پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 1- سفر به انجدان

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سفرنامه ناصرالدین شاه به اراک ،

دوستان گرامی


از این پس بخش تازه ای به وبلاگ برج شیشه افزوده خواهد شد. در این بخش شرح سفر ناصرالدین شاه را به اراک و حوالی آن بازگو خواهیم کرد. ناصرالدین شاه، حاکم خوش ذوق و هنر دوست قاجاری، علاوه بر شعر و عکاسی دستی نیز در نگارش سفرنامه داشته است. از امتیازات سفرنامه های وی، سادگی و روانی آنها و نیز دقت نظری است که در شرح وقایع و توصیف شهرها، روستاها، ابنیه و مناظر طبیعی مشاهده می کنیم.

مطالعه سفرنامه ناصرالدین شاه ـ به ویژه برای ما اراکی ها ـ خالی از لطف نخواهد بود. چرا که با گذشته این شهر و طبیعت درون و بیرون آن آشنا خواهیم شد. ضمناً این اثر در بهار 1362 به وسیله انتشارات تیراژه و تحت نام سفرنامه عراق عجم به چاپ رسیده است. در برج شیشه علایم نگارشی همچون نقطه، ویرگول و ... به متن اصلی افزوده شده اند تا مطالعه آن برای خواننده امروزی آسانتر باشد.

شرح سفر ناصرالدین شاه به اراک 

روز جمعه ـ هفتم

امروز حكیم‌الممالك عرض كرد كه از چوگان باید به انجدان برویم. یك راهی از چنار به انجدان می‌رود كه خیلی نزدیك است كه اگر می‌رفتیم به چنار نهار می‌خوردیم و قدری استراحت كرده، بعد یك بلد همراه می‌آمد و عصر به منزل می‌رسیدیم. منتها از چنار به انجدان دو ساعت راه است، یك راه هم راه كالسكه است كه كالسكه چیِ ما را برده به دستورالعمل او راه ساخته‌اند كه قریب هفت فرسنگ است. چون ما می‌خواستیم با كالسكه برویم، این بود كه از این راهِ دور رفتیم. خلاصه آمدیم بیرون. ظل‌السلطان آمد به حضور و مرخص شد كه به اصفهان مراجعت كند و امشب هم می‌رود به خمین دارالحكومه كمره كه از آنجا به اصفهان برود. بعد سوار كالسكه شده راندیم قدری كه رفتیم، دست چپ به فاصله كمی سه ده بود: ماهورزان و زنجیرك و نصیرآباد، از آنها گذشتیم. انجدان در شمال اینجا واقع است، اما دیدیم كالسكه‌چی ما رو به جنوب می‌رود. فرمودیم كجا می‌روید، عرض كردند راه كالسكه از پایین می‌رود و ما از كالسكه پیاده شده سوار اسب شدیم و فرمودیم كالسكه را ببرند توی راه هر جا به جلو ما برخورد، سوار می‌شویم و سواره راندیم رو به شمال. قدری از راه، جلگه بود و بعد تپه و ماهور شد. هوای اینجاها خیلی سرد و ییلاق است. به قول فرنگیها "پلاتو" است، یعنی صحرای مرتفع زنبق و گلهای اول بهاری كه در جاهای دیگر حالا خشك و تمام شده، اینجا الحال وقت وفور آنست. آهوی زیادی هم دارد، بره آهو هم، اهل اردو خیلی گرفته‌اند. آمدیم تا رسیدیم به چشمه كوچك آبی. فرمودیم همانجا آفتاب‌گردان زدند به نهار افتادیم. اعتماد السلطنه و پیشخدمتها هم از قبیل فخرالملك و معتضد السلطنه و ادیب الملك و غیره و غیره همه حاضر شدند. نهار خوردیم. بعد از نهار اسب آوردند كه سوار شویم. یكدفعه كالسكه‌چی حاضر شده عرض كرد كالسكه ما را آورده است و عرض كردند قدری كه رو به مغرب رفته می‌افتیم به راه و می‌رویم به انجدان. ما هم سوار كالسكه شده راندیم رو به جنوب و مغرب. راه دور و درازی بود همه دره و ماهور، اما سبز و خرم و پر گل. در طرف دست چپ از دور توی دره دهات‌ سیان علیا و پندرجان و آشیانه پیدا بودند كه باغات زیادی هم داشتند. در این بین كه می‌رفتیم، یكدفعه دیدیم یك آهو از نزدیك كالسكه برخاست و فرار كرد. قدری كه رفت ایستاد. چون خواب بوده و از خواب برخاسته بود گیج بود، نمی‌دانست به كجا برود و اگر تفنگ دستمان بود از همان توی كالسكه می‌زدیم. اما تا میرزا محمد خان تفنگ را از توی جلد در آورد، آهو رفته بود. قدری هم پیاده عقبش رفتیم، نتوانستیم تفنگ بیندازیم. باز برگشته به كالسكه نشسته راندیم. راه كم‌كم بد شد. گاهی رو به شمال می‌رفتیم، گاهی رو به جنوب و گاهی به طرف مغرب. دره و ماهور هم زیاد بود، بعضی جاها راه را هم نساخته بودند و طبیعی بود.

