جهان همچنان بزرگتر از تصورات و تواناییهای ماست. اما اصلاح شهری که در آنیم و دوستش می داریم، از ما بر می آید و می ارزد که عمر خویش را مصروف آن بداریم.

ثانیاً تأکید برج شیشه همواره بر انسانیت است، ما به اقتضای انسانیتمان قطعه زمینی را که در آن بالیده ایم، دوست می داریم و از قطعات دیگر زمین دوست تر می داریم. نیاز جهان به بهبود و اصلاح با نیاز این شهر منافاتی ندارد. میل به اعتلای اراک عزیز، الزاماً مترادف با نفی جهان وطنی نیست. می توان هر دو میل و مهر را در دل داشت. از قضا غالب دوستانی که چنین بر جهان وطنی تأکید می ورزند، تمام قطعات زمین ـ جز اراک ـ را وطن خویش می پندارند و می انگارند. اگر فلان و بهمانی در شهر و دیاری دیگر عشق و عرق از حد بگذرانند، هیچ کس ایشان را به تنگ نظری متهم نمی کند، اما به محض آنکه یکی از همشهریان ما چنین مهری را ابراز دارد، بی درنگ کج فهم و کوته نگر خوانده می شود. ما حق خود می دانیم که صرفنظر از همه بحرانها و خلجانهای جهانی، بهبود در کار اراک عزیز را نیز پی بگیریم.


یکشنبه 23 فروردین 1388

شما و برج شیشه 1- پاسخ به "سیامک"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :شما و برج شیشه ،

یکی از دوستان همدل پیام ذیل را با عنوان "نهیب" برای برج شیشه ارسال کرده اند: 

شما با جا زدن خودت در میان اراکیا داری راه بی احترامی به اراکیا را به بقیه نشون میدی 

به دو دلیل پاسخ ایشان را در وبلاگ می آوریم:

1- ارسال این مطلب به ایمیل ایشان ممکن و مقدور نبود. (شاید ایشان آدرس ایمیلشان را به درستی نفرستاده باشند. از این دوست گرامی می خواهیم که در صورت تمایل بار دیگر آدرس ایمیلشان را برای ما ارسال کنند.)

2- احتمالاً این سوءبرداشت در ذهن برخی دیگر از دوستان نیز شکل گرفته یا می گیرد. پس این عزیزان نیز نوشته ذیل را پاسخی به خود و تلاشی در جهت رفع آن سوءبرداشت بدانند.

درود بر سیامک عزیز؛

ابتدا شما را بابت دقت نظر و حساسیت بجایتان می ستاییم. پیش از راه اندازی وبلاگ، دلمشغولی دوستان نیز دقیقاً به همین موضوع بازمی گشت. از آن بیم داشتیم که مبادا مخاطب، ما را نیز در زمره توهین کنندگان به اراک و اراکی ها بینگارد و کار و کنش ما نتیجه ای عکس داشته باشد. اما هرچه کردیم، نتوانستیم از واقعیتی بگریزیم: اساسی ترین معضل این شهر عدم احترام به آن است. برای آنکه شهری هرچه آبادتر و سرفرازتر داشته باشیم، در وهله نخست باید از توهین به آن بپرهیزیم و از توهین دیگران نیز برآشفته شویم. باید خود را جزئی از این شهر بدانیم و این شهر را نیز جزئی از خود به حساب آوریم. اما غالب همشهریان ما شوربختانه هنوز این واقعیت را درک نکرده اند.

سیامک عزیز! دیگران ـ یعنی اهالی دیگر شهرها ـ راه بی احترامی به اراک و اراکی ها را خوب بلدند و نیازی به آموزش ندارند! در همین جهان مجازی وبلاگها و نوشته های بسیاری را از دیگر مردمان می توان یافت که از توهین به ما سرشارند. چرا که ما امکان و اجازه این توهینها را به ایشان داده ایم و مقاومتی نکرده ایم. مشکل نه دیگر مردمان، بلکه همشهریان محترم ما هستند که توهین دیگران را به جان می خرند و حتی خود در آن سهیم می شوند. باید به ایشان بیاموزیم که نخست به خود و زادبومشان احترام بگذارند. اگر شما کسی را دوست نداشته باشید، قدمی برایش برنخواهید داشت. مردمان این شهر به محض آنکه کوچکترین دشواری در کارشان پیش آید، چنین ناله سر می دهند: "ای بابا اراکه دیگه!" غافل از آن که با همین ادبیات سخیف بزرگترین ضربه را به خود و این شهر روا می دارند.

