ایران47(1)
راننده: ای گِل به درِش، دِ آخه این خراب شده خیابون داره که ملت چپیدن توش... (به رانندۀ جلویی بعد از بوقهای مکرر) بکش کنار شترسوار! انگار خیابون ارث باباشه. (به افرادی که داخل تاکسی هستند)
من پونزده ساله رانندَم، یه بار نشد اعصابم صافکاری نخواد، شب که می رم تو جهنم، خونم رو می گم، دلم می خواد با همه دعوا کنم. دیگه مُخم تعطیل شده، انگار رِنگ باباکرم گرفته. والله آب روغن قاطی کرده. اکه هی بابا به این جماعت فحش نکشی که آدم نمی شن (به تاکسی جلویی) بکش کنار اون لکنتی رو... به جون بچه هام هر وخ می رم شهرای دیگه مردمش اینقدر فرهنگ دارن که آدم هیچ وخ از رانندگی سیر نمی شه والله هیچ جا مثل این خراب شده نیست، فرهنگ شده جن و ما بسم الله...
(پس از تأیید کنار دستیهایم، مسافر جلویی زبان باز کرد)
مسافر1: عزیز، شما فکر نمی کنی وقتی به شهرای دیگه می ری، چون به قول خودت پونزده سال اونجا رانندگی نکردی و به خاطر تفریح رفتی و اینقد دغدغه صبح تا غروب رانندگی وسر و کله زدن با مسافرو نداری، هم اعصابت راحت تره، هم با احتیاط تر رانندگی می کنی و اینکه اونجا برات تازگی بیشتری داره. آخه من حتی توی شهرهای دیگه هم راننده هایی مث شما دیدم که از وضعشون می نالن...
(مسافر1 خیلی سعی داشت راننده را متقاعد کند که به خود توهین نکند اما...)
راننده: نه آقاجون، این شهر شهر بشو نیست، راننده هاش یه مشت ... هستند.
مسافر1: شما خودت کجایی هستی؟
راننده: من هم متأسفانه بچه همین جام.
مسافر1: ای بابا پس چرا به خودت توهین می کنی؟ یعنی می خوای بگی تو هم ... هستی.
راننده: دِ گاز بگیر، دور از جون، من که همه رو نگفتم، بالاخره توشون تک و توک خوب هم پیدا می شه.
مسافر 2: (که جوانی 20 ساله به نظر می رسید) والله حق می گه... (فوقش همش رو لق می گه) فقط ایشون نیست که می ناله، همه راننده ها می نالن، همه مردم.
مسافر 1: زكّی! از کی می نالن؟ از خودشون؟ این مردم اند که شهر رو می سازند دیگه...
مسافر 2: والله همۀ ملت از دست این شهر می نالن، نه زمستونش زمستونه نه تابستونش تابستون، این هم از وضعیت ساختمونها و ... شنیدی می گن 6 ماه خاک توسری، 6 ماه گِل به سری.
مسافر 1: شما جنوب رفتی؟
مسافر 2: نه بابا، ولم کن، چی داری می گی.
مسافر 1: برو وضعیت اونجا رو ببین. من هیچی از اونجا نمی گم فقط می گم مردمش خیلی شهرشونو دوست دارن...
مسافر 2: حتی دانشجوها هم که از شهرهای دیگه می یان نالشون گرونه.
مسافر1: خوب معلومه تو که بنالی اونا روضه می خونن.
به خود گفتم پس چه گناهان بسیاری که اشیاء و موجودات بی جان این شهر مرتکب نشده اند، یعنی ساختمانها و ماشینهای آهنی و حتی درختها و گنجشکها و حشرات و ... این شهر از دید آن جوان و راننده و دیگران مقصرند. وای که چقدر زمان لازم است...
تا پایان مسیر، تاکسی پر بود از سخنان راننده متخصص در زمینه مردم شناسی و فرهنگ شناسی و شهر پژوهی اراک. بیچاره شهری که حتی در میان ساکنانش هم اعتباری ندارد. اگر خاک زبان داشت چه ها که نمی گفت. گاه به خود می گویم باری انسانها چنین اند، اما ظریفتر که می نگرم به خود می گویم پس چرا بیشتر در اراک افراد این چنین از زادگاه خود ناراضی اند. آیا انتظار آن را دارند که همای سعادت آنها را خرسند از امکاناتش کند؟ آیا اینقدر بی فکرند که لحظه ای برای ترقی فرهنگ خود تلاش نمی کنند؟ یا انتظار آن را دارند که دیگر مردمان کاری کنند که همه چیز بر وفق مراد باشد، یعنی همه به دست هم می نگرند نه به دست خود.
گاه دیده شده هرکس حقوق دیگران را به هر شکلی لگدمال می کند، (عبور از چراغ قرمز، گران فروشی یک فروشنده و درست انجام ندادن یک کار محول شده توسط یک مسئول) برای آسوده کردن وجدان خود چنین می گوید که: ولش کن بابا اراکه دیگه، ژاپن که نرفتیم.
البته باید دید کشورهای مترقی چرا پیشرفت کردند آیا به دلیل تعصبات بجا و دقیق برای شهر و محل سکونتشان نبوده است؟