از یك جائی هم كه بغلۀ پرت‌گاه و زیر دستش هم نهر آب بود كه خطر پرت شدن كالسكه را داشت، كالسكۀ ما را به سرعت گذراندند. بحمدالله بی خطر گذشت. چون دیدیم راه كالسكه خوب نیست، سوار اسب شده راندیم. قدری كه رفتیم، آبادی پیدا شد. نزدیك آنجا رفته دیدیم مزرعه‌ای ست، چند درخت تبریزی و بید و دو سه قطعه باغ موستان دارد. فرمودیم آنجا آفتاب‌گردان زدند كه پیاده شده قدری استراحت كنیم و فرستادیم یك نفر رعیت پیرمردی را پیدا كرده آوردند. تحقیق منزل را از او نموده و اسم آن مزرعه را پرسیدیم. عرض كرد اسم اینجا كاریز و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. فرمودیم تا انجدان چقدر راه است؟ عرض كرد از اینجا تا رود بارین راهی نیست و از آنجا هم تا انجدان یك فرسنگ است. خلاصه پیاده شده غلیانی كشیدیم و چون منزل نزدیك بود، دیگر استراحتی نكرده سوار شده راندیم. به قدر نیم فرسنگی كه آمدیم به رود بارین رسیدیم كه باغی هم داشت، از كاریز اولِ خاك عراق است. قدری كه رفتیم دیدیم راه كالسكه خیلی دور می‌شود و باید دور زده رو به دماغه برگشت كه از آنجا رو به انجدان می‌رود. فرمودیم چه لازم است آنقدر راه دور كنیم و به كالسكه‌چی گفتیم از میانبر مستقیماً به طرف آن دماغه برود و سوار كالسكه شده راندیم. صحرای صاف بوته‌زار خوبی بود. بیش از یك دره كوچك در راه نبود كه از آن دره هم كالسكه را به خوبی گذراندند. باز همه جا صحرای هموار بود. یك مسافتی كه رفتیم، آبادی از دور پیدا شد. آدمی به آن آبادی فرستاده، رفت و آمد. عرض كرد مزرعه معتبری ست دو سنگ آب دارد و مال حاجی آقا محسن، مجتهد عراق است. از طرف دست راست هم كاروانسرای شاه عباسی پیدا بود. بالاتر از كاروانسرا هم باز آبادی بزرگ معتبری بود. خلاصه رفتیم تا رسیدیم به دماغه. در حقیقت این تدبیر ما یك فرسنگ و نیم راه ما را نزدیك كرد. از این دماغه كه گذشتیم، راه برگشت رو به شمال و از آنجا تا انجدان باز یك فرسنگ و نیم راه است. حالا سه ساعت هم بیشتر به غروب نمانده، یكسر راندیم تا یك ساعت و نیم به غروب مانده وارد انجدان شدیم. حكیم الممالك حاكم عراق به حضور رسید. جناب امین السلطان هم كه امروز قدری كسالت داشته و با كالسكه از همین راه دور آمده بود، تب كرده خوابیده است. ما هم امروز ازین راه خیلی خسته شدیم. سراپردۀ ما را در سر قناتی زده‌اند كه آب جاری خوبی دارد. قریه انجدان در میان دره ای واقع شده كه تقریباً هزار ذرع عرض دارد و طرفین آن كوههای سخت است كه اسب نمی‌رود. می‌گویند شكار هم دارد. لتّه در، شكارگاه معروف هم پشت همین كوههای شمالی است. آبادی انجدان در دامنه كوه سمت شمالی واقع است و مثل محلات چشمه آب عظیمی دارد كه تمام محصولات و باغات اینجا را مشروب می‌سازد، اما آبادیش كوچكتر از محلات است و تقریباً دویست و پنجاه خانوار رعیت دارد.

تلگرافی از طهران رسید كه شاهزاده سام میرزای شمس‌الشعراء كه تقریباً هفتاد و پنج سال عمر داشت، فوت شده است...