ای کاش باقی همشهریان نیز به اندازه شما حساس و نکته بین می بودند. آرزو و مطلوب این مجموعه آنست که همگی اراکی ها همچون شما نسبت به توهین و تحقیر حساسیت به خرج دهند و شأن والای انسانیشان را دریابند. اگر چنین شود، مسلم بدانید که دیگر ظلم و اجحافی نیز بر خود و اراک عزیز روا نخواهند داشت؛ شهرمان به استوانه ای استوار در ایران و جهان بدل خواهد شد و به دست توانای ما و شما بر خواهد بالید. آن روز را دور نمی بینیم.

حقیقت دیگر آنست که ما صرفاً به طرح و نفی این دشنامها و توهینها بسنده نخواهیم کرد. وبلاگ برج شیشه علاوه براین و در نوشته های بعد، نقاط مثبت، یگانه و قابل اتکای این شهر و شهروندانش را نیز ـ که عموماً از نگاهها پنهان می مانَد ـ نشان خواهد داد. کمی صبر لازم است تا دریابید ما چه اندازه برای اراک احترام قائلیم و به اعتلای آن می اندیشیم. در ضمن به جان دوست داریم که از دیدگاهها و نظرات شما عزیزِ گرامی نیز آگاه شویم. این طفل نوپا را در پیمودن راهِ دشوار پیشِ رو یاری دهید. بیایید شهرمان را ابتدا در ذهن شهروندانش ـ بلند و بالا ـ بسازیم. امیدواریم متوجه این ضرورت شده باشید. ما را تنها نگذارید. منتظریم.  

                                                                                                    با احترام

                                                                                                        برج شیشه


« اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!»

اینها کلماتی است که شما مردم بارها و بارها طی شبانه روز می گویید و می شنوید. شاید با خواندن همین چند کلمه در دل و ذهنتان گفته باشید: « والله به خدا! اراک کاسب نداره، کافی شاپ نداره، تعمیرکار نداره، کار نداره، آدم نداره... »

تعجب می کنید اگر بگویم ما چند نفر برج شیشه ای، اراک را با تمام داشته ها و نداشته هایش دوست داریم. لجتان می گیرد، اعصابتان خرد می شود، شاخ در می آورید، می خندید، تقلا می کنید که با هزار آخر و اما ما را هم به رنگ خودتان درآورید. آخر ما در نگاه شما طبیعی نیستیم. مگر می شود کسی این اراک را دوست داشته باشد؟ ما به قول امروزیها تاب داریم و امامی، امامزاده ای، خدایی شاید و باید شفایمان بدهد. ما دیگر کیستیم!

نشسته ای پشت میز. خانم مهماندار می گوید: « چی بیارم خدمتتون؟» از داخل منو، آب پرتقال طبیعی را نشان می دهی و نمی دانم چه ضرورت دارد که باز بگویی: « آب پرتقال طبیعی»  «ــ تموم شده. چون میخواستیم تازه و طبیعی باشه، پرتقالای دیروزی رو ریختیم دور.» سگرمه هایت در هم می رود و با بی میلی می پرسی: « شما چی می خواین؟» من از قبل بستنی میوه ای را در ذهن داشتم و همان را هم طلب میکنم. خانم مهماندار می رود که با دو تا بستنی میوه ای برگردد. تو نگاهی به دیوارهای نیمه کاشی و نیمه سرامیک کافی شاپ می اندازی و رو به ما می گویی: « کافی شاپی که آب پرتقال طبیعی نداشته باشه، کافی شاپ نیست. اصلاً اراک کافی شاپ نداره! چی دارم می گم؟ اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!» نفرت از سر و رویت می بارد. بعد کمی آرامتر می شوی. چون یاد کافی شاپها و کافه های اندیشه تهران می افتی که آدمهای به قول تو ( و نه من ) باکلاس و فرهیخته به آنجا آمد و شد میکنند با دیوارهای قهوه ای و فضای مه آلودش! « با آزادی می توانی در آنجا سیگاری چاق کنی، حرفهای فلسفی بزنی و از کنج دنجی که در آنی حظ ببری.» بعد با تأکید اضافه می کنی که « بحثِ تهران نیست، هر کجای ایران که بری از این خراب شده سره...» از اراک به اراکی ها پل می زنی و همه را یکجا آباد می کنی. یک آن یادم می رود که خودت هم در این شهر زاده شده ای. فحشها را یکی یکی و به گونه ای نثار این شهر و اهلش می کنی که گویی خون تمام کشتگان زمین بر گردن ایشان سنگینی می کند و تمام ناموسهای بر باد رفته از ایشان بر باد رفته است! نگران خودت نیستی. اما انگار حس کرده ای که دشنامهایت به من برمیخورد. از پیش می دانسته ای که من بنا بر طبیعت انسانیم زادگاهم را دوست می دارم، با تأسف به من می گویی: « آخه دلت به چیِ این شهر خوشه؟ به چیش می نازی؟ » و بند دوم مرثیه محتشم آغاز میشود. من چیزی نمی گویم. اما به خیالم می رسد که در این جهان درندشت چگونه همه چیز به همه چیز ربط دارد! تو از آب پرتقال طبیعی رسیدی به خواهر و مادر ما اراکی ها! شکوه و شکایت تو همچنان جریان دارد. اما من تنها زمزمه و همهمه ای از آن را به گوش می شنوم. ناگهان صدایت بلندتر می شود: « اصلاً تو طبیعی نیستی! آدم طبیعی که از این خراب شده خوشش نمی یاد.» می خواهم نارواهای تو را پاسخی بگویم. اما نه، می گذارم برای برج شیشه. حالا اگر هستی، در وبلاگمان بخوان. برج شیشه را بخوان!


