سه شنبه 27 مرداد 1388

اعتراف

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

پلشتی و نابکاری روزگار آنقدر بوده که اکنون بتوانم بی عذر و بهانه ای بیایم اینجا و بگویم که ننوشتم، نگفتم و با صراحت اعتراف کنم، ترسیده بودم و می ترسم هنوز شاید، چون به غیر انسان من نیز چیزی نگفته بودم.

پیمان بسته بودم که از خاکم بنویسم، از شهرم، از مردمانم؛ عهد کرده بودم که جبروت انسان را بر دیواره ها و سنگ ها بسرایم و این سرود جاوید را تا رستاخیز بزرگ هلهله کنم.

پس حق داشته ام که گِزگِز ریسمانی را بر کف پایم حس کنم، نه از آن رو که بندبازم که شاید هم باشم، نمی دانم...

ولی چه دل خوشی می خواهد این کارزار که نمی دانی "فردا وقتی"، چگونه تو را بر همان دیواری به صلیب می برند و می کشند که بر آن نوشته بودی، خاکم را، وطنم را، شهرم را، مردمانم را دوست دارم و از همه این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها چه خوش رقصم!