اپیدمی تنها در اراک آب پرتقال طبیعی طبیعت وارونه تنها در اراک
« اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!»
اینها کلماتی است که شما مردم بارها و بارها طی شبانه روز می گویید و می شنوید. شاید با خواندن همین چند کلمه در دل و ذهنتان گفته باشید: « والله به خدا! اراک کاسب نداره، کافی شاپ نداره، تعمیرکار نداره، کار نداره، آدم نداره... »
تعجب می کنید اگر بگویم ما چند نفر برج شیشه ای، اراک را با تمام داشته ها و نداشته هایش دوست داریم. لجتان می گیرد، اعصابتان خرد می شود، شاخ در می آورید، می خندید، تقلا می کنید که با هزار آخر و اما ما را هم به رنگ خودتان درآورید. آخر ما در نگاه شما طبیعی نیستیم. مگر می شود کسی این اراک را دوست داشته باشد؟ ما به قول امروزیها تاب داریم و امامی، امامزاده ای، خدایی شاید و باید شفایمان بدهد. ما دیگر کیستیم!
نشسته ای پشت میز. خانم مهماندار می گوید: « چی بیارم خدمتتون؟» از داخل منو، آب پرتقال طبیعی را نشان می دهی و نمی دانم چه ضرورت دارد که باز بگویی: « آب پرتقال طبیعی» «ــ تموم شده. چون
میخواستیم تازه و طبیعی باشه، پرتقالای دیروزی رو ریختیم دور.» سگرمه هایت در هم می رود و با بی میلی می پرسی: « شما چی می خواین؟» من از قبل بستنی میوه ای را در ذهن داشتم و همان را هم طلب
میکنم. خانم مهماندار می رود که با دو تا بستنی میوه ای برگردد. تو نگاهی به دیوارهای نیمه کاشی و نیمه سرامیک کافی شاپ می اندازی و رو به ما می گویی: « کافی شاپی که آب پرتقال طبیعی نداشته باشه، کافی شاپ نیست. اصلاً اراک کافی شاپ نداره! چی دارم می گم؟ اراک خراب شده چی داره که کافی شاپ داشته باشه!» نفرت از سر و رویت می بارد. بعد کمی آرامتر می شوی. چون یاد کافی شاپها و کافه های اندیشه تهران می افتی که آدمهای به قول تو ( و نه من ) باکلاس و فرهیخته به آنجا آمد و شد
میکنند با دیوارهای قهوه ای و فضای مه آلودش! « با آزادی می توانی در آنجا سیگاری چاق کنی، حرفهای فلسفی بزنی و از کنج دنجی که در آنی حظ ببری.» بعد با تأکید اضافه می کنی که « بحثِ تهران نیست، هر کجای ایران که بری از این خراب شده سره...» از اراک به اراکی ها پل می زنی و همه را یکجا آباد می کنی. یک آن یادم می رود که خودت هم در این شهر زاده شده ای. فحشها را یکی یکی و به گونه ای نثار این شهر و اهلش می کنی که گویی خون تمام کشتگان زمین بر گردن ایشان سنگینی می کند و تمام ناموسهای بر باد رفته از ایشان بر باد رفته است! نگران خودت نیستی. اما انگار حس کرده ای که دشنامهایت به من
برمیخورد. از پیش می دانسته ای که من بنا بر طبیعت انسانیم زادگاهم را دوست می دارم، با تأسف به من می گویی: « آخه دلت به چیِ این شهر خوشه؟ به چیش می نازی؟ » و بند دوم مرثیه محتشم آغاز
میشود. من چیزی نمی گویم. اما به خیالم می رسد که در این جهان درندشت چگونه همه چیز به همه چیز ربط دارد! تو از آب پرتقال طبیعی رسیدی به خواهر و مادر ما اراکی ها! شکوه و شکایت تو همچنان جریان دارد. اما من تنها زمزمه و همهمه ای از آن را به گوش می شنوم. ناگهان صدایت بلندتر می شود: « اصلاً تو طبیعی نیستی! آدم طبیعی که از این خراب شده خوشش نمی یاد.» می خواهم نارواهای تو را پاسخی بگویم. اما نه، می گذارم برای برج شیشه. حالا اگر هستی، در وبلاگمان بخوان. برج شیشه را بخوان!