یکشنبه 16 فروردین 1388

ایران47(1)

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

 

راننده: ای گِل به درِش، دِ آخه این خراب شده خیابون داره که ملت چپیدن توش... (به رانندۀ جلویی بعد از بوقهای مکرر) بکش کنار شترسوار! انگار خیابون ارث باباشه. (به افرادی که داخل تاکسی هستند)

من پونزده ساله رانندَم، یه بار نشد اعصابم صافکاری نخواد، شب که می رم تو جهنم، خونم رو می گم، دلم می خواد با همه دعوا کنم. دیگه مُخم تعطیل شده، انگار رِنگ باباکرم گرفته. والله آب روغن قاطی کرده. اکه هی بابا به این جماعت فحش نکشی که آدم نمی شن (به تاکسی جلویی) بکش کنار اون لکنتی رو... به جون بچه هام هر وخ می رم شهرای دیگه مردمش اینقدر فرهنگ دارن که آدم هیچ وخ از رانندگی سیر نمی شه والله هیچ جا مثل این خراب شده نیست، فرهنگ شده جن و ما بسم الله...

(پس از تأیید کنار دستیهایم، مسافر جلویی زبان باز کرد) 

مسافر1: عزیز، شما فکر نمی کنی وقتی به شهرای دیگه می ری، چون به قول خودت پونزده سال اونجا رانندگی نکردی و به خاطر تفریح رفتی و اینقد دغدغه صبح تا غروب رانندگی وسر و کله زدن با مسافرو نداری، هم اعصابت راحت تره، هم با احتیاط تر رانندگی می کنی و اینکه اونجا برات تازگی بیشتری داره. آخه من حتی توی شهرهای دیگه هم راننده هایی مث شما دیدم که از وضعشون می نالن...

(مسافر1 خیلی سعی داشت راننده را متقاعد کند که به خود توهین نکند اما...)

راننده: نه آقاجون، این شهر شهر بشو نیست، راننده هاش یه مشت ... هستند.

مسافر1: شما خودت کجایی هستی؟

راننده: من هم متأسفانه بچه همین جام.

مسافر1: ای بابا پس چرا به خودت توهین می کنی؟ یعنی می خوای بگی تو هم ... هستی.

راننده: دِ گاز بگیر، دور از جون، من که همه رو نگفتم، بالاخره توشون تک و توک خوب هم پیدا می شه.

مسافر 2: (که جوانی 20 ساله به نظر می رسید) والله حق می گه... (فوقش همش رو لق می گه) فقط ایشون نیست که می ناله، همه راننده ها می نالن، همه مردم.

مسافر 1: زكّی! از کی می نالن؟ از خودشون؟ این مردم اند که شهر رو می سازند دیگه...

مسافر 2: والله همۀ ملت از دست این شهر می نالن، نه زمستونش زمستونه نه تابستونش تابستون، این هم از وضعیت ساختمونها و ... شنیدی می گن 6 ماه خاک توسری، 6 ماه گِل به سری.

مسافر 1: شما جنوب رفتی؟

مسافر 2: نه بابا، ولم کن، چی داری می گی.

مسافر 1: برو وضعیت اونجا رو ببین. من هیچی از اونجا نمی گم فقط می گم مردمش خیلی شهرشونو دوست دارن...

مسافر 2: حتی دانشجوها هم که از شهرهای دیگه می یان نالشون گرونه.

مسافر1: خوب معلومه تو که بنالی اونا روضه می خونن.

به خود گفتم پس چه گناهان بسیاری که اشیاء و موجودات بی جان این شهر مرتکب نشده اند، یعنی ساختمانها و ماشینهای آهنی و حتی درختها و گنجشکها و حشرات و ... این شهر از دید آن جوان و راننده و دیگران مقصرند. وای که چقدر زمان لازم است...

تا پایان مسیر، تاکسی پر بود از سخنان راننده متخصص در زمینه مردم شناسی و فرهنگ شناسی و شهر پژوهی اراک. بیچاره شهری که حتی در میان ساکنانش هم اعتباری ندارد. اگر خاک زبان داشت چه ها که نمی گفت. گاه به خود می گویم باری انسانها چنین اند، اما ظریفتر که می نگرم به خود می گویم پس چرا بیشتر در اراک افراد این چنین از زادگاه خود ناراضی اند. آیا انتظار آن را دارند که همای سعادت آنها را خرسند از امکاناتش کند؟ آیا اینقدر بی فکرند که لحظه ای برای ترقی فرهنگ خود تلاش نمی کنند؟ یا انتظار آن را دارند که دیگر مردمان کاری کنند که همه چیز بر وفق مراد باشد، یعنی همه به دست هم می نگرند نه به دست خود.

گاه دیده شده هرکس حقوق دیگران را به هر شکلی لگدمال می کند، (عبور از چراغ قرمز، گران فروشی یک فروشنده و درست انجام ندادن یک کار محول شده توسط یک مسئول) برای آسوده کردن وجدان خود چنین می گوید که: ولش کن بابا اراکه دیگه، ژاپن که نرفتیم.

البته باید دید کشورهای مترقی چرا پیشرفت کردند آیا به دلیل تعصبات بجا و دقیق برای شهر و محل سکونتشان نبوده است؟

 


شنبه 15 فروردین 1388

منطق روشنفکری

   نوشته شده توسط: برج شیشه    



این روزها بسیاری از دوستان دلسوزم نهیب می زنند که برادر این چه رفتار عوامانه ای است که تو داری؟ مگر آدم با آدم فرق دارد؟ ما همه انسانیم. اراکی و تهرانی و ... نداریم. همه یک جور به دنیا می آییم. این چه اصراری است که بر تعصبات محلی داری. روشنفکر را چه به این حرفهای کوچه بازاری! دغدغه ما باید نوع آدمی باشد. چنان از هر سو می تازند که دیگر مرا پناهی نمی ماند. هرچه سعی می کنم خود را از زیر فشار این بهتان خارج کنم که نه، اشتباه می کنید، بی فایده است. می خواهم بگویم من هم اینها را از برم، اما کو گوش شنوا! چنان ژست روشنفکری به خود می گیرندکه هیچ بنی بشری را یارای مقابله با ایشان نیست .کار از کار گذشته و انگ دگماتیسم و تعصب با موفقیت به من بیچاره چسبیده است و دوستان، سرمست از این پیروزی، دیگر خرِ مراد را پیاده بشو نیستند و من با حیرت خود را خلع سلاح می یابم. منی که ادعای انسان دوستی داشته ام و دارم، اینگونه به تعصبات کور متهم می شوم! ناجوانمردانه حتی حق دفاع نیز از من سلب شده است.
ــ مگر جایی هم برای دفاع باقی گذاشته ای؟ این همه اصرار بر شهر و دیار در عصر جهان وطنی! محافل روشنفکری را به گند کشیده ای! همین که هنوز تورا در جمع می پذیریم، از سرت هم زیاد است.
           
سعی می کنم بگویم برادر من رفیق روشنم مگر جز این است که همه متهمان حتی آنانکه جرمشان از روز نیز روشنتر است، حق دفاع دارند؟ این چه بیدادگاهی ست! دیگر فایده ندارد. حکم صادر شده و اینچنین به حلقه عوام تبعید شده ام. من تنها می خواهم مصداقی دیگر از آنچه دوستان روشنفکرم هرروز ورد زبانشان است نشان دهم. مگر آنها مدعی احترام به انسانها، فارغ از هر گرایش و عقیده و زبان و نژاد نیستند؟ حرف من نیز همین است. اما مسأله اینجاست که برای نشان دادن تساهل و مدارا با دیگران هرگز به خودم فحش نمی کشم و به اقتضای عزت نفسی که برای همگان لازم می دانم، به دیگری اجازه کوچکترین توهینی نمی دهم.
روزگاری نه چندان دور به درستی بر نسبیت فرهنگی تأکید شد تا انسانها به این درک برسند که تمام حقیقت در یک نفر جمع نمی شود و به فراخور زمان و مکان می توان عقاید متفاوتی یافت که در عین حال هرکدام جنبه ای از حقیقت را باز می نمایانند و به تدریج اندیشه مدارا و احترام به دیگرانی که مثل ما نمی اندیشند، بر افتخارات بشری افزوده شد. اما دوستان روشنفکر من این نسبیت را در توهین به خود و دیگری می یابند، نه احترام به نوع آدمی. دردناکتر آنکه یاران اراکی برای نشان دادن مدارا و جهان وطن بودن، در توهین مکرر به اراک گوی سبقت از هم می ربایند. دوستان غیر اراکی هم ضرورت تساهل و تسامح را بهانه دشنامهایشان قرار می دهند. در این میان اگر کسی چون من لب به اعتراض بگشاید، برچسب متعصب کور بر پیشانیش می چسبانند.
من نیز همچون ایشان جهان را وطن بزرگ خویش می پندارم. اما جهانی عاری از توهین و تحقیر را دوست می دارم. بسیار خرسند خواهم بود که به جای قلم زدن در این باره فارغ البال به علایق دیگرم بپردازم. اما چه کنم که دوستان گاه گداری ـ به مصلحت یا ناخودآگاه ـ منطق انسانی را از یاد می برند:


ــ هیچکس حق توهین به انسان را ندارد

ــ اراکی ها انسان هستند
         
ــ هیچکس حق توهین به اراکی ها را ندارد
        

همه حرف ما همین است.

 


 


شنبه 1 فروردین 1388

برج شیشه تو را صدا می زند

   نوشته شده توسط: برج شیشه    




حوالی خیابان ادبجو» برج شیشه«ای بود که همسو با ذهن و دل مردمان، طبیعت آدمی را باز می نمایاند که اگر من اینجا به دنیا آمده ام و زندگی می کنم طبیعتاً به آن عشق می ورزم و شهرم را بخشی از خودم می دانم. آباد و خرابش فرقی نمی کند، هرچه مشکلاتش بیشتر، مصائب و مسئولیت من هم سنگینتر. نه که به زبان آورم که بدیهی تر از آن بود که مسأله ذهنم شود و نیازی به واگویی احساس کنم. اما نمی دانم چگونه با رفتن برج شیشه طبیعت این مردمان نیز دیگرگونه شد. گویی پیش از این هیچوقت اینجا را ندیده بودند. چنان که غریبه ای عامدانه بر تمایز خویش از جایی که بر آن پا نهاده اصرار می ورزد و بر بخت خویش نفرین می فرستد که از بد حادثه اینجا گرفتار آمده است. و اینچنین بود که این بدیهی ترین و آدمیزادی ترین احساس به وطنم، شهرم و خودم نیاز به توضیح پیدا کرد که برادر! هیچ طبع سلیمی خود زنی نمی کند، از توهین و تحقیر بر می آشوبد، از سر درد دست به خودکشی نمی زند... 
همشهری عزیز! برج شیشه ای نو ساخته ایم تا بنایی را که به این شهر بدهکاریم، از دل ویرانه ها بیرون کشیم. بنایی که نماد و نشانِ در ـ جهان ـ بودنمان بود، امروز تورا صدا می زند. برج شیشه تو را صدا می زند...

 

برای مشاهده عکس فوق و عکسهایی دیگر از اراک عزیز به نشانی زیر مراجعه فرمایید:

                                               http://arak.webphoto.ir


تعداد کل صفحات: 2 1 2
Free counter and web stats